مجنون لیلی بی‌خبر .. در کوچه های در به در

شب تولدم بود تو کوچه بن بستی تو تهران یه کیک و نوشابه گرفتم رفتم ته کوچه تاریک در خونه  نشستم که پله داشت با بغض نشستم فکر کردم

به خیلی چیزا فکر کردم. نمیدونستم با خودم چی کار کنم. یه سری حرفا ته دلمه که تا حالا به هیشکی نگفتم و شاید هم نگم. البته شاید هم بگم. چیزی که ته دلم مونده داره داغونم میکه داغون. به قول حافظ:

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

بدجور با خودم درگیرم . کاش یه راه خلاصی بود از این حال حتی اگه ان راه مرگ باشه.حرف که ته دلت میمونه سنگینت میکنه  نای راه رفتن حرف زدن  و حتی زندگی رو بهت نمیده

یه ثریا هست اینجا که 8 سالشه از میدان خراسان میاد تنها تا میدان ولیعصر فال میفروشه اون شب یه فال ازش خریدم . منتها چند روزه ندیدمش ببینم حالش خوبه یانه.

اسایگاه ما هم که 40 نفریم که 38 تا ترک هستن و من کلا زبونشون رو نمیفهمم .134 روزه اهنگ گوش ندادم خانواده رو ندیدم وبا کسی حرف نزدم. بدبختی عصبانیتم رو سر مردم خالی میکنم.

خیلی حرف دارم ولی دوس ندارم کامتون رو تلخ کنم. فعلا

یاد این ترانه کردم همینجوری:

لیلای من دریای من .. آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو .. گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو .. گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی‌خبر .. در کوچه های در به در
مست و پریشون و خراب .. هر آرزو نقش بر آب
شاید که روزی عاقبت .. آروم بگیرد در دلت

کنار هر ستاره ای .. نشسته ابر پاره‌ای
من از تبار سادگی .. بی‌خبر از دلدادگی

/ 0 نظر / 2 بازدید