نگاش به سمت آسمون،ستاره ها رو می شمرد

خسته می شد بلند می شد،زخمای پارو می شمرد


یکی دو تا و هفتا زخم،دستی رو پاهاش می کشید

زخمای پا تموم می شد،زخمای دستاشو می دید


به ماه آسمون می گفت،شمع شبستون منی

یاده عمو بخیر که تو،مثل عمو جون منی


راستی تو از تو آسمون،ببین بابای من کجاست

بهش بگو که دخترت ساکن تو خرابه هاست


بهش بگو دختری که شونه به موهاش می زدی

جون به لبش رسیده و تو از سفر نیومدی


من را ببخش اگر که لکنت زبان گرفتم

آخر شکسته دستی دندان شیری ام را

♥ ۱۳٩۱/۸/٢٩ ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()