جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست

در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست
جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست

 

اشکم که به دنبال تو آواره ی شوقم
یارای سفر با تو و رای وطنم نیست

 

این لحظه چو بارانِ فرو ریخته از برگ
... صد گونه سخن هست و مجال سخنم نیست

 

بدرود تو را انجمنی گرد تو جمع اند
بیرون ز خودم راه در آن انجمنم نیست

 

دل می تپدم باز درین لحظه ی دیدار
دیدار ‚ چه دیدار ؟ که جان در بدنم نیست

 

بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهایی ست
من بسته ی دامم ره بیرون شدنم نیست

 

در ساحل آن شهر تو خوش زی که من اینجا
راهی به جز از سوختن و ساختنم نیست

 

تا باز کجا موج به ساحل رسد آن روز
روزی که نشانی ز من الا سخنم نیست

 

/ 0 نظر / 29 بازدید