بچه که بودم یادم دادن که مرد گریه نمیکنه

یه کم که بزرگتر شدم گفتم گریه نکنم شاید بقیه فکر کردن مرد شدم.بزرگ شدم و گریه نکردم تا غصه هام رو هم انباشته شد.

یه شب دیدم دلم داره می ترکه. رفتم تو رختخوابم پتو رو کشیدم رو سرم.یه دفعه اشک تو چشمام حلقه زد.اولین قطره اشکی که اومد فهمیدم که حالا مرد شدم. فهمیدم مردها هم دلشون می باره

مرد بودنم همیشه خوب نیست.اگه بخوای گریه کنی یا باید بذاری موقع خوابت بشه یا اینکه بارون بیاد تا کسی اشکاتو نبینه.کاش مردا هم می تونستن زنانه گریه کنن.ولی حیف که گریه پته دلتو رو اب می اندازه

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

                            وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

♥ ۱۳٩۱/۱/۱۳ ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()