دوش گیسوی تو را ریخته دیدم بر دوش

خاطرم اشفته امشب ز پریشانی دوش

عجب از رشته عقلی که نپیچد در پای

زان سیه سلسله گیسو که توداری بر دوش

.

.

.

 

گر چه درویشم و مسکین تو در اغوش من ای

تا مرا دولت پاینده کشد در اغوش

شهریار

----------------------------------------------------------------

مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم
که گیسوانت را یک به یک
شعری باید و ستایشی

دیگران
معشوق را مایملک خویش می پندارند
... اما من
تنها می خواهم تماشایت کنم

در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند
( به خاطر موهایت )
قلب من
آستانه ی گیسوانت را ، یک به یک می شناسد

آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی
فراموشم مکن !
و بخاطر آور که عاشقت هستم
مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم
موهای تو
این سوگواران سرگردان بافته
راه را نشانم خواهند داد
به شرط آنکه ، دریغشان مکنی ..

پابلو نرودا

♥ ۱۳٩۳/٥/۱۸ ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()