“خدایا! به من مغز بده تا بتوانم سکته مغزى کنم و اعضاى بدنم را به نیازمندان اهداء کنم.خنده

♥ ۱۳٩۱/۳/۳۱ ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

گناه نه؛
چاره ای نبود…
طعم سیب میداد لبانت
طاق زدم بهشت را با آغوشت

رفتنت را تماشا کردم…
بغضم را بلعیدم…
اشک در چشمانم عجب ماهرانه آخرین لحظه را
تار و مبهم به تصویر کشید

♥ ۱۳٩۱/۳/۳۱ ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

شیشه ای مشکند… یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست؟

یک نفر می گوید: شاید رفع بلاست،

دیگری می گوید: شیشه را باد شکست؟

دل من سخت شکست. هیچ کس هیچ نگفت.

از خودم می پرسم: ارزش قلب من ازشیشه یک پنجره هم کمتر بود؟

♥ ۱۳٩۱/۳/۳۱ ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دلتنگی عین یه جای شکستگی روی عینک آدمه

هر جا نگاه می کنی می بینیش

هر بار که می خواهم به سمتت بیایم

یادم می افتد “دلتنگی ” هرگز بهانه خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست

♥ ۱۳٩۱/۳/۳۱ ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

دیگه خسته شدم.نمیخوام اون ادم سابق باشم.باید میدونستم برا این که به چیزایی که می خواستم برسم نباید اینطوری میبودم.هرجند که دیر شده ولی تصمیمم رو گفتم

میخوام ادم دورو یی بشم.خودخواه خود خواه.ادمی که بتونه راحت دروغ بگه .به خدا که من دیدم اینا موفق هستن.دیگه نمیخوام به چشم یه احمق بهم نگاه کنن...

بچه ها حالم خیلی بده .دنیا داره رو سرم خراب میشه.برام دعا کنین دارم میمیرم...

------------------------------

قلب من از تپیدنش خسته شد،نبضم با ضربه های معکوس مرد

قلب من ازخستگی خوابش گرفت ، این دل نا امید و مایوس مرد

♥ ۱۳٩۱/۳/۳٠ ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

آینه دار غربت با آدما غریبه

حوای چشمای من در حسرت یه سیبه

 

 

 

 

♥ ۱۳٩۱/۳/٢٩ ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

بزرگ راهای مهندسی ساز
ما را به هم نمی رسانند
عشق با قوانین بیگانه است
از بیراهه ها بیا
برای دیدن کسی که
عمریست دوستت دارد!!!

♥ ۱۳٩۱/۳/٢۳ ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

گل عشق را در دست میگیرم و هی زیر لب زمزمه میکنم دوسم داره دوسم نداره
با ترس تک تک گلبرگهارا یواش یواش میکنم و همچنان زمزمه میکنم
برای ادامه دادن مردد هستم ولی نه! میترسم!
چشمهایم را بسته نیت میکنم”دوسم داره” و همه ی گلبرگ ها رو یهو میکنم

♥ ۱۳٩۱/۳/٢۳ ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود . . .

 

♥ ۱۳٩۱/۳/۱٢ ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

من میخوام قفل سکوتو بشکنم صدامو تا اوج ابرا ببرم

میخوام از باغ دلم شاخ گلی  واسه ادمای عاشق ببرم

من میخوام تو دفتر نقاشیام عکس ماهی رو تو دریابکشم

واسه مرغ عشق تنهای دلم قفسی قد یه دنیا بکشم

من میخوام بی رنگ بیرنگ بمونم از فراسوی دل تنگ بخونم

میخوام از عشق کبوترا کلاغ از وصال شیشه و سنگ بخونم

♥ ۱۳٩۱/۳/۱۱ ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

ببخشید چند وقت نت ندارم ولی هر وقت بتونم میام پیشتون. دلم براتون تنگ بود خدا کنه دو طرفه باشه

♥ ۱۳٩۱/۳/۱۱ ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

باران
من را به تو عادت داده و امروز
بی تو می بارد !
تنهایی ، طاقت ِ باران را هم ندارم ... .

بی تــو من شعر می گویم ...
تــو ، بی من چه کار خواهی کرد ؟
اصلا یادت هست که نیس
تم ....... ؟!

میشه گفت یه مدت در دسترس نیستم

به یادتونم

خواهشااز یادم نبرید......

 

 

♥ ۱۳٩۱/۳/٦ ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

در رویاهایت جایی برایم باز کن

جایی که عشق را بشود مثل بازی های کودکی باور کرد

خسته شدم از بی جایی !

♥ ۱۳٩۱/۳/٥ ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

باران که می بارد

 

همه چیز تازه میشود

 

حتی داغ نبودن تو

♥ ۱۳٩۱/۳/٤ ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

گلوی آدم را باید گاهی بتراشند

تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود

دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است

دلتنگی هایی که میتوانند آدم را خفه کنند

♥ ۱۳٩۱/۳/٤ ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

از پنجره جاده را می پیمایم ، به امید آنکه تو بیایی
با خود در اندیشه ی سلامی هستم که میخواهم تقدیمت کنم
اما نجوایی از درونم میگوید : به چه می اندیشی ؟
به تمنای کدامین وصال این چنین بی قراری !
مسافر تو اینجاست ، میان سینه ات ، او هرگز این کلبه ی محقر را ترک نکرده

♥ ۱۳٩۱/۳/٤ ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

یعنی یکی پیدا نمیشه از اون

برای این خسته خبر بیاره

اگه بیاد بهش بگین بجنبه

غصه داره دخل منو میاره


♥ ۱۳٩۱/۳/٢ ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()