شعر محبوب من


متوسط عمر عقاب 30 سال است و متوسط عمر کلاغ 300 سال

 

گشت غمناک دل و جان عقاب/چو از او دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید /افتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد/ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند/دارویی جوید و در کار کند

صبح گاهی ز پی چاره کار/گشت بر باد سبک سیر سوار

 

گله کاهنگ چرا داشت به دشت/ناگه از وحشت پر ولوله گشت

وان شبان .بیم زده .دل نگران/شد پی بره نوزاد دوا ن

کبک در دامن خاری اویخت/مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید/دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت/صید را فارغ و ازاد گذاشت

چاره مرگ نه کاریست حقیر/زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روزه به چنگ امد زود/مگر انروز که صیاد نبود

آشیان داشت در ان دامن دشت/زاغکی زشت بد اندام و پلشت

سنگها از کف طفلان خورده/جان ز صد گونه بلا در برده

سالها زیسته افزون ز شمار/شکم اکنده ز گند و مردار

 

بر سر شاخ ورا دید عقاب/زاسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت :کای دیده ز ما بس بیداد/با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی/بکنم هر چه تو می فرمایی

گفت: ما بنده در گاه تو ایم/تا که هستیم هوا خواه تو ایم

بنده آماده . بگو فرمان چیست/جان به راه تو سپارم جان چیست

دل چو در خدمت تو شاد کنم/ننگم اید که ز جان یاد کنم

 

این همه گفت ولی با دل خویش/گفتگویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون/از نیاز است چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود/زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد/حزم را بایدم از دست نداد

دردل خویش چو این رای گزید /پر زد و دورترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب/که مرا عمر حبابیست بر آب

راست است این که مرا تیز پرست/لیک پرواز زمان تیز ترست

من گذشتم به شتاب از در و دشت/به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه از عمر دل سیری نیست/مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شهپر و این شوکت و جاه/عمرم از چیست بدین حد کوتاه

تو بدین قامت و بال ناساز/به چه فن یافته ای عمر دراز

پدرم از پدر خویش شنید/که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار/صدره از چنگش کردست فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت/تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین/چون تو بر شاخ شدی جای گزین

از سر حسرت با من فرمود/کاین همان زاغ پلیدست که بود

عمر من نیز به یغما رفته است/یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه این عمر دراز/رازی اینجاست تو بگشا این راز

 

زاغ گفت :ار تو در این تدبیری/عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست/دگری را چه گنه کاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود/آخر از اینهمه پرواز چه سود

پدر من که پس از سیصد و اند/کان اندرز بد و دانش پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر/بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز زبر خاک وزند/تن و جان را نرسانند گزند

هرچه از خاک شوی بالاتر/باد را بیش گزند گزند است و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک/آیت مرگ شود پیک هلاک

ما ازآن سال بسی یافته ایم/کز بلندی رخ بر تافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب/عمر بسیارش ازآن گشته نصیب

دیگر ان خاصیت مردار است/عمر مردار خواران بسیار است

گند و مردار بهین درمان است/چاره رنج تو زان آسان است

خیز و زین ره چرخ مپوی/طعمه خویش بر افلاک مپوی

ناودان جایگهی سخت نکوست/به ازآن کنج حیاط و لب جوست

من که بس نکته نیکو دانم/راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ای در پس باغی دارم/ون در آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست/خوردنیهای فراوانی هست

 

آنچه زان زاغ چنین داد سراغ/گند زاری بود اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور/معدن پشه مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان/سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه/زاغ بر سر سفره خود کرد نگاه

گفت : خوانی که چنین الوانست/لایق حضرت این مهمانست

می کنم شکر که درویش نیم/خجل از ما حضر خویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند/تا بیاموزد ازو مهمان پند

 

عمر در اوج فلک برده به سر/دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش/حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر/به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه کبک و تذرو و تیهو/تازه و گرم شده طعمه او

اینک افتاده بر این لاشه و گند/باید از زاغ بیاموزد پند

 

بوی گندش دل و جان تافته بود/حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش/گیج شد . بست دمی دیده خویش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر/هست پیروزی و زیبایی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفرست/نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود و بهر سو نگریست/دید گردش اثری زینها نیست

آنچه بود از همه سو خواری بود/وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست از جا/گفت کای یار ببخشای مرا

سالها باش و بدین عیش بناز/تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی/گند و مردار تو را ارزانی

گر بر اوج فلکم باید مرد/عمر در گند به سر نتوان برد

 

شهپر شاه هوا اوج گرفت/زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد/راست با مهر فلک همسر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود/نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

 

شعر از دکتر پرویز خانلری

 

♥ ۱۳٩٥/٥/٢۳ ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()