دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”*دوست دارم

تو هیچ دلیلیرو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونیبگی عاشقمی؟

من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشهبهم اهمیتمیدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطرلبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم،گفتم بخاطرصدای گرمت عاشقتم اما حالاکه نمیتونیحرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالاکه نمیتونیبرام اونجوری باشی، پس منم نمیتونمدوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا
نه میتونیبخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشهیه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلیواسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه که نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

♥ ۱۳٩۱/۱/۳۱ ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را “  با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

 

♥ ۱۳٩۱/۱/۳۱ ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد

بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش بدنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در سمان زده میشد، او می ایستاد، به آسمان نگاه میکرد و لبخند میزد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد. (!)

زمانیکه مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیایید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!

 

♥ ۱۳٩۱/۱/۳٠ ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

 

چرا عشقمو نخواست واسه چی نموند کنارم

مگه بهش نگفته بودم کسی رو جز اون ندارم

می دونست عاشقشم من ,می دونست براش میمیرم

می دونست ارومه قلبم وقتی دستاشو میگیرم....

♥ ۱۳٩۱/۱/٢٩ ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

 

 

دلم بشکنه حرفی نیست فقط کاش لایقت باشه

 

میرم از قلب تو بیرون که عشقش تو دلت جاشه

همه فکرش ده چشمات گاهی دستاتو میگیره

یه وقت تنهاش نذاری که مثل من میشه میمیره........


♥ ۱۳٩۱/۱/٢٩ ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

 

باتوشروع شد همه چی دنیام به هم ریخت

وقتی که چشماتو دیدم یهو دلم ریخت

با تو شروع شد عاشقی با تو شروع شد رویاهام

نگاه من به زندگی با تو عوض شدش برام

نپرس چرا نپرس  نپرس چطور نمی تونم برات بهونه بیارم

اما فقط بهت میگم دوست دارم دوست دارم دوست دارم....

♥ ۱۳٩۱/۱/٢٩ ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

زمستان بهانه است برف از آسمان خسته شده

پاییز بهانه است برگ از درخت خسته شده

 

 

اشکها در قفس اند و تو در کنار من. آسمان دل من آبیست. اشکهایم خبر از رفتنه تو آوردند رفتی و آسمان دل من ابری شد

♥ ۱۳٩۱/۱/٢٩ ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

 

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد

♥ ۱۳٩۱/۱/٢٧ ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

گفتم که دوستت دارم ، گفتی که باور نداری

گفتم این کلمه را از حفظ نمی گویم از ته دلم می گویم ، گفتی دلم را نیز باور نداری

سکوت تلخی کردم و... مدتی سکوت با چشمانی خیس

گونه ام خیس و قلبم شکسته

گفتی که تو قلبم را شکستی ، گفتم که قلبت شکسته نشد ، احساست در هم شکست

گفتی سکوت کن میخواهم گریه کنم ، من نیز سکوت کردم و ...

 

♥ ۱۳٩۱/۱/٢٧ ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

خوب من

 توبگو بعد از تواز کدام دریچه اسمان را به تماشا بنشینم وباکدام واژه عشق را معنا کنم

باز گرد

با تو زندگی رنگ و بویی دگر دارد

باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم

دلم را باز پنهانی به خلوت خود برده ای.

بگذار بماند

سال هاست من و دل جدا از هم زندگی میکنیم

دل تو اولین روز بهار

دل من اخرین جمعه ی سال

و چه دورندو چه نزدیک به هم

♥ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()


مــے رقصمـ تا سرگیـــجــہ

تا تار شد
טּ اتاقـ

تا سیاهـ تر شد
טּ چشممـ

تا نبینمـ

نبودنـ بــے دلیلتـ را

♥ ۱۳٩۱/۱/٢٤ ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

عشق تو

شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد ! زیبا بود امّا

شوخی بود !

 

حالا .... . . تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است !

من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . . ! تمام این تنهایی

تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است

♥ ۱۳٩۱/۱/٢٤ ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

مدیر:خانم اگه میخوای اسم دخترت روبنویسی باید 150هزار تومن بریزی

به حساب همیاری...

زن: مگه اینجا مدرسه دولتی نیست!؟

-اگه دولتی نبود که میگفتم یک میلیون تومن بریز!!

زن: آقا..آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن!

... -اینکه شهریه نیست اسمش همیاریه!

زن: اسمش هرچی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن!

- برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!!این قدر هم وقت منونگیر...

زن: آقای مدیر من دو تا بچه یتیم دارم!آخه از کجا بیارم ؟!!

-خانم محترم! وقتی وارد اینجاشدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه؟!

زن با چشمهای پراشک منتظر اتوبوس بود...

اتومبیل مدل بالائی ترمزکرد...

.

.

.

روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت بهش خیره شد:

کمیته مبارزه با فقر در جلسه امروز...

ستاد مبارزه با بیسوادی ..

تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود:با 200000 زن خیابانی چه میکنید !؟

زن با خودکاری که ازکیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد:

با 200001 زن خیابانی چه می کنید !؟؟؟

♥ ۱۳٩۱/۱/٢٤ ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

 

 

 

 

دیشب موقع خواب تو فکر بودم به یه نتیجه ای رسیدم.

بین بچگی و بزرگی چیزای مشترک کم نیست.

بچه که بودیم تشک زیرمون روخیس میکردیم.حالا بالشت زیر سرمون رو

همیشه از ترس لو رفتن و اب رو باید پنونی خشکش میکردیم

 اون موقع ها از روی پر خوری بود و حالا از روی دل پری.

♥ ۱۳٩۱/۱/٢۳ ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری

 هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و

  گفت ممنونم.

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به

  قلب داشت...

از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت

 نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..

 ولی این بود اون حرفات...

 

حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم..

  آرام گریست

  و دیگر

  چیزی نفهمید...

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟

 دکترگفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید

  استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد.

  بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.

 از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز

 

نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..

 امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.

عاشقتم تا بینهایت

 

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو

  به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..

و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم

 

http://aliafsari.mihanblog.com

 

♥ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

 

تجربه  من دانشجو:

ساعت 4 صبح خوابگاه دختران:

صدای گریه .وای من هیچی نخوندم.اگه مشروط بشم

خدایا کمکم کناسترس

همان ساعت خوابگاه پسران:

سرباز گشنیز سره.پشت کتاب من بنویس یه دست دیگه گرفتیمنیشخند

 

♥ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

عاشق مشوید اگر توانید            تا درغم عاشقی نمانید

این عشق به اختیار نبود           دانم که همین قدر بدانید

هرگز نبرید نام عاشق              تا دفتر عشق بر نخوانید

اب رخ عاشقان مریزید             تا اب چشم خود مرانید

معشوقه وفا به کس نجوید        هر چند ز دیده خون چکانید

اینست رضای او که اکنون        بر روی زمین یکی نمانید

.

.

.

.(سنایی)

♥ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

یه پست عجیب میخوام بذارم.یه چیزی که متعلق به شماست ولی فرصت نظر ندارید....

اگه خدایی نکرده فوت کردید دوست دارید متن سنگ مزارتون چه طوری باشه.برای اینکه ناراحت نشید اول خودم مینویسم.جملاتتونو رو با اسم خودتون توی این پست میذارم.

پسر اریایی:این شعر ایرج میرزا:

مدفن عشق جهان است اینجا      یک جهان عشق نهان است اینجا

عاشقی بوده به دنیا فن من         مدفن عشق بود مدفن من

گرچه امروز به خاکم ماواست    چشم من باز به دنبال شماست

بنشید بر این خاک دمی             بگذارید به خاکم قدمی

گاهی از من به سخن یاد کنید      در دل خاک دلم شاد کنید

دختر باران:مردم حلالش کنید و خدایا به لطف خودت بیامرزتش.

خطخطی:

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

جواب:(به سراغ من اگر میایی با پتک  و تبر بیا .مسابقست بر سر شکستن چینی تنهایی من)

 

لاوی:اسممو بنویسن برام بسه... حالا اینم بنویسن خوبه... آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش او زاده ی غم بود و ز غم های جهان گشت فراموش..

 

سپیدار:

میگم بنویسن:

هرکس به این سنگ قبر نگاه کند تا دو روز دیگر میمیرد.

یا وحشتناک تر:

سلام، من الان دارم می بینمت. شب خدمت میرسم(

قربونت مزاحم نمیشم مادر بچه ها منتظرمن)

نائیریکا:

یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
چون اب بر امدیم و چون باد شدیم

ملیحه:اصلا برام مهم نیست

 

شکوفه گیلاس:فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان لب بگشا که می دهد لعل لعبت به مرده جان

فرزانه:  اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان،چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...

 غریبه :من هم رفتم. (جواب: خوب به سلامتی .جات خالی نباشه)

 

من:روی سنگم بنویسید : چرا من مردم من که تا آخر دیروز تکان می خوردم

 فرح ناز بر طبق اسناد تاریخی معتبر در اینده ای نزدیک مفقود الاثر خواهد شدوسنگ نخواهد داشت. روحش شاد و باغش اباد....(اشتباه نکنید کشاورز نیست)

♥ ۱۳٩۱/۱/۱٩ ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...

 

bitrin.com

 

♥ ۱۳٩۱/۱/۱۸ ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

گفت و گو با خدا

گفتم  : خسته ام
گفتی : لا تقنطوا من
رحمه الله  - از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53) 
گفتم : هیچکس نمی دونه تو دلم چی
میگذره 
گفتی : ان الله یحول بین المرء و قلبه - خدا
حائل است بین انسان و قلبش (انفال/24) 
گفتم : غیر از تو کسی را ندارم 
گفتی :  نحن اقرب الیه من حبل الورید - ما
از رگ گردن به انسان نزدیک تریم (ق/16) 
گفتم: ولی انگار اصلا" منو فراموش
کردی 
گفتی : فاذکرونی اذکرکم - منو یاد کنید تا
یاد شما باشم (بقره/152) 
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ 
گفتی: و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا
- تو چه میدونی شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63)  
گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک
خیلی دوره,تا اون موقع چیکار کنم؟ 
گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم
الله - کارهائی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه  (یونس / ۱۰۹) 
گفتم: خیلی خونسردی , تو خدائی و صبور, من
بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک ....یه اشاره کنی تمومه 
گفتی: عسی ان تحبوا شیئاً و هو شر لکم
- شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه (بقره/216 )

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل ... اصلا " چطور دلت میاد؟ 
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم- خدا
نسبت به همه مردم مهربونه (بقره/143)   
گفتم: دلم گرفته 
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا، مردم به چی دل خوش کردن، باید به فضل و رحمت خدا شاد بود
  
گفتم: اصلا" بی خیال  توکلت علی
الله
گفتی: ان الله یحب المتوکلین - خدا اونائی
رو که توکل میکنن دوست داره (آل عمران/159) 
گفتم:خیلی چاکریم. ولی اینبار انگار
گفتی : 
حواست رو خوب جمع کن. یادت باشه که :ومن
الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب علیوجهه خسر الدنیا و الاخره -بعضی از مردم خدارو فقط به زبون عبادت میکنن.اگه خیریبهشون برسه , امن و آرامش پیدا می کنن و اگه بلائی سرشون بیاد تا امتحان شن , رو گردون میشن      

   www.cgie.org.ir

♥ ۱۳٩۱/۱/۱۸ ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

 

 

شایدآن روزکه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی بایدکرد

خبری ازدل پر دردگل یاس نداشت،

باید این گونه نوشت

هرگلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است.دل شکسته

----------------------------------------------

سکوت رامیپذیرم اگربدانم روزی باتو

سخن خواهم گفت تیره بختی رامیپذیرم

اگربدانم روزی چشمان توراخواهم سرود

مرگ رامیپذیرم اگربدانم

روزی توخواهی فهمیدکه دوستت دارمقلب

♥ ۱۳٩۱/۱/۱٧ ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

منشور بین المللی حقوق آقایان در برابر همسرانشان

 

 

 

 

اصل۱: مردها نمیتوانند فکر کسی را بخوانند.

اصل۲: دیدن مسابقه فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده در آسمان جذاب و قشنگ است. اجازه بدهید همینطور بماند.

اصل۳: گریه کردن از نظر ما یک جور تهدید به حساب میاد. لطفا گریه نکنید.

اصل۴: لطفا هر چیزی را که می­خواهید، شفاف و واضح بگویید. اجازه بدهید کمی روشن­تر بگویم: اشارات زیرکانه، اشارات قوی ولی غیر مستقیم اصلا بکار نمی­آید. لطفا بدون حاشیه اصل درخواستتان را بگوئید.

اصل۵: «بله» یا «خیر» بهترین جواب ممکن بسیاری از سوالات هستند.

اصل۶: لطفا در صورتیکه نیاز به حل یک مشکل دارید، پیش ما بیایید و درد دل کنید، «ارائه راه حل» این کاری است که ما مردها انجام میدهیم. همدردی کردن وظیفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.

اصل۷: سردردی که هفده ماه است که شما را آزار می­دهد یک مشکل واقعی است. لازمست حتماً با یک پزشک ملاقات کنید.

اصل۸: استفاده از هر مطلبی که شش ماه پیش از ما مردها گفته شده است به عنوان استدلال غیر قابل قبول است. تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.

اصل۹: در خصوص چاق بودن یا نبودن شما بهیچ وجه نظری نداریم. اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالاً هستید. لطفا از ما نپرسید.

اصل۱۰: این نشانه ذکاوت شماست که میتوانید از مطالب ما دو جور برداشت کنید. اگر یکی از این برداشتها شما را ناراحت میکند منظور ما برداشت دیگر بوده است.

اصل۱۱: شما یا می­توانید از ما بخواهید که کاری را انجام بدهیم یا از ما بخواهید که چطور آن را انجام بدهیم، نه هر دو. اگر شما از قبل می­دانید که چطور می­شود آن کار را بهتر انجام داد خوب خودتان دست بکار شوید.

اصل۱۲: لطفا اینقدر گیر ندهید که: «آدرس را بپرس» کریستوف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر را به او یاد بدهند. ما هم همینطور.

اصل۱۳: تمام مردها فقط ۱۶رنگ و حداکثر ۳۲رنگ را میتوانند تشخیص دهند «دقیقاً مثل ویندوز». ما نمیتواینم بفهمیم که هلو یا پیاز چه رنگی دارند. برای ما هلو یک میوه است، رنگ نیست ما واقعاً نمیفهمیم پوست پیازی چه رنگیست.

اصل۱۴: وقتیکه از شما میپرسیم «چی شده؟» و شما میگوئید «هیچی» ما هم طوری رفتار می­کنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. البته ما می­دانیم که شما دروغ می­گوید اما بیخیال؛ ارزش ندارد که آدم سرش را به خاطر یک دورغ ساده درد بیاورد.

اصل۱۵: وقتی دوتایی قرار است جائی برویم، چیزی که شما پوشیده اید کاملا زیبا و قشنگ است … این را واقعاً می­گوییم.

اصل۱۶: من کاملا خوش فرمم. گرد بودن هم یک جور فرم زیباست.

اصل۱۷: روزنامه خوندن و عوض کردن کانال تلویزیون برای ما بهانه هایی هستند برای آرامش و تجدید قوا؛ لطفا مزاحم نشوید.

اصل ۱۸: لطفا اینقدر انگ چشم چرانی بما نزنید. این از توانایی شماست که با گوشه چشم همه جا و همه کس را میبینید؛ متاسفانه ما برای دیدن هرچیزی فقط باید به آن خیره شویم.

در صورت تمایل جهت تکمیل شدن این قوانین آراء خود را نیز وارد نمائید.

 

 

 

 

 

((خانوما اگه دوست داشتن میتونن  بند های منشورشونو هم به این پست بفرستند))

 

 

 

منبع     http://www.asroneh.com

♥ ۱۳٩۱/۱/۱٧ ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

 

پیر مرد عاشق

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد

که از پله‏ های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد

♥ ۱۳٩۱/۱/۱٦ ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

پیرمردصبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع بهراه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمعشدند و او را به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها، پرستاران ازاو خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکرفرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری کهمی خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید.
در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می دانم او کیست . . . !

♥ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

فاطمه، یک “زنبود، آن‌چنان که اسلام می‌خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش‌های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه‌ی ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.

مظهر یک “دختر”، در برابر پدرش.

مظهر یک “همسر” در برابر شویش.

مظهر یک “مادر” در برابر فرزندانش.

مظهر یک “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.

 

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌ی بزرگ است.

دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد (ص) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است.

منبع: کتاب زن از دکتر علی شریعتی

 سالروز شهادت حضرت فاطمه تسلیت باد

♥ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

                                   که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

                                  هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

                                  همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده​ها

                                   مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

                                   تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

                                   پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

                                   یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

♥ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

  حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود
..................

تا که پرسیدم ز منطق، عشق چیست

در جوابم این چنین گفت و گریست

لیلی ومجنون همه افسانه اند

عشق تفسیری ز زهرا و علیست

............................


آن شب که ابوتراب با قلب حزین

بسپرد تن اُم ابیها به زمین

دانی که چرا خاک ز دستش افشاند

یعنی که تمام هستی ام بود همین

.....................


آن روز که پهلوی تو از کینه شکست

دل های مُحبّان تو در سینه شکست

تصویر تو را دِل علی آینه بود

اندوه تو سنگی شد و آیینه شکست

.................

بر حاشیه برگ شقایق بنویسید / گل تاب فشار در و دیوار ندارد..

 

شهادت زهرای اطهر تسلیت باد . .

♥ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

قبلنا با خودم میگفتم چی میشه ادما پیر میشن

حالا فهمیدم چقدر سوالم احمقانه بوده

جوونی.جوونی ادمو پیر میکنه.چرا همه جا میگن جوون شادابه طراوت داره . میگن ادم  همیشه جوون باشه.

نمیدونم شاید من تو جوونی پیر شدم.شاید این قسمت عمرمو(جوونیمو) سانسور کردن.صدای بوق سانسور شدنش هر روز تو گوشمه....

 

 

توی آینه خودتو ببین چه زود به زود
توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه
نذار که تو اوج جوونی غبارغم
بشینه رو دلت یهو پیرو زمین گیرت کنه....

♥ ۱۳٩۱/۱/۱٤ ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

بچه که بودم یادم دادن که مرد گریه نمیکنه

یه کم که بزرگتر شدم گفتم گریه نکنم شاید بقیه فکر کردن مرد شدم.بزرگ شدم و گریه نکردم تا غصه هام رو هم انباشته شد.

یه شب دیدم دلم داره می ترکه. رفتم تو رختخوابم پتو رو کشیدم رو سرم.یه دفعه اشک تو چشمام حلقه زد.اولین قطره اشکی که اومد فهمیدم که حالا مرد شدم. فهمیدم مردها هم دلشون می باره

مرد بودنم همیشه خوب نیست.اگه بخوای گریه کنی یا باید بذاری موقع خوابت بشه یا اینکه بارون بیاد تا کسی اشکاتو نبینه.کاش مردا هم می تونستن زنانه گریه کنن.ولی حیف که گریه پته دلتو رو اب می اندازه

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

                            وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

♥ ۱۳٩۱/۱/۱۳ ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

♥ ۱۳٩۱/۱/۱۳ ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

تو شب های تنهاییم این اهنگ محسن یگانه تنها مونس من بود:

من بی تو هیچم تو باورم نکن  خیسن ز گریه تنها ترم نکن

عاشق نبودم تا با تو سر کنم  اتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم تو بمون که بی توغصه می خورم

اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم ولی از هوای گریه ات پرم

اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو  تو بمون که اشیانه ام تویی

به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی

دل کنده بودم از هم زبونیت پنهون نکردی از من نشونیت

من پا کشیدم از عهده بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت

اگه هم زبون نبودم اگه مهربون نبودم چه کنم دل این دل شکسته رو

اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمی گشودم به تو بستم این دو بال خسته رو

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم تو بمون که بی توغصه می خورم

اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم ولی از هوای گریه ات پرم

اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو  تو بمون که اشیانه ام تویی

به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی

♥ ۱۳٩۱/۱/۱۳ ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

اگه شونت تکیه گامه پس چرا من تنها شدم

          چرا هرلحظم همیشه منم تنها با خودم

          یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم

            چقدر قصه ام خنده داره چقدر بیکاره دلم....

 

♥ ۱۳٩۱/۱/۱٢ ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

تا آنگاه که به غروبگاه خورشید رسید به نظرش آمد که [خورشید] در چشمه‏اى گل‏آلود و سیاه غروب مى‏کند و نزدیک آن طایفه‏اى را یافت فرمودیم اى ذوالقرنین [اختیار با توست] یا عذاب مى‏کنى یا در میانشان [روش] نیکویى پیش مى‏گیرى (86)

گفت اما هر که ستم ورزد عذابش خواهیم کرد سپس به سوى پروردگارش بازگردانیده مى‏شود آنگاه او را عذابى سخت‏خواهد کرد (87)

و اما هر که ایمان آورد و کار شایسته کند پاداشى [هر چه] نیکوتر خواهد داشت و به فرمان خود او را به کارى آسان واخواهیم داشت (88)

((سوره کهف))                                                                                                  در تصاویر حکاکی شده بر روی تخت جمشید:

هیچ کس عصبانی نیست

هیچ کس سوار اسب نیست

هیچ کس را در حال تعظیم نمی بینیم

هیچ کس برده نیست

در تمامی این تصاویر و پیکره های تراشیده شده حتی یک نفر برهنه نیست

این است اداب اصیل ما:نجابت , قدرت,احترام,مهربانی و خوشرویی

یادمان باشد که چه بودیم و چه شدیم

♥ ۱۳٩۱/۱/۱۱ ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

من می خواستم بگم شونم تو باشگاه اسیب دیده.حالا ببینید دوستان چی فرستادن:

 

شونه رو بیخیال... کسی را که دوست میداری دوستت ندارد و کسی که تو را دوست میدارد تو دوستش نداری... اما کسی که هم تو او را دوست داری و هم او تورا به رسم آیین زندگانی بهم نمیرسند و این رنج است، زندگی یعنی این(لاوی)...

سرم را روی شانه ات بگذار تا همه بدانند "همه چیز" زیر سر من است(نائیریکا(قلب های خوش خیال))!

ری تو راست میگویی. آسمان مال من است. پنجره, فکر, هوا, عشق, زمین مال من است.
اما سهراب تو قضاوت کن. بر دل سنگ زمین جای من است؟!
من ندانم که چرا مردم شهر دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن سهراب قایقت جا دارد؟؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم.
به سراغ من اگر می آیید تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هرجور دلت خواست بیا.
مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد.
مثل فولاد شده ست چینی نازک تنهایی من(دختر باران)...

 

خودتون بگید حالا کی عاشقه؟قهقهه

♥ ۱۳٩۱/۱/۱٠ ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

خداییش عشق شما کدوم یکیشه؟؟سوال

♥ ۱۳٩۱/۱/٩ ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

                                                عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل  آب  عشق  به یک  جو نمی‌رود
                                                 بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب  سرم  به بالش ناز وصال  و  باز
                                                صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
                                               عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
                                              شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور  مکن  که  طعنه‌ی  طوفان  روزگار
                                              جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
                                              با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
                                             لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
                                              ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
                                              تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
                                              این کار تست من همه جور تو می‌کشم

 

استاد شهریار

♥ ۱۳٩۱/۱/٩ ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد                          فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی                  رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب           که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا                    کجا عاشقی کرد  آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد                      که از مرگ غافل شود تا بمیرد

چو روزی زآغوش دریا بر آمد                   شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من هستی آغوش وا کن          که می خواهد این غوی زیبا بمیرد

 

مهدى حمیدى شیرازى


♥ ۱۳٩۱/۱/٩ ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

هیچکس همراه نیست.

تنهای اولدل شکسته

 

 

یه نصیحت:

از کنار هیچ پیرزنی بی تفاوت نگذر شاید زلیخای آینده تو باشد !

.....................

مرا دوست بدار  اندکی ، ولی خَرَکیسبز

....................

 

خسیسه از یکی میپرسه چیکار میکنید که زنهاتون دوستون دارن؟!!
میگه مثلا وقتی داره ظرف میشوره بغلش میکنم نازش میکنم بوسش میکنم
خسیسه میگه شیرم همینجوری باز !!؟

....................

:بابا ما خرابتیم! تازه هرکی از کنار ما ردمیشه میگه این خراب شده مال کیه !؟

.................

 

 

آدم باید عین مرسوله پستی سفارشی باشه
یکی باشه همیشه تحویلش بگیره، بگیرتش تو بغل
امضا هم بده که تحویل گرفته شده، پس گرفته نمیشود

.................

خدایا کاش زود پیر بشم

اخه هنوزم خونه سالمندان مختلطه



♥ ۱۳٩۱/۱/٧ ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

هر جا سخن از اختلاس است نام بانک ملی ایران می درخشد

.......

جایز بانک صادرات اعلام شد:
3000000000000تومان برای1نفر
1بیلاخ برای 70000000نفرقهقهه

……..

آیا میدانید ؟ اگر کوروش بزرگ ماهی ۱۰۰ میلیون تومان پس انداز میکرد بعد از ۲۵۰۰ سال صاحب ۳۰۰۰ میلیارد تومان میشد ؟!

………

قدیم دزدا بانک میزدن.

.

الان دزدا بانـک میزنن…

….نیشخند

ورژن جدید دوست داشتن

 

چندتا دوستم داری:

 

اختلاس تا....قلب

.........

 

بدبختی یعنی یه عمر تلاش کنی شاه بشی
اما بعد بفهمی
بی بی دلت ، دلداده ی سربازه(اینو نوشتم راه گم کنی فردا نگن سیاسیه)

♥ ۱۳٩۱/۱/٦ ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

بازهم شب,باز هم بی خوابی پریشانی

باز هم همان درد,دردی اشنا

درد تنهایی وبی کسی

باز هم کسی نگرانم,دلواپسم نیست

جای خالیم ,نبودنم احساس نمیشود

گویی فراموش شده ام

 

وسخت تر از ان

نمی داند که نگران و دلواپسش هستم

نمی داند که دلم با اوست,دلم با اسمش می لرزد.

من به او گرفتار و او از من فارغ

شاید اینجا رسم باشد که تو برای او بمیری و او نداند که کسی برایش مرده است.

 

کار من روزی که می پرداختند            از برای این شبم پرداختند

یا رب این شب را نخواهد بود روز       شمع گردون رانخواهد بود سوز

.

.

شب درازست و سیه چون موی او         ور نه صد ره مردمی بی روی او

می بسوزم امشب از سودای عشق          می ندارم طاغت غوغای عشق

جان فشانم بر تو گر فرمان دهی            گر تو خواهی بازم از لب جان دهی

((شعر از عطار))

 

♥ ۱۳٩۱/۱/٥ ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

بگو سرگرم چی بودی که اینقدر ساکت وسردی

خودت ارامشم بودی خودت دلواپسم کردی

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه

چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیداشه

توروز و روزگار من بی تو روزهای شادی نیست

تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست

 

سلام ای ناله ی بارون

سلام ای چشمای گریون

سلام روزهای تلخ من هنوز هم دوستش دارم

سلام ای بغض تو سینه سلام ای اه ایینه

سلام شبهای دل کندن هنوز هم دوستش دارم

 

نمی دونی تو این روزها چقدر حالم پریشونه

دلم با رفتنت تنگو دلم با بوندنت خونه

خراب حال من بی تو نمیتونم که بهتر شم

تو دستهای تو گل کردم بذار با گریه پرپر شم

 

یه بی نشونم تو این خزون  ، یه بی نشونم تو این خزون

منو از خودت بدون؛منو از خودت بدون

یه بی نشونم تو این خزون ؛یه بی قرارم یه نیمه جون؛منو از خودت بدون؛منو از خودت نرون

 

سلام ای ناله ی بارون

سلام ای چشمای گریون

سلام روزهای تلخ من هنوز هم دوستش دارم

سلام ای بغض تو سینه سلام ای اه ایینه

سلام شبهای دل کندن هنوز هم دوستش دارم

♥ ۱۳٩۱/۱/٤ ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

درجلسه امتحان عشق من مانده ام یک برگه سفید

یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهایی.. ودلتنگی.

درد دل من در این کاغذکوچک جانمی شود

دراین سکوت بغض الودقطره کوچک هوس سرسره بازی می کند

وبرگه سفیدم عاشقانه قطره را به اغوش می کشد

عشق تو نوشتنی نیست

دربرگه ام کناران قطره یک قلب کوچک می کشم

وقت تمام است برگه ها بالا......

 

 

 

♥ ۱۳٩۱/۱/٤ ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

دوستم سکته کرده بردیمش بیمارستان. پرستاره میگه سکته کرده

میگم پ نه پ اوردمش تا بیهوشه ختنه اش کنم.

...........

دارم رو تردمیل مثل اسب می دوم. یارو میگه میدویی لاغر بشی

میگم پ نه پ میخوام تو سری جدید میگ میگ بازی کنم

............

رفیقم داره با موبایلم با دوست دخترش حرف میزنه میگه پول زیاد میاد قطعش کنم

میگم پ نه پ طولش بده دارم با 110 ردشو میگیرم ببینم کیه

............

از مچ پا تا نزدیکی محوطه 18 قدمم رو گچ گرفتم . رفیقم میگه شکسته

میگم پ نه پ ارتوپد تعارف زد موندم تو رو دربایستی

...........

خوردم زمین سرم شکسته. رفیقم میگه این خونه داره میاد

میگم پ نه پ من خود نویسم  جوهرم هم پس داده

..........

ماشینمو بردم تعویض روغنی روی چال میگه روغنش رو عوض کنم

میگم پ نه پ ماشینم ترس از ارتفاع داره اوردم ترسش بریزه

.......تو تاکسی مسافر بغلی سیر خورده خوابش برده سرش اومده جلو صورتم.بیدارش کردم میگه اذیت شدی

میگم پ نه پ میخاستم بگم:

سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره      بذار تا اروم دل بی تابت بگیره

♥ ۱۳٩۱/۱/٤ ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

سالگرد ازدواج
1) زن :عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

*****
روز زن
1)زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

*******
روز مرد
1) زن :وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2) مرد:حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد)

*****
40 روز بعد از تولد بچه
1) زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی)
2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم , راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است)

******
40 سال بعد
1)زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)مرد :یعنی دیگه کیک نخوریم

******
2 ثانیه قبل از مرگ
1) زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم
2) مرد: گشنمه

*****
وصیت نامه
1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم ونثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
2) مرد:شب هفتم قرمه سبزی بدید

*****
اون دنیا
1)زن : خطاب به فرشته مسئول :خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من(((وسر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت )))
2)مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

 

منبع

http://www.ashpazonline.com

♥ ۱۳٩۱/۱/۳ ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()