...دوست دارم نرو...

...دوست دارم بفهم...

...دوست دارم بمون...

...من عاشق توام...

...تو هستی منی...

...به جون هردومون...

...وقتی که با توام...

...وقتی که پیشمی...

...آرومه زندگی...

...ما عاشق همیم...

...این حس روشنو باید بهم بگیم...

...این زندگی اگه،دور از تو بگذره...

...میافته از چشمم...

...دیوونتم نرو،تا من کنار تو...

...دیوونه تر بشم...

...دنیای من تویی،باور کن عشق من...

...به جون هردومون...

...من بی تو میشکنم،این حرف آخرو...

...یادت نره بمون...

♥ ۱۳٩٥/۱/۳۱ ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

آی خدا دلگیرم ولی احساس غم نمیکنم

           چون با توأم پیش کسی سرمو خم نمیکنم

 

محسن یگانه

♥ ۱۳٩٥/۱/۳٠ ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

ای قطره های باران با جوی ها بگویید


کان رهرو غم آلود زین رهگذر کجا رفت


ای جوی‌های آرام از رودها بپرسید


زین راه راز پیوند آن همسفر چرا رفت


ای رودهای سرکش که آشفته و سبک پوی


آغوش می‌گشایید دریای بی‌کران را


آنجا که بی‌نهایت در بی‌کران غنوده است


از موج‌‌ها بجویید آن راز جاودان را


ای قطره‌های باران ای جویبار آرام


ای رودهای سرکش و‌ی بحر بی‌کرانه


سرگشته و ملولم در دشت خاطر خویش


آیا شما ندارید زآن بی‌نشان نشانه

 

پرتو کرمانشاهی

♥ ۱۳٩٥/۱/٢٥ ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

ایـنـکـــه
میـان دسـتـانَـت
لـحـظـه ای‌ چـشـــم هــــایــــم را بـبـنــــدم...
 تا دنـیــــا

بـــه سکـوت صـــدای‌
نَـفَـس هــایَـت فــــرو رَوَد
نمیــــدانــــــی‌ ...
چه هـیـجـــانــــی‌ دارد ...

♥ ۱۳٩٥/۱/٢۳ ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

کــــــجـا !!؟

همـین جــــاسـت آغــوشِِ مـن !

که روزی هـــزار بـــار میــخـوانــمت کـه :

بیــــــــــا...

و تـــو ..

هــر بـــار ..

بــا شیطــنتـی تمـــــــام !

صــــدا نــــازک میـکنــــی ..

و بـــاز هـــم مـی پـــرســـی :

کجــــــــــــــــا !!

♥ ۱۳٩٥/۱/٢۳ ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

من که مردم  اگه پرسیدن

علت مرگش چی بود؟؟؟

بگین

والا این علت زندگیشم

معلوم نبود

چه برسه به مرگش

♥ ۱۳٩٥/۱/۱٩ ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دو گروه از مردان هیچ‌گاه


به زندگی عادی برنخواهند گشت،


آنان‌که به جنگ رفته‌اند


و آنان‌که عاشق شده‌اند !

 

♥ ۱۳٩٥/۱/۱٩ ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که حرف های خود را با او بزند،


آزادانه و بدون رودربایسی و خجالت،


به راستی انسان از تنهایی دق می کند!

♥ ۱۳٩٥/۱/۱٩ ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

مثل درخت باش

که در تهاجم پاییز و زمستان،

هر چقدر برگهایش را 

از دست بدهد، باز روح زندگی را 

برای بهار نگه می دارد...

♥ ۱۳٩٥/۱/۱٧ ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

چشم هایم را می بندم

تا تو را

فقط تو را میان همه ی تلخی ها

تصور کنم

اینجا ابرها باران ندارند

صورتم خیس خیالات توست ...

♥ ۱۳٩٥/۱/۱٧ ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

خیلیا امروز سبزشونو به نیت من گره زدن . خوب خدا منو بشون بده دیگه

 

اره ارواح .....مچشم

♥ ۱۳٩٥/۱/۱٤ ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

          من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم

♥ ۱۳٩٥/۱/۱۳ ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

تـــابیـــدِه اَم مَن بَه شِـــعـــرِه تَــنَــت

 

می خـــوانَمـــَت

 

 خَط بِــه خَــط مــو بِـه مـــو

♥ ۱۳٩٥/۱/۱۳ ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 ﻣﺎﺟـَـــﺮﺍے ﻣـَـﺮﺍ ﭘﺎﯾـﺎﻧـــے ﻧَﺒـُــﻮﺩ 
  
 ﺍﮔـَﺮ 
  
 ﻋَﻄــــﺮِ ﺗـُــﻮ 
  
 ﺍﺯ ﺻـَــﻨﺪﻟـے ﺑـَﺮ ﻧِﻤــےﺧـﻮﺍﺳﺖ 
  
 ﺩﺳـــتَم ﺭﺍ ﻧِﻤـےﮔـِﺮﻓﺖ 
  
 ﻭ ﺑـہ ﺧـﯿـــﺎﺑﺎنَمـ ﻧِﻤـےﺑـُﺮﺩ ...

♥ ۱۳٩٥/۱/۱۳ ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

آدم خوب قصــــــــــه هایــ مــــــن؟

دلتــــــــــــــنگت شـــــــده امـ

حجــــــــــمش را میـــــــــــخواهیـ؟

خُـــــــــــــــــــدا را تصــــــــور کنـ

♥ ۱۳٩٥/۱/۱۳ ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

این روز ها عجیب تب کرده ام

ودر بستر اندوه

هر دم هذیان می گویم

صدایم چرک کرده است…

 

و ذهنم در گرمای مرضی مرموز می سوزد…

تبم قد میکشد…

پزشکان مرا جواب کرده اند

این روز ها درمانی نیست

فقط گاه گاهی

درد هایم را پاشویه میکنم

♥ ۱۳٩٥/۱/۱۱ ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

در عشق هم آتش بزن وقتی حجابت می شود

             گاهی دعا هم بی دعا بهتر اجابت می شود

تفسیر دشنه سخت نیست تسبیح اما مشکل است

             وقتی که گاهی بال دل گاهی و بالی بر دل است

 

از غیر تا تو می برد از تو به غیر ت می رسد

               از خیر تا شر می برد از شر به خیرت می رسد

هر بار گُم تر بوده ام در هیچ پیدا می شدم

               با چشم های بسته ام مات تماشا می شدم

بعد از خروجم از بهشت هم مست هستم هم خمار

               آدم همینجا خلق شد در رقص جبر و اختیار

یاغــــی بـــمــــان در عـــاشـــقــی پــرواز کـــن بــی پــــر زدن

               از بی نهایت رد شو و در عشق هم آتش بزن

افشین یداللهی


♥ ۱۳٩٥/۱/۸ ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

خدایا پس چرا من زن ندارم؟

    زنی زیبا و سیمین تن ندارم؟

    دوتا زن دارد این همسایه ما

    همان یک دانه را هم من ندارم

    آژانس ملکی امشب گفت به من:

    مجرد, بهر تو مسکن ندارم

    چه خاکی بر سرم باید بریزم؟

    من بیچاره آخر زن ندارم

    خداوندا تو ستارالعیوبی

    وبر این نکته سوءظن ندارم

    شدم خسته دگر از حرف مردم

    تو میدانی دل از آهن ندارم

    تجرد ظاهرا”عیب بزرگی است

    من عیب دیگری اصلا”ندارم

    خودم میدانم این”اصلا” غلط بود

    در اینجا قافیه لیکن ندارم

    تو عیبم را بپوش و هدیه ای ده

    خبر داری
نیکول کیدمن ندارم؟

    اگر او را فرستی دیگر از تو

    گلایه قد یک ارزن ندارم

♥ ۱۳٩٥/۱/٥ ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است 
                 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه نیست  
                     من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست      
                 درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود    
                چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم  
                  اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است         

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
                آیا هنوز آمدنت را بها کم است

 

محمد علی بهمنی

صدای علیرضا قربانی

♥ ۱۳٩٥/۱/٥ ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 لعنت به عیدها

     لعنت به سال نو

♥ ۱۳٩٥/۱/۳ ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

همه می پرسند:

 چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال

 

چیست در خلوت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت،

مات و مبهوت به آن می نگری

 

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام،

من به این جمله نمی اندیشم

 

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را می شنوم،

می بینم،

من به این جمله نمی اندیشم!

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت، همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را، تنها تو بدان!

تو بیا، تو بمان با من، تنها تو بمان!

 

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب!

من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر، تو ببند!

 

تو بخواه، پاسخ چلچله ها را، تو بگو!

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من، تنها تو بمان!

 

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست،

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

"فریدون مشیری"

 

♥ ۱۳٩٥/۱/٢ ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()