بازآی دلبرا که دلم بی قرار توست

وین جان بر لب آمده در انتظار توست

 

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست

جز باده ای که در قدح غمگسار توست

 

ساقی به دست باش که این مست می پرست

چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

 

هر سوی موج فتنه گرفته است و زین میان 

آسایشی که هست مرا در کنار توست

 

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را

تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

  

بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد

ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

 

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت 

این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

 

ای سایه صبر کن که برآید به کام دل

آن آرزو که در دل امیدوار توست

 

هوشنگ ابتهاج

♥ ۱۳٩٥/٢/٢٧ ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()