تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم

تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک

چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟

تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف

که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید

 مهدی اخوان ثالث



تاريخ : ۱۳٩٦/۳/۱ | ۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

هــر جا که دری بود زدم در طلب دوست


ویران شود این دل که چنین در به درم کرد ...

حامد تبــریزی



تاريخ : ۱۳٩٦/۳/۱ | ۱:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

ساده عاشق شده ام ساده تر از آن رسوا

شهره ی شهر شدن با تو چه آسان... سخت است

 

ای که از کوچه ی ما می گذری ، معشوقه!

بی محلی سر این کوچه دوچندان سخت است

 

کاظم بهمنی



تاريخ : ۱۳٩٦/۳/۱ | ۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

من پریشانم که راه خانه را گم کرده ام

من پریـــ … یا نه ، پس از تو شانه را گم کرده ام

میگذاری دام پشت دام و من در این قفس

آنقدر ماندم که طعم دانه را گم کرده ام

مژگان عباسلو



تاريخ : ۱۳٩٦/۳/۱ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

کی میرسم به لذت در خواب دیدنت


سخت است سخت از لب مردم شنیدنت

پانته آ صفایی



تاريخ : ۱۳٩٦/۳/۱ | ۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

مرض دارم خنثی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٢٩ | ٥:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

دوهزار چشم غمگین به دو چشمواره گشته

به جهان جان رسیدم غزلم ترانه گشته

تو روان به خواب شهری من از این خیال ترسان

مگریز از خیالم مگریز رو مگردان

من و گونه های خیسم به امید شانه هایت

به فسون ماه ماند شب سرد انتظارت

علیرضا کلیایی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٢٦ | ٥:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آن که دارد با دلبری وصالی

سعدی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٢٦ | ٥:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

بگذار سر به سینه من ، تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش ازین ، نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من ، تا بگویمت :

اندوه چیست ، عشق کدامست ، غم کجاست ؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری ست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که  اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین – که هیچ وفا نیست با منت –

تو ، آسمان آبی آرام و روشنی

من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم !

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ، ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ، ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند!

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب !

" فریدون مشیری "



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٢٦ | ٥:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

هر چه می‌خواهی بکن، بر من رواست

بی نصیبم زان لب شیرین مکن

بر من خسته، که رنجور توام

گر نمی‌گویی دعا، نفرین مکن

در همه عالم مرا دین و دلی است

دل فدای توست، قصد دین مکن

خواه با من لطف کن، خواهی جفا

من نیارم گفت: کان کن، این مکن

با عراقی گر عتابی می‌کنی

از طریق مهر کن، وز کین مکن

عراقی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٢٦ | ٤:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

 

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم


سعدی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٢٦ | ٤:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

دلم میخواد فقط یه بار دوباره بات حرف بزنم
فقط صداتو بشنوم هرچی بگی دم نزنم

دلم میخواد بهم بگی دلت برام تنگ شده بود
بگی که وقتی نبودم هیچی برات قشنگ نبود

دروغ بگو ولی بگو هنوز هوامو داری
هرچی که دوست داری بگو نگو دوسم نداری

دلم میخواد واسه یه بارم که شده تو باشی
توشعرای ساده من سرخی واژه ها شی

داغش نمونه به دلم که دستتو بگیرم
اونقده عاشقت بشم تب کنی من بمیرم

 



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٢۱ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

رای من تویی! 

رای من تویی که با تمام شورِ انقلابی‌ات،

چشم‌های سبزآبی‌ات

      خالی از دورنگی و ریاست

رای من تویی که نام مهربان تو

می‌رسد به غنچه‌های صبح زود

رای من تویی که حرف‌های ساده و روان تو

می‌رسد به رود

انتخاب من

چشم‌های توست

تا ابد به چشم های تو سلام

تا ابد به انتخاب من درود

 

رضا یزدانی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٢۱ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

 

فاضل نظری



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٢٠ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

از آن دمی که گرفتم تو  را در آغوشم

هـنوز پـیرهنم را نشـسته می پوشم

حسین دلجو



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱٩ | ٤:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()


 

شرمی‌ست در نگاه ِ من؛ اما هراس نه

کم‌صحبتم میان شما، کم حواس نه!

 

از بی‌ستارگی ست‌ دلم آسمانی است

من عابری«فلک»زده‌ام، آس و پاس نه

کاظم بهمنی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱٩ | ٤:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

بس که دل از دوریت غمگین و تنها مانده است   

از تو تصویری فقط در قاب رویا مانده است

 

 چون شهاب آرزوها از تو و یادت فقط

رد نوری در دل تاریک شبها مانده است

 

کاش می شد در بهاران یافتن بار دگر

خاطراتی را که زیر برف و سرما مانده است

 

آتشی در خرمنم انداختی دیشب به خواب

از من اینجا پیکری بیمار بر جا مانده است

 

می روی ؟ باشد ، ولی دیگر شتابت بهر چیست

صبر کن یک قلب عاشق پیش تو جا مانده است

 

منصوره نوروزی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱٩ | ٤:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

برکه ای گفت به خود، ماه به من خیره شده ست

ماه خندید که من چشم به «خود» دوخته ام

 

شده ام ابر که با گریه فرو بنشانم

آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام

 

فاضل نظری 



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱٥ | ٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

جای هر روزی که بی تو در دلم زخمی نشست

رسمِ زندان است... بر دیوار آن، خط می کشند

 

علی فردوسی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱٥ | ٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

هیچ کس این همه اندازه ی من تنها نیست

بی تو این خانه چه سلول بزرگی شده است

که دگر روشنی از پنجره اش پیدا نیست

 

مرگ؛ آن قسمت دوری که به ما نزدیک است

عشق؛ این فرصت نزدیک که دور از ما نیست

چشم در چشم من انداخته ای می دانی

چهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست

 

هیچ دیوانه ای آن قدر که من هستم نیست

چون که اینگونه شبیه تو کسی شیدا نیست

مردم سر به هوا را چه به روشن بینی!؟

ماه را روی زمین دیده ام آن بالا نیست

 

مهدی فرجی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱٥ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

اوراق خالی و دلی لبریز دارم
قدّ تمام سال ها پاییز دارم

دار و ندارم را به یغما برد دنیا
یعنی که بختی بدتر از چنگیز دارم

باقی نماند از تو مرا چیزی به غیر از
دفترچه ی خیسی که روی میز دارم

حنظله ربانی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱٥ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

هوای چشم های من کمی تا قسمتی ابری است

ولی چندی است از باران بار آور نشانی نیست

نمی دانم برایت از کدامین درد بنویسم ؟

فقط این را بدان این جا نفس ها هم زمستانی است

 

چرا پرسیده ای کی این چنین کرده پریشانش ؟

مگر تو خود نمی دانی فراسوی خیالم کیست ؟

تمام فکر و ذکرم این که یک روزی تو می آیی

اگر چه خوب می دانم که این جز آرزویی نیست

 

مردد مانده ام این جا میان ماندن و رفتن

که بین چشم و ابرویت بلاتکلیفی محضی است

پل ابروت می گوید : توقف مطلقا ممنوع   !

نگاهت می دهد اما ، به من فرمان که این جا ، ایست !

 

"علی محمد محمدی"



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱٥ | ٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

دشتمان گرگ اگر داشت ، نمی نالیدم

نیمی از گله ی ما را سگ چوپان خورده !

 

مجتبی سپید



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱٥ | ٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

نمیدانم که بعدازمن،توهم تنها شدی یانه

پریشان واسیرِ شب نخفتن ها شدی یانه

 

به وقتِ گفتن و بِشْنیدنِ ازعشقْ مثل من

دچار بغض واندوهِ، نگفتن ها شدی یانه

 

شبیه غنچه ای گشتم که هرگز وا نمی گردد

شبیهم خالی ازحسِ شکفتن ها شدی یانه

 

شدم آماجِ نیش وطعنه و زخمِ زبان خلق

تو مشمولِ چنین طعنه شنفتن ها شدی یانه

 

به دامِ غصه افتادم،امیدی بر رهایی نیست

گرفتار غم و دردِ، نَرَستن ها شدی یانه

 

بریدم رشته ی پیوند خود را از همه آیا

همانندم تو ناچار از گسستن ها شدی یانه

 

هزاران تکه شد هر آیِنه بعد از تماشایم

پس ازدیدار مشغولِ شکستن ها شدی یانه

 

بدون تو،غریب و بی کس وتنها شدم یارا

نمیدانم که بعدازمن،توهم تنها شدی یانه!؟

 

حسین فروتن



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱٥ | ٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

نجمه زارع



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱۱ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

به اخمت خستگی در می رود ،لبخند لازم نیست 

کنـــــار سینی چــــای تـــــو اصلا قند لازم نیست 

 

همیشـه دوستت دارم ـ بــــــــه جــــــان مــادرم ـ امــــا

تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست

 

به لطف طعم لبهای تو شیرین می شود شعرم

غــــزل را با عسل می آورم ،هرچند لازم نیست

 

 مرا دیوانــــه کردی و هنــــــــوز از من طلبکاری

بپوشان بافه های گیسویت را ،بند لازم نیست

 

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را "

عزیزم ، بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست

 

فدای آن کمانهای به هم پیوسته ات ، هر یک ـ

جـــدا دخل مـــــرا می آورد پیــوند لازم نیست

 

بهمن صباغ زاده



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱۱ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

شانه را در هوس زلف کجت آزردم

بار کج بود که بر شانه به منزل بردم

 

اشک ، لبهای پُر از زخم مرا تر میکرد

عوض بوسه فقط زخم زبان میخوردم

 

با دل تنگ به امید فرج میرفتم

باز با سر به دل سنگ تو برمیخوردم

 

مست میکردم و دنبال خودم میگشتم

آنقدر مست ، که گاهی به خودم میخوردم

 

دور باطل زدم و باختم و بازی را

در همان نقطه ی آغاز به پایان بردم

 

دم رفتن، نفسی تنگ در آغوشم گیر

چادر گلگلی ات را کفنم کن، مُردم

  

بهمن صباغ زاده



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱۱ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

چقدر بد شده دنیا چقدر بد شده ایم

به جای گرمی آغوش، دست رد شده ایم

 

تو از من آن همه دور و من از تو این همه دور

شبیه آن چه که بیگانه می شود شده ایم

 محمد سلمانی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱۱ | ٦:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

دکتر،

گوشی را رویِ سینه ام جابجا می کند

نفسِ عمیق ...

عمیق تر ...

و می گوید

حجمِ شش هایِ شما کم شده است؛

من اما فقط

دلم برای تو تنگ شده است !


شهریار بهروز



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٩ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

ز عشق ار عاشقی میرد، گنه بر عشق ننهد کس


که بهر غرقه کردن عیب نتوان کرد دریا را

امیر خسرو دهلوی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٩ | ٧:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

در چشم هایت
جنگجویی مغول کمین کرده
جرات نمی کنم دوستت نداشته باشم!

 جلیل صفربیگی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٩ | ٧:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()


شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم
همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم


 چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند
کو امیدی که دگرباره هم آغوش تو گردم؟

شفیعی کدکنی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٩ | ٧:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گـفت کین والی شهر ما گدایی بی‌حیاست
گـفت چـــون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه‌ای
صد چــو ما را روزهـــا بل سالهـــا برگ و نواست


گفتــش ای مسکین غلط اینک از اینجا کـــرده‌ای
آن همــه برگ و نـــوا دانی کــــه آنـــجا از کجاست
در و مــــروارید طـــوقش اشـــک اطفـــــال منســـت
لعـــل و یاقـــوت ستامـــش خـــون ایتـــام شماست...
انوری



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٩ | ٧:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

 

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!

کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند،

به رقص می آیند،

سرود میخوانند!

 

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟

ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.

که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!

 

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.

 

فریدون مشیری



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٧ | ٦:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

خراب حالی ما لشکری نمی‌خواهد

بس است آمدن و رفتن نفس ما را



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٧ | ٦:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

ماجرای من و تو، باور باورها نیست

ماجرایی است که در حافظه ی دنیا نیست  

 

نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم

ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست

 

تو گمی درمن و من درتو گمم - باورکن

جز در این شعر نشان و اثری از ما نیست

 

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

بادلم طاقت دیدار تو - تافردا نیست

 

من و تو ساحل و دریای همیم - اما نه!

ساحل این قدر که در فاصله با دریا نیست

 

 

محمدعلی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/٧ | ٦:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

رفتم اما دل من مانده بر دوست هنوز
میبرم جسمی و دل در گرو اوست هنوز
بگذارید بآغوش غم خویش روم
بهتر از غم بجهان نیست مرا دوست هنوز


گرچه با دوری او زندگیم نیست ولی
یاد او میدمدم جان به رگ و پوست هنوز
همچو گل یکنفسم جا بسرسینه گرفت
سینه ی غمزده زآن خاطره خوشبوست هنوز


رشته ی مهر و وفا شکر که از دست نرفت
برسر شانه ی من تاری از آن موست هنوز
بعد یکعمر که با او بوفا سر کردم
با که این دردبگویم؟ که جفاجوست هنوز


تادل ناله ی جانسوز بر آرم همه عمر
همچو چنگم سر غم بر سر زانوست هنوز
با همه زخم که سیمین بدل از اودارد
میکشد نعره که آرام دلم اوست هنوز

سیمین بهبهانی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
که رخ تابیدی و در من به چشم دیگری دیدی؟
ز اشک من چه می دانی گرانی های دردم را؟
زتوفان شبنمی دیدی، ز دریا گوهری دیدی


به یاد آور که می خواهم در آغوشت سپارم جان
در آغوش سحر در آسمان گر اختری دیدی.
الا ای دیده ی جانان! ز افسون ها چه می نالی؟
نکردی خویشتن بینی، کجا افسونگری دیدی؟


مرا مانده ست عقلی خشک و دامانی تر از دنیا
بسوز، ای آتش غم! هر کجا خشک و تری دیدی
تو را حق می دهم، ای غم که دست از من نمی داری
که با کمتر کسی این سان دل غم پروری دیدی


مرا، ای باغبان دل! اگر سوزی، سزاوارم
که در گلشن نهال خشک بی برگ و بری دیدی
تهیدستی، نصیب شاخه، از جور خزان آمد
میان باغ اگر گنجینه ی باد آوری دیدی


ز سیمین یاد کن، وز نام او در دفتر گیتی
اگر برگ گل خشکی میان دفتری دیدی.

سیمین بهبهانی



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

 

 

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان

که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را 

هوشنگ ابتهاج



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱ | ٩:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

بگذار  دست های  تـــو  با  گیسوان  من
سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست


م.عباسلو



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱ | ٩:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

دیدار من و او، چه سرانجام قشنگی:

همصحبتی شعله و باد، آتش و اسفند

مژگان عباسلو



تاريخ : ۱۳٩٦/٢/۱ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد

با خلق نکرده ست ؛ نه چنگیز، نه تاتار!

ای شعر، چه می فهمی ازین حال خرابم؟

دست از سر این شاعر کم حوصله بردار

حق است اگر مرگ ِ من و عالم و آدم،

بگذار که یک بار بمیریم؛ نه صدبار!!!

تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم؛

یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:

من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار...

رویا باقری



تاريخ : ۱۳٩٦/۱/٢۸ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

از لیوان ها
به لیوان شکسته فکر می کنی

از آدمها

به کسی که از دست داده ای
به کسی که به دست نیاورده ای
همیشه
چیزی که نیست
بهتر است.

" علیرضا روشن "



تاريخ : ۱۳٩٦/۱/٢۸ | ٩:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 


تن ِ ابریشمی ات را به چه کار آورده؟

تا بگیرد مگر اقرار ِ محبت از تو
بوسه یعنی به لبت عشق، فشار آورده

بس که دلباخته ام هیچ ندارم جز شعر
شاعری دفتر ِ خود را به قمار آورده

"شهراد میدری"



تاريخ : ۱۳٩٦/۱/٢۸ | ۸:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

تن بلورین ماه ِ من ! مویت شب ِ یلدایی است


اینهمه محشر شدن اسراف در زیبایی است

شهراد میری



تاريخ : ۱۳٩٦/۱/٢۸ | ۸:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

گفتی ننویس امشب از غصه دلتنگی

یک شاعر تکراری شد لال ،خداحافظ

یکبار دگر شاعر آن حافظ جیبی را

بردار و بگیر یک فال با حال خداحافظ...

سیده زهرا مشیر



تاريخ : ۱۳٩٦/۱/٢۸ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

 بهار آمد ماندم ، پرنده ها رفتند

 پرنده ها که بیایند راهی سفرم

 بلا که همیشه بد نیست راستی دیدی

 تو آن بلای قشنگی که آمدی به سرم

 من و تو ما شده بودیم اگر نفهمیدیم

 منم که می گذری یا تویی که می گذرم

 

 مهدی فرجی



تاريخ : ۱۳٩٦/۱/٢٥ | ۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

ناز شست روزها !حسی غریبم داده اند 

ظاهری آرام و قلبی ناشکیبم داده اند 

 

چارشنبه سوری ام ، پایان سالی آتشین 

روز و شب با شوق دیدارت لهیبم داده اند 

 

نیم خورده روی دست زندگی افتاده است 

از بهشت گونه هایت هرچه سیبم داده اند

 

من زمین رادوست دارم با تمام تنگی اش 

راضی ام ازاینکه چشمانت فریبم داده اند 

 

رودهای من به آغوشت سرازیرند باز 

رو به اقیانوس آرام تو شیبم داده اند 

 

بیش ازاین ای بغض کهنه! میخکوب من مباش 

من درختی زخمی ام،طرح صلیبم داده اند 

 

می نشینم دانه های اشک را بر نخ کنم 

بازهم تسبیحی از))امن یجیبم((داده اند 

 

حسنا محمدزاده



تاريخ : ۱۳٩٦/۱/٢٥ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید

هرجا گرفت نم نمِ باران...دلم گرفت

 

مجید ترکابادی



تاريخ : ۱۳٩٦/۱/٢٤ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()

 

چه شب بدی است امشب ، که ستاره سو ندارد

گل کاغذی است شب بو ، که بهار و بو ندارد

  

چه شده است ماه ما را ، که خلاف آن شب ، امشب

ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد ؟

 

به هوای مهربانی ، ز تو کرده روی و هرگز

به عتاب و مهربانی ، دلم از تو خبر ندارد

 

ز کرشمه ی زلالت ، ره منزلی نشان ده

به کسی که بی تو راهی ، سوی هیچ سو ندارد

 

دل من اگر تو جامش ، ندهی ز مهر ، چاره

به جز آن که سنگ کوبد ، به سر سبو ندارد

 

به کسی که با تو هر شب ، همه شوق گفت و گو بود

چه رسیده است کامشب ، سر گفت و گو ندارد

  

چه نوازد و چه سازد ، به جز از نوای گریه

نی خسته یی که جز بغز تو در گلو ندارد

 

ره زندگی نشان ده ، به کسی که مرده در من

که حیات بی تو راهی ، به حریم او ندارد

  

ز تمام بودنی ها ، تو همین از آن من باش

که به غیر با تو بودن ، دلم آرزو ندارد

 

حسین منزوی



تاريخ : ۱۳٩٦/۱/٢٤ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی نصراللهی | نظرات ()