یک شب زمستانی؛

سردار به سرباز نگهبان گفت: سردت نیست؟

سرباز جواب داد: عادت دارم!

سردار گفت: میگویم برایت لباس گرم بیاورند…و رفت و…

آن وعده که کرد از یادش رفت…!

صبح جنازه یخ زده سرباز را دیدند که روی دیوار نوشته بود :

به سوز سرما عادت داشتم… وعده واهی تو… ویرانم کرد!



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()