پیرمردصبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع بهراه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمعشدند و او را به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها، پرستاران ازاو خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکرفرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری کهمی خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید.
در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می دانم او کیست . . . !

♥ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()