دیروز با خودم تنها قدم زدم
و هربار پیش از آنکه به خانه برگردم
برای دوربینی که پشت هیچ بوته ای،مخفی نبود
دست تکان دادم
کمی خندیدم
روی صندلی پارک نشستم و اشک هایم را پاک کردم
و فکر کردم به ستارگانٍ سینما
که برای نقش هایی ساده تر اُسکار می گیرند

♥ ۱۳٩٥/٢/۳۱ ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

بازآی دلبرا که دلم بی قرار توست

وین جان بر لب آمده در انتظار توست

 

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست

جز باده ای که در قدح غمگسار توست

 

ساقی به دست باش که این مست می پرست

چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

 

هر سوی موج فتنه گرفته است و زین میان 

آسایشی که هست مرا در کنار توست

 

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را

تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

  

بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد

ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

 

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت 

این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

 

ای سایه صبر کن که برآید به کام دل

آن آرزو که در دل امیدوار توست

 

هوشنگ ابتهاج

♥ ۱۳٩٥/٢/٢٧ ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

می دانم خیلی غلط می کند … ، 

ولی چه کنم … ؟! 

دلم تو را می خواهد …

♥ ۱۳٩٥/٢/٢۳ ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

بگذار دنیـا

تا ابد به دور خودش

بچرخد . . .

 

زندگیِ من

در التهاب لب های تو

متوقف شده است

♥ ۱۳٩٥/٢/٢۳ ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل

هر کو شنید گفتا لله در قائل

 

گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم

گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل

 

دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری

مرضیه السجایا محموده الخصائل

 

ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است

یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل

♥ ۱۳٩٥/٢/٢٢ ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

♥ ۱۳٩٥/٢/٢۱ ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

تا آستان کوی اَت، من پا نهاده بودم


دستم به حلقه ی دَر، دل با تو داده بودم


دست و دلم که دیدی

 پایم چرا بُریدی

♥ ۱۳٩٥/٢/٢۱ ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

دوست دخترم شب بهم اس ام اس داده:
امشب تنهام، خونمون خالیه...!!!
.
.
.
.
.
جواب دادم: آیت الکرسی بخون، از هیچی هم نترس...!!!


چیه خووو؟!!! همش که نباید خاک بر سری باشه

♥ ۱۳٩٥/٢/۱٩ ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

دسـت هایت را که گـُم کردم..

به دیــوارها آگهــی زدم..:


از یابنـده تقـاضـا می کنـم
بمیــرد..!

♥ ۱۳٩٥/٢/۱٦ ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

تنهام که میذاری دلگیرو بی رویام

ساکت تر از دیوار خیره به ساعت هام

 

 

تنهام که میذاری از خونه میترسم

شب میشکفه توی چشمای بی حسم

 

 

نیستی که گُم میشم تو حسرتی مبهم

کی باورش میشه از تو نمیرنجم

 

 

تو میری و بغضی میلغزه رو فردام

تابلوی نقاشیت میسوزه تو دستام

 

 

بی تو یه بازیچه رو دست تقدیرم

پر میکشم اما آروم نمیگیرم

 

 

پُر شده تقویمم از فصل تنهایی

دستتاتو کم دارم کجای دنیایی

♥ ۱۳٩٥/٢/۱۳ ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ...

ﮐﻪ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ

ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ...

.

.

.

.

.

زر زدم

♥ ۱۳٩٥/٢/۱۱ ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

نذار که سفره ی دلت پیش غریبه وا بشه

 

 این بغض نشکسته باید سهم خود خدا بشه

♥ ۱۳٩٥/٢/۱۱ ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دانم که آه ما را، باشد بسی اثرها

         لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟

 

سلمان ساوجی

♥ ۱۳٩٥/٢/٦ ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

تا تو هستی که دستانم را بگیری


آرزو میکنم هر روز زمین بخورم!


کاش تابستانها هم برفی بود !

♥ ۱۳٩٥/٢/٤ ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()