چه دلی؟

چه دلی؟ ای دل آشفته که دلدار نداری
گر تو بیمار غمی از چه پرستار نداری ؟

شب مهتاب همان به که ازین درد بمیری
تو که با ماهرخی وعده دیدار نداری

راز اندوه مرا از من آزرده چه پرسی ؟
خون میفشان زدلم گر سر آزار نداری

گل بی خار جهانی که ز نیکو سیرانی
قول سعدی است که با او سر انکار نداری

ای سرانگشت من این زلف سیه را زچه پیچی ؟
که در این حلقه زنجیر گرفتار نداری

دل بیمار ز کف رفت و جز این نیست سزایت
که طبیبی پی بهبودی بیمار نداری

گرچه سیمین ،به غزلها سخن از یار سرودی
به خدا یار نداری، به خدا یار نداری

سیمین بهبهانی

/ 0 نظر / 30 بازدید