بگذار آسوده برایت بگویم

تو را دوست دارم...


به قدر سکوت تنهایی اتاقم...
به اندازه سرخی گل های شقایق...


با همه دردها و رنج هایت!!!
به من نگاه کن...

 

بین ما فاصله ای عمیق خواهد افتاد
می دانم به تو نخواهم رسید...

 

اما
تو مرا فراموش نکن

♥ ۱۳٩۱/٢/۳۱ ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

بچه ها من دیگه دارم افسردگی میگیرمگریه

چند وقتی بود فکر میکردم شکسته شدم به خالطر غم و غصه و کا ر ودرس همزمان

 

یه مدته هر کی میبینم میگه 26/27 سالته.ناراحت

اخه چرا من دارم زود پیر میشم؟؟؟؟موهامم داره سفید میشهگریه

♥ ۱۳٩۱/٢/۳۱ ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من

مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند

♥ ۱۳٩۱/٢/٢٩ ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

انقدر از زندگی سیرم که مردنم رو جشن میگیرم

آنقدر از زندگی سیرم که دیگر بودنش مرا نمی آزارد 

 آنقدر از زندگی سیرم که می خواهم مرگم را

 

آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت ؛

 آی زندگی میمیرم و عمرم و میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط ؛

وقتی خلاصی از همست آی دنیا بیزارم ازت

 

 

 

♥ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

بــرهنــــه ات می کنند تــا بهتـــر شکستـــــه شـویــ....

نتـــــرس گــــردوی کوچکــ....

آنچــــه سیــــــاه می شود.... رویــ تــــو نیستــ،، دستــ آنهـــــاستــ

♥ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

خداوندا دوستانی دارم که روزگار

 فرصت دیدارشان را کمتر نصیبم میگرداند

 اما تو خود میدانی که یادشان در دلم جاوید است

 دوستانی که رسمشان معرفت

 کردارشان جلای روی و یادشان صفای دل است

 پس آنگاه که دست نیاز سوی تو بر می آورند

 پر کن دستشان را از آنچه که در مرام خدایی توست

((تقدیم به همه دوستان وبلاگیم))

♥ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

نفست باران است


دل من تشنه ی باریدن ابر


دل بی چتر مرا مهمان کن . . .

♥ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

 

♥ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

وقتی پایت خواب می رود
نمی توانی درست راه بروی
لنگ می زنی!
وقتی قلبت خواب می رود
نمی توانی درست فکر کنی.
عاشق می شوی !

♥ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک

های پایین کوه بود...

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید

و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام

بدهی.

مورچه گفت: « تمام سعی ام را می کنم...!»

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را

جابجا کرد.

مورچه رو به آسمان کرد و گفت:

خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...


♥ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دلی را که شکستی  گچ چاره نکرد

 

گل گرفتمش....

 

((دوستان اگه از مطالب خوشتون اومده احتمالا از مطالب این وبلاگم خوشتون میاد

http://hooram.persianblog.ir/ وب ابجیمهبغلقلب))

 

♥ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

تمام مزرعه کافر صدایش می زدند

 

گل آفتابگردان کوچکی که عاشق باران شده بود

♥ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟

 

مثل آرامش بعد از یک غم ، مثل پیدا شدن یک لبخند

 

مثل بوی نم بعد از باران ، در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟

 

من به آن محتاجم !

♥ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

چرا دیــــر کرده است؟
نکند دل دیگری او را اسیـــر کرده است؟
خندیدم و گفتم: او فقط اسیر مـــن است، تنها دقایقی چند تــاخیر کرده است…
گفتم امروز هوا ســـرد بوده است…
شاید موعد قرار تغییـــر کرده است…
خندیــد به سادگیــم و گفت:
احساس پــاک تو را زنجیــر کرده است.

 

گفتم از عشـــق من چونین سخن مگو…!
گفــت:
خوابی سالهاســت دیــر کرده است.
در آییــنه به خود نگاه می کنم آه عشق تو عجب مرا پیــر کرده است . .

♥ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

کتاب آغوشت

سوره ی لب هایت

آیه ی بوسه هایت

آنچنان پای بندم به این کیش که هزار شیطان نمی توانند

لحظه ای ذره ای ایمانم را سست کنند . . .

♥ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

 

 

دلِسبــــــزم را گــــــ ــــ ـره زد ..

و رفتـــــــ ــــ ــ تا بـــــــه آرزوهـــایش برســــد

♥ ۱۳٩۱/٢/٢٤ ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

سر کلاس ارتعاشات مکانیکی بحث گرونی شدتعجب(یکی نیست بگه چه ربطی داره)

 

یکی از بچه ها گفت:

دکتر با خونمون دیگه گفتیم به جا گوجه تو استانبولی موز بریزن ارزونترهقهقهه

والا گوجه کیلو 4000تومن خوردنم دارهکلافه

همه چی ارومه ما چقدر خوشبختیم.هورا

ای بابا مهدی صددفعه گفتم تو این وب 30یا30 ممنوععصبانی

♥ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

جاهای خالی رو با چه اعدادی باید پر کرد؟
10, 20, ....., 15, 1000, ......, 16

عجله نکنید!
کمی‌فکر کنید، سوال زیاد مشکلی نیست ولی اگر قادر به حل این سوال باشید
نشان فعالیت خوب سمت راست مغز شماست!
برای دیدن جواب صحیح بروید پایین.
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

10, 20, 3, 15, 1000, 60, 16

ده بیست سه پونزده، هزار و شصت و شونزه!!
راستی اون قضیه‌ی سمت راست مغز رو هم جدی نگیرید!قهقههابله

♥ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!

حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه

اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!

خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!

برمیگردم چـون

دلـتنـگـت مــی شــوم!!!

♥ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

هوایت که به سرم می زند
دیگر در هیچ هوایی،
نمی توانم نفس بکشم!


عجب نفس گیر است
هوایِ بی توئی!

♥ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد

یا باید خانه مان را عوض کنم

یا پستچی را

تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟
!!

♥ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

گـل یا پــوچ؟

دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن

بگذار فقط تصــــــور کنم ..

که در دستانتــــ

برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..

تو که نگاهم میکنی

تمام پوچ هایم، گل می شوند.

ترسی ندارم مشتم کجا و کی باز شود!

جادوی چشمانت برگ برنده ی دستان فقیر من است...


♥ ۱۳٩۱/٢/٢٠ ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

" بند بند وجودمــــ ـــ ـ ..

بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ ــــ ـ

با این همه بنــد

چه قـــــ ـــ ـدر از هم دوریـــــــ ــــ ـم" ..

((تقدیم به سه تا ابجی عزیزمقلبماچ))

♥ ۱۳٩۱/٢/٢٠ ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

این روزها

آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست

که رخت های دلتنگیم را

فرصتی برای

خشک شدن نیست

♥ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

آن شب ...

که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...

تماشا می کرد ...

 

آن شب که شب پره ها ..

عاشــقـــانه تر ..

 

نــــور را می جســـتند ...!

 

و اتاقم ..

 

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !

دانستم..


تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!

 

♥ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

فرقـے نمـے کند !!

بگویم و بدانـے ...!

یا ...

نگویم و بدانـے..!

فاصله دورت نمی کند ...!!!

در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!

جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:

دلــــــــــــــم.....!!!


♥ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

گشت ارشاد به دخترا:

دختره کجا میری؟

میرم به آرایشگاه

مو رنگ کنم، فرنچ کنم، برنز کنم

خوشگل بشم بعد میام تو منو بگیر

♥ ۱۳٩۱/٢/۱٧ ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

خیلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پایین ، 

 اما یه دفعه اشک از چشات جاری بشه ...

 خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی، اما ندونه ...

 خیلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش

 بمونی ...

 خیلی سخته که ازت بپرسه : حاضری باهام بمونی ؟!

  و تو با اینکه آرزویی جز این نداری ، 

 فقط بخاطر خودش مجبور باشی بگی : نه ...

  خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ...

 خیلی سخته که عشق رو از نگاه کسی بخونی ، اما نتونه بهت

بگه

♥ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

یه روزی یه فرشته با دو تا چشم پاک و زیبا که دل همه آدما رو اسیر خودش میکرد

 با یه لبخند قشنگ رنگ گلای صورتی ... با نگاهی که پر از عشق به یک قاصدک خسته بود ...

اومد و واسه همیشه دل دخترک رو برد ... عوضش غصه هاشو ازش گرفت .

حالا دیگه اون تنها نبود اون شده بود قهرمان رویاهای سبز دخترک ...

همونی که عاشق چشماش شده بود همونی که با دیدنش دیوونه میشد ...

همونی که با صداش و نگاش زندگی میکرد دل اونو از همون لحظه اول برد ...

به کجا ؟ نمیدونم ...

شاید پیش ستاره ها ... حتی از کهکشونای آسمون هم دورتر ...

آره ! اون شد عشق و نیاز دخترک ...

حالا دیگه با عشق این فرشته صبور و ماه و موندنی بی بهونه زندگی میکرد .

چون اون شده راز طلوع زندگــیش ... مگـه از دوری اون خوابـش میبرد؟

اما ... حالا دخترک یه غصه داره یه غم خیلی بزرگ ...

رنگ غم وقتی که رو برفای زمستون می شینه ...

میدونی غصه دخترک چیه ؟

دخترک میگفت اگه یه روز یا یه شب ... فرشته اون از اینجا بره ؟

اگه یه دختر دیگه عاشقش بشه !!! اگه یه وقت یادش بره یه کسی پشت یه انتظار زرد ...

داره از دوری اون اینجـوری پـر پـر میزنه .

آخه دخترک همین یه عشقو توی این دنیا داره ...

جون گلای نیلوفر توی مرداب شما بگین کجا صبوری میفروشن ؟

آخه اگه بره تحملش تموم میشه ... دوباره میشه مث گذشته ها ...

منتها این دفعه دیوونه تر

♥ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق،دل خونم مکن،من که مجنونم ،تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم،این تو و لیلای تو...من نیستم!

گفت ای دیوانه لیلایت منم،در رگت پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی،من کنارت بودم و نشناختی .....

♥ ۱۳٩۱/٢/۱٥ ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست

به زندگانی من فرصت جوانی نیست

من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار

خدای شکر که این عمر جاودانی نیست

♥ ۱۳٩۱/٢/۱۳ ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

کسی میتونه کمکم کنه؟؟؟

 

چند روزه پرشین بلاگ امارامو اشتباه میشماره.همه رو کم میزنه

مثلا دیروز از 40 تا نظر داشتم که21 نفر مختلف بود ولی بازدید رو زده 8 تا

♥ ۱۳٩۱/٢/۱٢ ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دیگه هیچ چیزی برام نمونده دنیا جز همین جونم که مونه کف دستت

این که چیزی نیست دیگه ته مونده هاشه  همینم ازم بگیرش ناز شصتت

چرا این ابر سیاه بی کسی سایه هاش رو بخت تیره ی منه

چرا جز دلتنگی و دلواپس یدر خونم رو کسی نمیزنه....

♥ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچه زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نامهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد

مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

شهریار

♥ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

پسر در حال دویدن...

زااااارت (صدای زمین خوردن)

رفیق پسر: اوه اوه شاسکول چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی الاغ، پاشو گمشو! (شپلخخخخخ "صدای پس گردنی")

یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب!!

یک خانوم جوان رهگذر: ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ!

.

.

دختر در حال راه رفتن

دوفففففففسک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش)

رفیق دختر: آخ جیگرم خوبی؟ فدات شم! الهی بمیرم! چی شدی تو یهو؟ وااااااااااای

یک رهگذر: دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟ میخوای برسونمت دکتری جایی؟

یک پسر جوان رهگذر: ای وای خانوم حالتون خوبه؟ دستتونو بدین به من!

من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین،با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین!!

 

♥ ۱۳٩۱/٢/٩ ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()


 

یه زوج 60 ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته

بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت

نشسته بودند یهو یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر

اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار

بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم

به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا

بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر

شد!

حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب...

این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش

میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم... آرزوی من اینه که یه همسری داشته

باشم که 30 سال از من کوچیکتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید

برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد 90 سالش شد!

 

http://love65.mihanblog.com

♥ ۱۳٩۱/٢/٧ ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

 

 

عرصه جولان آدم ها…

که مدام در حرکتند و در شتاب…

 آدم هایی که می دوند برای زنده ماندن… برای چند ساعت و چند ثانیه بیشتر ماندن…

می دوند برای رسیدن به چیزهای بیشتر…

 

اما درست آن موقع که می خواهند از آن لذت ببرند..

 دیر می شود… و باید رفت… می رود بی آن که

 

کاش در عبور همین ثانیه ها و در میان دویدن همین آدمها، به فکر قدم زدن باشیم…

 قدم زدن برای زندگی…

 

 برای زندگی کردن....

 

 

♥ ۱۳٩۱/٢/٤ ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دلم برایت تنگ شده است
چه از طول ، چه از عرض و چه از ارتفاع
می دانم تقصیر تو نیست ، قطعا تقصیر اشکال هندسی ست

♥ ۱۳٩۱/٢/۳ ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

دلم درد میکند

 انگار خام بودند

 خیالهایی که به خوردم داده بودی

♥ ۱۳٩۱/٢/۳ ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

قابل توجه لاوی و  نائیریکا:

برااینکه همگی نگین دوباره غمگین نوشت:

همه دستمالا رو بردارین.دستارو بدین به هم.

1-2-3 حالا با هم:

 بارون بارون بارونه هی

بارو بارون بارونه هی

گل باغمی تو

چشم و چراغمی تو....

راضی شدید

♥ ۱۳٩۱/٢/٢ ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

آن شب باران می بارید…

 باران که می بارد به تو مشتاق تر می شوم…

 و از همین شوق بی چتر آمدم…

ولی آمدم…

و تو نمی دانی که جه بارانی بود، چون نیامدی…

و باران می بارید…

آن شب تب کردم و تو هیچ نکردی…

و باران می بارید…

و بالاخره دیشب مردم و حتی تو تب هم نکردی

♥ ۱۳٩۱/٢/٢ ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()