یه روزی عاشقتم شدم بچه بودیم یادش بخیر

هیشکی نفهمید حالمو حتی خودت یادش بخیر

 

یادمه خونه ی شما یه شهر خیلی دوری بود

سالی یه بار می دیدمت رفتنمونم زوری بود

 

یادش بخیر روم نمیشد تویه چشات نگاه کنم

همیشه آرزوم بوده اسم تو رو صدا کنم

 

خجالتی بودم ولی تمومه فکره من تو بود

تا اون غریبه اومدوعشق منو ازم ربود

 

ای یادگار کودکیم ای آسمونه سادگیم

ای خاطراته اولینو آخرین دلدادگیم

 

ای عشق اولی برام دعا کن از فکرت درام

از اون امیدو آرزو مونده یه قلب پیر برام

♥ ۱۳٩۳/۸/۳٠ ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

نمیدونم چرا چند وقته هوای این اهنگ رو دارم:

رو در و دیوار این شهر

همش از تو یادگاره

توی این کوچه تاریک

منو تنها نمیذاره 

یاد حرفهای قشنگت

که تو قلبم لونه می کرد

یاد دلتنگی چشمات

که منو بهونه میکرد

میزنه آتیش به جونم

پس کجایی مهربونم

آخه من ترانه هامو

واسه ی کی پس بخونم؟

دل من هواتو کرده

آخ کجایی نازنینم

کاشکی بودی و می دیدی

بی تو من تنها ترینم

توی این بازی که ساختی

من همه هستیمو باختم

زیر پات گذاشتی آخر

عشقی که من از تو ساختم

اگه تو دوستم نداشتی

از دلم خبر نداشتی

دلت از سنگ شده انگار

که منو تنها گذاشتی

می شینم منتظر اینجا

تا تو برگردی دوباره

تا بشینی پای حرفهام

بریم تا ماه و ستاره 

می دونم میای یه روزی

یه روزی که خیلی دیره

یه روزی دل شکسته ام

سر ابن کوچه می میره

 

♥ ۱۳٩۳/۸/۳٠ ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

 

می ســــپارمـــت


به خاطراتی خوش

به نــور و آیینه

به غزل

به صداقتی آبی

می سپارمت

به بهترین جای خیال

به حقیقتی جاری

ای که با منی و تنهایی

ای که چون سرابی و دوری

مـــا دلسپردگان رویاییــــم!

در نبـــود من شکیــــبایی؟

در نبـــود مــــن؛تـــو آرامـــی؟ 

♥ ۱۳٩۳/۸/٢٢ ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

باران می بارد!

به حرمت کداممان؟ نمیدانم.

همین اندازه میدانم صدای پای خداست.شایددلی در این حوالی گفته باشد:

“دوستت دارم.”

♥ ۱۳٩۳/۸/٢٠ ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

تابستان را که داغ نبودنت کردی

پاییز را سرد نبودن نکن

گناه دارد……

♥ ۱۳٩۳/۸/۱۸ ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

میخواهم بنویسم...

اما نه برای تو

اینبار برای شقایق های دلم

که در خزان نگاهت

پرپر شدند..!

 

♥ ۱۳٩۳/۸/۱٤ ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

سلااااااااااااااااااام

قرار بود نخودی بیاد که تنبل نیومده

افتادم راهور منطقه یازده تهران خیابان قزوین

جهنم واقعی یه روز 8 ساعت یه روز 12 ساعت پست ایستاده مرخصی هم 3/4 ماهی یه بار

میام نت ولی بهتون سر میزنم . منو یادتون نره که تهران بد غربت داره

ناراحتلبخند

♥ ۱۳٩۳/۸/۱٤ ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

ام البنین :

 

در واقعه عاشورا در مدینه بود چنان که به آنانی که عازم سفر بودند، چنین سفارش کرد: چشم و دل مولایم امام حسین (ع) و فرمانبردار او باشید؛ البته وقتی بشیر و زینب او را از ماجرای کربلا و شهادت امام حسین (ع) وفرزندانش باخبر نمودند، ام البنین همچنان از امام حسین (ع) خبرگرفت و چون بشیر خبر شهادت آن حضرت را به او داد، ام البنین گفت: «ای بشیر، بند دلم را پاره کردی!» و صدا و ناله شیون بلند کرد. ام البنین گفت: فرزندان من و آنچه در زیر آسمان است، فدای حسینم باد

این زن بزرگوارکه تا آن وقت زنده بود ولی در کربلا نبود،شهادت چهار پسر رشید خود را درک کرد و در سوگ آنها نشست.در مدینه برایش خبر آمد که چهار پسر تو در خدمت حسین بن علی علیه السلام شهید شدند.برای این پسرها ندبه و گریه می کرد.گاهی سر راه عراق و گاهی در بقیع می نشست و ندبه های جانسوزی می کرد.زنها هم دور او جمع می شدند.مروان حکم که حاکم مدینه بود،با آنهمه دشمنی و قساوت گاهی به آنجا می آمد و می ایستاد و می گریست.ان حضرت می فرمودند:

ای زنان!من از شما یک تقاضا دارم و آن این است که بعد از این مرا با لقب ام البنین نخوانید(چون ام البنین یعنی مادر پسران،مادر شیر پسران)،دیگر مرا به این اسم نخوانید.وقتی شما مرا به این اسم می خوانید،به یاد فرزندان شجاعم می افتم و دلم آتش می گیرد.زمانی من ام البنین بودم ولی اکنون ام البنین و مادر پسران نیستم.

همچنین مرثیه ای دارد راجع به خصوص ابا الفضل العباس:

ای چشمی که در کربلا بودی و آن منظره ای که عباس من،شیر بچه من،حمله می کرد می دیدی و دیده ای!

ای مردمی که آنجا حاضر بوده اید!برای من داستانی نقل کرده اند، نمی دانم این داستان راست است یا نه

.یک خبر خیلی جانگداز به من داده اند، نمی دانم راست است یا نه.به من گفته اند که اولا دستهای پسرت بریده شد،بعد در حالی که فرزند تو دست در بدن نداشت یک مرد لعین ناکس آمد و عمودی آهنین بر فرق او زد.

وای بر من که می گویند بر سر شیر بچه ام عمود آهنین فرود آمد.بعد می گوید:عباس جانم!فرزند عزیزم!من خودم می دانم که اگر دست در بدن داشتی هیچ کس جرات نزدیک شدن به تو را نمی کرد

♥ ۱۳٩۳/۸/٥ ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

بچه که بودم اذیت که میکردم

مامانم میگفت درد بی درمون بگیری

نفرینش گرفت

 

عاشقت شدمناراحت

♥ ۱۳٩۳/۸/٢ ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

خدا را چه دیدی ؟
یک روز بیشتر
ساعتی

لحظه ای

با من بمان
شاید خنده ای پشت لب هایت
قطره ای پشت پلک هایت جا مانده باشد

♥ ۱۳٩۳/۸/٢ ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()