موهایت را به من بده

می خواهم

در اوراق آفرینش

در حضور خودت

دست ببرم :

گلی را لای موهایت می گذارم

گل ، بوی موهایت را می گیرد …

به همین سادگی

♥ ۱۳٩٤/۱٠/٢٧ ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

تصدقِ چشم‌هات، کمی بخند

این‌طور که می‌باری

خورشید هم، می‌ماند از رفتن

♥ ۱۳٩٤/۱٠/٢٧ ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

ما ز اسب و اصل افتاده ایم


ما پیاده ایم ای سواره ها

♥ ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 כرכ هـآے مـرآ اگـر بخـوآهے

 

هـم نمیتـوآنے بخـوآنے ! 

 


اینجـآ כرכهـآے مـرآ بـآ خـوכڪآر ωـفیـכ نـوشتـہ انـכ 



بآیـכ روزگـآرت ωـیـآه بآشـכ 



تـآ همـכرכ مـטּ بـآشے ...

♥ ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

زنـבگے زیباسـتـــ ....

 

بــﮧ زیبایے چشمهاے پـُـفـ ڪرבه از هِق هِق هــآے شَبــآنـﮧ

 

بــﮧ زیبایے بغــض نَفَس گیـر روزانــﮧ...

 

بــﮧ زیبایے قلبــِ تڪـﮧ تڪـﮧ شُده اَزشڪستنهاے بیشمـآر...

 

بــﮧ زیبایے نفسے ڪــﮧ از تَنگے بالـا نمیایــَב

 

بــﮧ زیبایے تمام شُـבטּ تـבریجے مـטּ ...

 

آرےزنـבگے زیباستــ ـــ...! 

♥ ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

چه غریب ماندی ای دل، نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران زبرت چه برخورم من؟
که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

"هوشنگ ابتهاج"

♥ ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند

فقط او میتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد ... می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:

" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت

صادق هدایت

♥ ۱۳٩٤/۱٠/۱٢ ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

♥ ۱۳٩٤/۱٠/٧ ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

اهنگ وبمو خودم دوست دارم شمارو نمیدونملبخند

♥ ۱۳٩٤/۱٠/٢ ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()