یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ
 
توی ته مونده ی ذهنش نقش پررنگ یه باغ
 
شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید
 
برودوشش همه پر شد ز اقاقی سپید
 
زیر سایه ی خیالی کم کمک چشماشو بست
 
دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست
 
اولی گفت اگه بارون باز بباره تو کویر
 
دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر
 
دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود
 
جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود
 
گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره
 
اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره

♥ ۱۳٩۱/٩/٢۱ ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()