" تــــــــــو " !! 

همــانــے ڪـہ همــیـشـہ

  " בوســتـش בارم "

 همــانـے ڪـہ تــا غــصـّـہ ام مے گیــرב  ســر و ڪلّـــہ اش پــیــدا مے شوב

 و تــا مــرا نـخنـבانـב  בســﭞ بـرבار نمے شوב

هـمـانے ڪـہ همــیــشـہ  پـــُـر اسـﭞ از

شـور و شـاבے و زنـבگے ... 

" تــــــ♥ــــو "

 همیشه هــمــانے ....

♥ ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 


اینجا ایران است

.
.
دختر که باشی:

اگر زیبا باشی, عطسه کردنت را هزار نفر لایک میکنند ؛


... اما قیافه که نداشته باشی, عاشقانه ترین احساساتت خریدار ندارد..


پسر که باشی:


اگه پولدارباشی قیافه ی زشتت از گلزار هم خوشگل تر دیده میشود ؛


بی پول باشی فقط کامنت آگهی ترحیمت لایک میخورد..

و
 این حقیقت جامعه ی ماست

♥ ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

♥ ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

مهربانـــم !
شرمنــده ام

کــه هیچ وقت، مهربانــی هایت را منتشـــر نکردم


امـا تــا دلــت بخواهد گلایـه هـا را “پست” کردم
… و غریبه هــا “لایک” زدند …


 کــاش می توانستم
صدای تــو را بنویسم!

♥ ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

میگن اگه پول نداشته باشی

قصاب سر کوچه هم بهت دل  نمیده

اون که دیگه عشقته

قبل از اینکه صاحب عکس ابرومو ببره بگم که عکس دزدیه . البته مال یه فیلمه اگه خواستین اسمشو میگم

♥ ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

کی اینجا عضوه؟؟؟ دو ساله حوصلمون سر رفت والا

http://facenama.com/mahdi-ariyayiboy

♥ ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

خونه مادربزرگه 2014 :
.
.
خونه ی مادر بزرگه الان آپارتمانه
خونه ی مادر بزرگه استخر و لابی داره


خونه ی مادر بزرگه wifi ی مفتی داره
خونه ی مادر بزرگه دیش و LNB داره


کنار خونه ی اون همیشه پارتی برپاست
پارتیهای محله پر شور و شوق و غوغاست


مادر بزرگه الان مازراتی سواره
رنگ موهاشم هر روز جور واجورو باحاله..


خونه ی مادر بزرگه الان اپارتمانه
خونه ی مادر بزرگه استخر و لابی داره


خونه ی مادر بزرگه wifi ی مفتی داره
خونه ی مادر بزرگه دیش و LNB داره


مادر بزرگه الان شلوار جین می پوشه
کفش کالج و کیفش همیشه روبه روشه


مادر بزرگه هرشب Gem Tv رو میبینه
خرم سلطان و سنبل لامیارو میبینه


خونه ی مادر بزرگه هنوز خیلی باحاله
خونه ی مادر بزرگه حرفای خاصی داره...

 
♥ ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

ببخشید من عکاس حرفه ای نیستم و کیفیت دوربینم پایین بود. خط خطی رو می خواست برا این کارا. هر ماهی یه امی داره از پیده و مریم و میگ میگ و......نیشخند خیلی وقته به اکواریوم نرسیدم ایشالا برا عید خوشگلش میکنم

 

 

♥ ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

مـَטּ اَز פـَـرارَتـ چَشمـانَتـ

یَــפֿ میزَنـمـ

وَ اَز سَرمـآے نگـآهَتـ

آتَشـ میگیرَمــ

زنانگی هـآے تـُو فیـزیـڪ رآ

هَمـ نـآبـوכ میــڪُـنَـכ !

مـَرا ڪِـہ כیگـَر هیچــ !!

♥ ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

لبخنב  کـــهـ میزنم


בر בنیای کـــوבکانــه ے خوבتاטּ فکر میکنیב


 בرבے نیستــــــ


 زجـــ ـری نیستــــــ


 غمـے نیستــــــ


 اما با هر لبخنـב روحم زخم برمیבارב


 قهـ قهـ کـــهـ میزنـم בلم زجه میزنـב


 این استــــــ حکایتــــــ کسے کهـ


 با خنـבه هـایش בنـیایی را مے خنבانـב

♥ ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

این یه قسمتی از یه داستانه که خوندم:

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
 داغ داغ…
وقتی موهاشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .

چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .

میومد و روی پام میشست .

دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .

می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

♥ ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

می خوای آغوشتو از من بگیری

مثه دیونه ها تشویش دارم

آخه میدونم اینو بی تو هرشب

جه روزای بدی در پیش دارم

♥ ۱۳٩٢/۱٠/٥ ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

دلم میخواهد...
دلم میخواهد نامت را صدا کنم!
یک طور دیگر
جوری که هیچ کس صدایت نکرده باشد!
دلم میخواهد نامت را صداکنم...
یک طور که دلت قرص شود که من هستم!
یک طور که دلم قرص شود که با بودن من ,تو هم هستی...!

♥ ۱۳٩٢/۱٠/٥ ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﭙﺨﺖ ﻋﯿﺎﻝ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻓﺎﻣﯿﻞ

ﺷﻬﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ !!!!

ﺑﻪ ﻣﻄﺒﺦ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﻢ ..

.

.

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺟﺴﺘﻢ … ﮐﻤﺘﺮ ﯾﺎﻓﺘﻢ ..

ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺳﺮﮎ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ

ﺑﺴﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ :

ﺭﺍﺯ ﺁﺷﭙﺰﯼ ﺗﻮ ﺩﺭ ﭼﯿﺴﺖ ؟ ﺍﯼ ﻋﯿﺎﻝ

ﺧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﻩ ﺍﺳﺖ .

ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮐﻤﺮﺑﻨﺪ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ :

ﺑﯽ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ

ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﻕ ﺑﯿﻦ والیبال ﻭ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﭼﯿﻪ …

ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﮔﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ..؟؟

ﭼﺸﻤتان ﺭﻭﺯ ﺑﺪ ﻧﺒﯿﻨﺪ ﮐﺘﮑﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﺳﮕﺎﯼ ﻭﻟﮕﺮﺩ

ﺍﺯ ﻣﺎﻣﻮﺭﺍﻥ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .

ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﭼﻨﮓ ﺑﺮﮔﻠﻮﯾﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ :

ﺣﺎﻝ ﺑﮕﻮ ﺭﺍﺯ ﺁﺷﭙﺰﯼ ﺗﻮ ﺩﺭ ﭼﯿﺴﺖ ؟

ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﻻﻥ ﻭ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﮔﻔﺖ :

ﺁﻭﺍﺯﻩ ، ﺁﻭﺍﺯﻩ ، ﺑﺮﻧﺞ ﺁﻭﺍﺯﻩ

ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﺑﺨﺎﺭ ﺩﯾﮓ ﺑﺮﻧﺞ ﻣﺤﻮ ﮔﺸﺘﻢ

 می خوای آغوشتو از من بگیری

مثه دیونه ها تشویش دارم

آخه میدونم اینو بی تو هرشب جه روزای بدی در پیش دارم

میخوای یادم بره روزای خوبو که توی خاطراتم جون گرفته

♥ ۱۳٩٢/۱٠/٥ ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دستانت را دور گردنم حلقه کن ,

این دوست داشتنی ترین شالگردن

شب های سرد من است .

♥ ۱۳٩٢/۱٠/٤ ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()