گاهی که خیلی غمگین میشوم گریه نمیکنم فقط لبخندی کش دار و تلخ به گذر زمان و مختصات مکان حواله میدهم و بی مهابا پاهایم را تکان میدهم و خیره به دیوار سفید همیشگیِ روبه رویم میشوم و پوست لبم را می کنم تا خون بیاید و موهایم را دور انگشتانم حلقه میکنم و کنج اتاق می شود خلوتگاهم !


گاهی که خیلی غمگین میشوم خودم را نوازش می کنم در اوج تنهایی و خود را در آغوشِ خود رها میکنم ، دستانم را لمس میکنم تا بدانم که هستم و فراموش نشده ام ، نمرده ام !


گاهی که خیلی غمگین میشوم مدتها خود را در آینه مینگرم !


امروز از آن گاهی هاست

(امشب عروسی دوستم بود نفهمیدم خوش گذشت یا بد)))

♥ ۱۳٩٢/٥/٢٤ ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()