هر چه بادا باد . . . دو تا سیب سرخ نذر چشمهای تــــــــــــــو کردم دچار شده ام به نوشتن چیزهایی که فقط تو می خوانی و لاغیر

و گفتن چیزهایی که فقط تو می شنوی و لاغیر
انگار من به دنیا آمده ام که تو را دوست داشته باشم
و تو به دنیا آمده ای که من دوستت داشته باشم
هی درخت سیب کاشتم
هی عکس سیب کشیدم
هی خواب سیب دیدم
اما انگار نه من آدم می شوم
و نه تو حـــــــــــــــــــــــوا . . . تو “آدم” من “حوا”

سیبی در کار باشد یا نه
با تو
در آغوش تو
بهشت جاریست
بوسه هایت طعم سیب میدهند

 

کافیست…
عاشق ترین مرد …
آدم بود
که بهشت را به لبخند حوا فروخت!!دوباره سیب بچین حوا
من خسته ام
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند…
.
.
.
به کدامین گناه از بهشت آغوشت رانده شدم؟
من که حتی وسوسه ی سیب نداشتم…
.
.
.
گفت: حالت را نمی پرسم
می دانم خوبی, عکس هایت همه با لبخندند!!
و نمی دانست عکاس که می گوید سیب…
من یاد حماقت حوا می افتم
و پوزخند می زنم…

.
.
“آدم” به خدا خیانت کرد!!
خدا غم آفرید… تنهایی آفرید… بغض آفرید…
اما راضی نشد…
کمی تامل کرد…
آنگاه “عشق” آفرید!
نفس راحتی کشید!!
انتقامش را گرفته بود از آدم…
.
.
.
چقدر خوشحال بود شیطان
گمان میکرد فریب داده است مرا!!
نمیدانست تو پرسیده بودی:
مرا بیشتر دوست داری یا
ماندن در بهشت را؟
.
.
.
چه فرقی میکند وسوسه سیب یا حوا…
برای کسی که آدم نیست؟؟
.
.
.
از شروع نفس های حضرت آدم
تا پایان نفس های آخرین آدم
دوستت دارم…

اینا رو جهت طنز می نویسم:
.
همیشه به من میگن
مثل بچه ی آدم رفتار کن!
من نمیدونم مثل هابیل باشم یا قابیل؟؟؟؟؟؟
.
.
.
مناجات با خدا:

خدایا مارا به خاطر یک سیب از بهشت
انداختی رو زمین
به خاطر آب انگور
میندازیمون جهنم!!
با میوه ها مشکل داری؟؟؟
.
.
.
شیطان هر کاری کرد
آدم سیب نخورد
رو کرد به حوا و گفت:
بخور واسه پوستت خوبه…
.
.
.
و حوا به آدم گفت:
آیا دوستم داری؟؟
و آدم پاسخ داد:
مگه خبر مرگم چاره دیگه ای هم دارم؟؟؟؟؟
(و اینگونه بود که عشق آغاز شد)

♥ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()