جبرئیل و کافر

یک شبی روحُ الامین در سِدرِه بود        بانگِ لبّیکی ز حضرت می شنود

« بنده ای گفت: «این زمان می خواندش         می ندانم تا کسی می داندش

این قَدَر دانم که عالی بنده ای است              نفسِ او مرده است و او دل زنده ای است»

خواست تا بشناسد او را در زمان          زو نگشت آگاه در هفت آسمان

در زمین گردید و در دریا بگشت         نی ز کوهَش یافت باز و نی ز دشت.

سوی حضرت باز شد با صد شتاب       همچنان لبّیک می آمد جواب

از کمال غیرت او را سر بگشت            بار دیگر گرد عالم در بگشت

هم ندید آن بنده را،گفت:«ای خدای      سوی او آخر مرا راهی نمای »

حق تعالی گفت:« عزم روم کن             در میان دِیر شو، معلوم کن »

رفت جبریل و بدیدش آشکار            کان زمان می خواند بت را زارْ زار.

جبرئیل آمد از آن حالت به جوش        سوی حضرت باز آمد در خروش

پس زبان بگشاد و گفت:« ای بی نیاز      پرده کن در پیش من زین راز باز

آن که در دیری کند بت را خطاب        تو به لطف خود دهی او را جواب؟ »

حق تعالی گفت:«هست او دل سیاه      می نداند، زان غلط کرده است راه

گر ز غفلت ره غلط کرد آن سَقَط        من که می دانم نکردم ره غلط

هم کُنون راهش دهم در پیشگاه         لطف ما خواهد شد او را عذرخواه »

این بگفت و راهِ جانش برگشاد         در خدا گفتن زبانش برگشاد.

منطق الطیر : عطار نیشابوری

دوستان اگر می تونید منطق الطیر رو بخونید دیدتون کلی عوض میشه.اگه دوست داشته باشینقشنگ ترین حکایت منطق الطیر عطار یعنی شیخ سمعان را برایتون می نویسم.

♥ ۱۳٩٠/۱٢/٢ ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()