بعضی روزا فکر می کنم بار گناهم

کاری کرده با من که پیش تو روسیاهم

از خجالت بسته نگاهم

درونم می سوزه از سوز گناهم

یاد گرفتاریم می افتم

یاد اون لحظه ای که می برنم

به یاد غسل و کفنم

یاد فشار قبرم و فریاد زدنم

یاد عذاب و بدنم

یاد اون لحظه ای که دوتا ملک سوال کنن

یاد ساکت شدنم

یاد اون شلاقایی که می زنن رو بدنم

که بگو خدات کیه قبلت کجاست

چیه کتابتو اسم پیمبرتو بگو

کمکم کن نمونه جوابم توی گلو

♥ ۱۳٩۱/۸/٢٩ ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()