ندارم جز تو کسی...

تو و ناز و فتنه گری؛ من و افغان سحری
تو و چو گل دل آزاری ها؛ من و چو مرغ شب زاری ها؛
چند از من بی خبری!
ز دو عالم تو را خواهم، تو را خواهم،
ببین اشکم، ببین آهم...
نکند تا کی در آن دل آه زارم اثری
غم دل نسرایم پیش کسی؛ نزنم نفسی با همنفسی
که ندارم جز تو کسی...
نه دلم را سر انجامی، نه آرامی، نه کامی از دلارمی
نه تو را یک شب از رحمت بر حال من نظری
بی گل رویت، با غم و حسرت، یارم... آه و ناله بود کارم
بی تو چشمه ی خون بارم؛ آتشی به سینه دارم
جان اسیرم بسته بندت، صید کمندت،
بی تو ز جان گذرم، ز جهان گذرم
از من چون میگذری...
ز چه رو سوی ما نگهی نکنی
نگهی ز وفا به رهی نکنی
ببری جان و دل، اما نام عاشق نبری...
/ 4 نظر / 67 بازدید