دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد......
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟


گله هارابگذار!
ناله هارابس کن!
روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را...
فرصتی نیست که صرف گله وناله شود!
تابجنبیم تمام است تمام!!
مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت....
یاهمین سال جدید!!
بازکم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نیست که نیست!!
***زندگی گاه به کام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و کم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به کام و
چه به نام و
چه به دام...

زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به نان است و کفایت بکند؛
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند‌؛
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگی صحنه بی تابی ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد

یغما گلرویی



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/۳٠ | ۸:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

پایِ این آرزوی قدیمی بمون ، خودتو برسون تو به دستایِ من

هنوزم مثِ همون قدیمه چِشات ، زندگیمه چشات دنیایِ من



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٢٧ | ٤:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

بوی یلدا را میشنوی؟
انتهای خیابان آذر ...
باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان ...
قراری طولانی به بلندای یک شب....
شب عشق بازی برگ و برف...
پاییز چمدان به دست ایستاده ....
عزم رفتن دارد....
آسمان بغض میکند ...
میبارد...
خدا هم میداند عروس فصل  ها چقدر دوست داشتنیست ...
دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن میدهد ....
آخرین نگاه بارانی اش را به درختان عریان میدوزد ...
دستی تکان میدهد ...
قدمی برمیدارد سنگین و سرد

کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز... و....
تمام میشود ...
پاییز ای  آبستن روزهای عاشقی ...
رفتنت به خیر ..
سفرت بی خطر



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٢٧ | ٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

از دل تنگ گنه کار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٢٧ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

مشقم کن
وقتی که عشق را زیبا بنویسی
فرقی نمی‌کند که قلم
از ساقه‌های نیلوفر باشد
یا از پر کبوتر ...

"حسین منزوی"



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٦ | ٤:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

یه وقتایی…یه جاهایی
آدم از زندگیش سیره


می خواد از غصه ها دور شه
ولی پاهاش به زنجیره

خشایار اعتمادی



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٦ | ۳:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

بیا که هر دو به نوعی به شانه محتاجیم

دوباره موی تو و حال من پریشان است

جواد منفرد



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٤ | ۳:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند، آنگاه

چه آتش ها که در این کوه برپا میکنم هر شب

 

تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی،ها میکنم هرشب

 

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب

حضورم را زچشم شهر حاشا میکنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!

که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب

 

محمدعلی بهمنی



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٤ | ۳:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٤ | ۳:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 در آیینه پیش رویت خودت را
نگاه کرده ای !!!


این نقاش زبردستت آن چنان تو را 
بی نقص کشیده است
که لایق کف زدن هاى
طولانیست !



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/۱ | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

پرکن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!

دست من و نگاه شما، ایّها العزیز!

رو از من شکسته مگردان که سال هاست

رو کرده ام به سمت شما، ایّها العزیز!

جان را گرفته ام به سرِ دست و آمدم

از کوره راه های بلا، ایّها العزیز!

وادی به وادی آمده ام، از درت مران

وا کن دری به روی گدا، ایّها العزیز!

چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود

این کاسه را...فَاَوفِ لنا، ایّها العزیز!

ما جان و مال باختگان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما، ایّها العزیز!

خالی تر از دو دست من این چشم خالی است

محتاج یک نگاه شما، ایّها العزیز!*

 

"سروده ی مریم سقلاطونی"

 

*یا ایّها العزیزُ مَسَّنا و اهلَنا الضُّرُّ و جِئنا بِبضاعَةٍ مُزجاةٍ فَاَوْفِ لنا الْکِیلَ

( آیه88 سوره یوسف)

اى عزیز! ما و کسانمان بینوا شده ایم، و کالایى ناچیز آورده ایم پیمانه را تمام ده، و به ما ببخشاى، که خدا بخششگران را پاداش مى دهد.



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/۱ | ٧:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()