امشـــــــــــــــــب مردی می میرد.....

به پرستوهای  اسمانت قسم.

دوستت دارمـــــــــ

به دستان حسرت زده ام

که  شبانه روز . تو را می طلبد

به چشمان  اواره ام

به غربت . نگاهم  قسم

می خواهمت...

فقط بگذار . این مرد خسته..

اندوهش را .. با خود  ببرد

بگذار  وانمود کند. بیقرار چشمانت نیس

نا مهربانیم را  ببخش

در من . پاییزی ست. که 

رنگ بهار  را  نخواهد دید

هــــــــــــــــــــــــــر گز......

♥ ۱۳٩۱/۸/۳٠ ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()