بازهم شب,باز هم بی خوابی پریشانی

باز هم همان درد,دردی اشنا

درد تنهایی وبی کسی

باز هم کسی نگرانم,دلواپسم نیست

جای خالیم ,نبودنم احساس نمیشود

گویی فراموش شده ام

 

وسخت تر از ان

نمی داند که نگران و دلواپسش هستم

نمی داند که دلم با اوست,دلم با اسمش می لرزد.

من به او گرفتار و او از من فارغ

شاید اینجا رسم باشد که تو برای او بمیری و او نداند که کسی برایش مرده است.

 

کار من روزی که می پرداختند            از برای این شبم پرداختند

یا رب این شب را نخواهد بود روز       شمع گردون رانخواهد بود سوز

.

.

شب درازست و سیه چون موی او         ور نه صد ره مردمی بی روی او

می بسوزم امشب از سودای عشق          می ندارم طاغت غوغای عشق

جان فشانم بر تو گر فرمان دهی            گر تو خواهی بازم از لب جان دهی

((شعر از عطار))

 

♥ ۱۳٩۱/۱/٥ ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()