*****************************************************

 
ای دریغا ای دریغا ای دریغ               کله ام را داده اند صیقل سه تیغ
 
روز های اولی را یاد کن                     خویش را در خاطرات آزاد کن
 
روزی که داخل شدی در پادگان         با لباس کار و پوتین و نشان
 
یاد آن حس غریب حسی عجیب            آمدی تنها و بی کس بی حبیب
 
فکر پیدا کردن یک دوست ناز            تا شود محرم تو در سر و راز
 
تا که این دوران به تو بد نگذرد         تا خوشی ها ساده از سر نپرد
 
آمدی تا دوره ای را سر کنی             فوت و فن جنگ را از بر کنی
 
آمدی با استرس با اضطراب             آمدی آباد گردی ای خراب
 
با لباسی شیک و آقا آمدی                 از در دژبانی بالا آمدی
 
طی شد آن راه دراز با حال زار          تا رسیدی اندر این گردان چار
 
استرس هر لحظه باز میشد شدید        لبخند ها روی لب شد ناپدید

*******************************************************
 
کو آن رقص های در ماشین راه         کو مقامت؟ثروتت؟ آن تخت و جاه؟
 
کو غذای خوب و چایی دم به دم؟          آمدی لیک اندر آغوش تو غم
 
کو موبایلت اس ام اس ها راه به راه       دوست دختر کو و کو آن رخ چو ماه
 
ژیلتی نیست ریشهایت شد بلند              توی جیب های کثیفت حبه قند
 
دمپایی و روی پایت گرد و خاک          بهر صف اولی  گشتی هلاک
 
کله هامان ساف و صیقل داده بود       جسم هامان بهر رزم آماده بود
 
آمدی و صف ها تشکیل شد              عدد گروهان یک  تکمیل شد
 
مردی آمد با لباس استتار                 روی سکو ایستاد مردانه وار
 
گفت و گفت و گفت او از پادگان        روز اول ترس را انداخت به جان

♥ ۱۳٩۳/٦/۱٢ ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()