رفتم اما دل من مانده بر دوست هنوز
میبرم جسمی و دل در گرو اوست هنوز
بگذارید بآغوش غم خویش روم
بهتر از غم بجهان نیست مرا دوست هنوز


گرچه با دوری او زندگیم نیست ولی
یاد او میدمدم جان به رگ و پوست هنوز
همچو گل یکنفسم جا بسرسینه گرفت
سینه ی غمزده زآن خاطره خوشبوست هنوز


رشته ی مهر و وفا شکر که از دست نرفت
برسر شانه ی من تاری از آن موست هنوز
بعد یکعمر که با او بوفا سر کردم
با که این دردبگویم؟ که جفاجوست هنوز


تادل ناله ی جانسوز بر آرم همه عمر
همچو چنگم سر غم بر سر زانوست هنوز
با همه زخم که سیمین بدل از اودارد
میکشد نعره که آرام دلم اوست هنوز

سیمین بهبهانی

♥ ۱۳٩٦/٢/۱ ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
که رخ تابیدی و در من به چشم دیگری دیدی؟
ز اشک من چه می دانی گرانی های دردم را؟
زتوفان شبنمی دیدی، ز دریا گوهری دیدی


به یاد آور که می خواهم در آغوشت سپارم جان
در آغوش سحر در آسمان گر اختری دیدی.
الا ای دیده ی جانان! ز افسون ها چه می نالی؟
نکردی خویشتن بینی، کجا افسونگری دیدی؟


مرا مانده ست عقلی خشک و دامانی تر از دنیا
بسوز، ای آتش غم! هر کجا خشک و تری دیدی
تو را حق می دهم، ای غم که دست از من نمی داری
که با کمتر کسی این سان دل غم پروری دیدی


مرا، ای باغبان دل! اگر سوزی، سزاوارم
که در گلشن نهال خشک بی برگ و بری دیدی
تهیدستی، نصیب شاخه، از جور خزان آمد
میان باغ اگر گنجینه ی باد آوری دیدی


ز سیمین یاد کن، وز نام او در دفتر گیتی
اگر برگ گل خشکی میان دفتری دیدی.

سیمین بهبهانی

♥ ۱۳٩٦/٢/۱ ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

 

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان

که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را 

هوشنگ ابتهاج

♥ ۱۳٩٦/٢/۱ ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

بگذار  دست های  تـــو  با  گیسوان  من
سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست


م.عباسلو

♥ ۱۳٩٦/٢/۱ ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دیدار من و او، چه سرانجام قشنگی:

همصحبتی شعله و باد، آتش و اسفند

مژگان عباسلو

♥ ۱۳٩٦/٢/۱ ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد

با خلق نکرده ست ؛ نه چنگیز، نه تاتار!

ای شعر، چه می فهمی ازین حال خرابم؟

دست از سر این شاعر کم حوصله بردار

حق است اگر مرگ ِ من و عالم و آدم،

بگذار که یک بار بمیریم؛ نه صدبار!!!

تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم؛

یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:

من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار...

رویا باقری

♥ ۱۳٩٦/۱/٢۸ ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

از لیوان ها
به لیوان شکسته فکر می کنی

از آدمها

به کسی که از دست داده ای
به کسی که به دست نیاورده ای
همیشه
چیزی که نیست
بهتر است.

" علیرضا روشن "

♥ ۱۳٩٦/۱/٢۸ ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 


تن ِ ابریشمی ات را به چه کار آورده؟

تا بگیرد مگر اقرار ِ محبت از تو
بوسه یعنی به لبت عشق، فشار آورده

بس که دلباخته ام هیچ ندارم جز شعر
شاعری دفتر ِ خود را به قمار آورده

"شهراد میدری"

♥ ۱۳٩٦/۱/٢۸ ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

تن بلورین ماه ِ من ! مویت شب ِ یلدایی است


اینهمه محشر شدن اسراف در زیبایی است

شهراد میری

♥ ۱۳٩٦/۱/٢۸ ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

گفتی ننویس امشب از غصه دلتنگی

یک شاعر تکراری شد لال ،خداحافظ

یکبار دگر شاعر آن حافظ جیبی را

بردار و بگیر یک فال با حال خداحافظ...

سیده زهرا مشیر

♥ ۱۳٩٦/۱/٢۸ ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 بهار آمد ماندم ، پرنده ها رفتند

 پرنده ها که بیایند راهی سفرم

 بلا که همیشه بد نیست راستی دیدی

 تو آن بلای قشنگی که آمدی به سرم

 من و تو ما شده بودیم اگر نفهمیدیم

 منم که می گذری یا تویی که می گذرم

 

 مهدی فرجی

♥ ۱۳٩٦/۱/٢٥ ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

ناز شست روزها !حسی غریبم داده اند 

ظاهری آرام و قلبی ناشکیبم داده اند 

 

چارشنبه سوری ام ، پایان سالی آتشین 

روز و شب با شوق دیدارت لهیبم داده اند 

 

نیم خورده روی دست زندگی افتاده است 

از بهشت گونه هایت هرچه سیبم داده اند

 

من زمین رادوست دارم با تمام تنگی اش 

راضی ام ازاینکه چشمانت فریبم داده اند 

 

رودهای من به آغوشت سرازیرند باز 

رو به اقیانوس آرام تو شیبم داده اند 

 

بیش ازاین ای بغض کهنه! میخکوب من مباش 

من درختی زخمی ام،طرح صلیبم داده اند 

 

می نشینم دانه های اشک را بر نخ کنم 

بازهم تسبیحی از))امن یجیبم((داده اند 

 

حسنا محمدزاده

♥ ۱۳٩٦/۱/٢٥ ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید

هرجا گرفت نم نمِ باران...دلم گرفت

 

مجید ترکابادی

♥ ۱۳٩٦/۱/٢٤ ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

چه شب بدی است امشب ، که ستاره سو ندارد

گل کاغذی است شب بو ، که بهار و بو ندارد

  

چه شده است ماه ما را ، که خلاف آن شب ، امشب

ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد ؟

 

به هوای مهربانی ، ز تو کرده روی و هرگز

به عتاب و مهربانی ، دلم از تو خبر ندارد

 

ز کرشمه ی زلالت ، ره منزلی نشان ده

به کسی که بی تو راهی ، سوی هیچ سو ندارد

 

دل من اگر تو جامش ، ندهی ز مهر ، چاره

به جز آن که سنگ کوبد ، به سر سبو ندارد

 

به کسی که با تو هر شب ، همه شوق گفت و گو بود

چه رسیده است کامشب ، سر گفت و گو ندارد

  

چه نوازد و چه سازد ، به جز از نوای گریه

نی خسته یی که جز بغز تو در گلو ندارد

 

ره زندگی نشان ده ، به کسی که مرده در من

که حیات بی تو راهی ، به حریم او ندارد

  

ز تمام بودنی ها ، تو همین از آن من باش

که به غیر با تو بودن ، دلم آرزو ندارد

 

حسین منزوی

♥ ۱۳٩٦/۱/٢٤ ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

پری دانی چرا از دیده ی مردم نهان باشد؟

که از شرم تو نتواند میان مردمان باشد

مع الدین صفوی

♥ ۱۳٩٦/۱/٢٤ ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

مرا تو «دیده» و
از «دیده» هم عزیزتری

چه دیده ای
که بر احوال من نمی‌نگری؟

♥ ۱۳٩٦/۱/٢٤ ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

یکی را دست حسرت بر بناگوش

یکی با آنکه میخواهد در آغوش

سعدی

♥ ۱۳٩٦/۱/٢٢ ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

آخرین برگ سفرنامه ی باران
 
این است
که زمین چرکین است...

                                            شفیعی کدکنی

♥ ۱۳٩٦/۱/٢٢ ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

همه گویند که : تو عاشق اویی
 
گر چه دانم همه کس عاشق اویند
لیک می ترسم ، یارب
 
نکند راست بگویند ؟

 

مهدی اخوان ثالث

♥ ۱۳٩٦/۱/٢٢ ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

نفرینتان به جان من
او را رها کنید
نفرین اگر به دامن او گیرد
ترسم خدا نکرده بمیرد


از ما دوتن به یکی اکتفا کنید
 او را رها کنید

حمید مصدق

♥ ۱۳٩٦/۱/٢٢ ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
 گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

محمدعلی بهمنی

♥ ۱۳٩٦/۱/٢٢ ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

جانم از آرام رفت، آرام جان من کجا

هجرم نشان فتنه شد، فتنه نشان من کجا

دل رفت در مهمان او گفت آن اویم آن او

گر هست این دل زان او، آخر از آن من کجا

من جور آن نامهربان دارم ز خاموشی نهان

اویم نیارد بر زبان کان بی زبان من کجا

امیر خسرو دهلوی

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٩ ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن

کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید

حافظ

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٩ ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

اهنگ صفحه خودم

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

 

سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سرسبز

بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا

ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی

چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

 

دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده ازان نعمت دیدار جدا

 

دیده صد رخنه شد از بهر تو، خاکی ز رهت

زود برگیر و بکن رخنه دیوار جدا

می دهم جان مرو از من، وگرت باور نیست

پیش ازان خواهی، بستان و نگهدار جدا

 

حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا

 

امیرخسرو دهلوی- همایون شجریان

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٩ ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

میروی و گریه می آید مرا


اندکی بنشین که باران بگذرد

( امیر خسرو دهلوی )

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٩ ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

مولانا

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٩ ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

رقص باید که عجین با دف و سرنا بشود

باده خوب است به اندازه مهیا بشود

داده ام دخترکان سیب بریزند به حوض

گفته ام تا همه جا هلهله برپا بشود

شاعران با غزل نیمه تمام آمده اند

دامنت را بتکان قافیه پیدا بشود

روسری سر کن و نگذار میان من و باد

سر آشفتگی موی تو دعوا بشود

امیر توانا

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٧ ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

سر دو راهی بوسیدنت نخواهم ماند

که من لبان تو را میخورم نه حسرت را. . .

حسین زحمتکش

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٧ ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

گیسو به هم بریز و جـــهانی ز هم بپاش!

معشوقه بودن است و «بریز و بپاش» ها

ایزد که گفتــــه بت نپرستیـــد پس چــرا؟

دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟!

از بس به ماه چــشم تو پر میکشم٬ شبی

آخـــر پلنـــگ می شـــوم از این تلاشـــها

حسین زحمتکش

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٧ ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

سردی دستم تنت را گرم رفتن کرده بود
اتفاق هر شکستن، پشت ِ گرم و سردهاست

حسین غیاثی

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٧ ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه می ماند
از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟
از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟

از من اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا
بی تو میان قاب پیراهن چی می ماند
بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را
غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند

وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد
از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٦ ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از ان روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ایام دل آدمیان است

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٥ ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

مثل کوهیم و از این فاصله هامان چه غم است
لذت عشق من و تو، نرسیدن به هم است

ما دو مغرور، دو خودخواه، دو بد تقدیریم
عاشقی کردن ما شرح عدم در عدم است

مثل یک تابلوی نیمه ی نفرین شده ای
دست هر کس که به سوی تو بیاید، قلم است

"سید تقی سیدی"

♥ ۱۳٩٦/۱/۱۱ ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

خدا صد تکّه شد‌، هر تکّه‌اش یک جا فرود آمد

و از یک تکّه‌اش بانوی شعرم در وجود آمد

ظرافت‌های طرح آفرینش در تنش حک شد

کسی که هیچ کس هرگز شبیه او نبود آمد

چنان با موشکافی رنگِ سرد و گرم بر او زد

که حتّی بر خلاف قبل، شیطان در سجود آمد

 

وَ در آن لحظه شاعر خلق شد از تار موهایش

همان مردی که باید عشق او را می‌سرود آمد

شبی که افتخار عشق ناب تو نصیبم شد

به بازار تمام شاعران گویا رکود آمد!

وَ رفتی تا جنوب وُ ناگهان فریاد زد تبریز

طنینش از "ارس" تا ساحل "اروند رود" آمد

تو تنها سهم من از آفرینش بوده‌ای یعنی:

«همان تکّه خدا که ناگهان در من فرود آمد...»

صباغ نو

♥ ۱۳٩٦/۱/۱۱ ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٠ ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

همزاد مترسک ها، محدود به پایی سُست

من شعر نمی گویم، این درد دلم با توست

من شعر نمی گویم، یک بار مرا بشنو

دردی که به در گفتم، دیوار! مرا بشنو


اریا صلاحی

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٠ ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

ما عشق را به خلوت شبها سپرده ایم

از ما بـــه پند شیـــخ بگــو این جواب را:

-دوزخ سزای ماست به تاوان عشق اگر

من  راضیـــم بــــه  داشتن  او  عذاب را

حمید چشم اور

♥ ۱۳٩٦/۱/۱٠ ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

فکر می­کردم در آغوشش بگیرم بهتر است

بعدها دیدم در آغوشش بمیرم بهتر است

گرم آغوشش شدم، دست و دلش لرزید و گفت

شاید از دستت دلم را پس بگیرم بهتر است

 

از قفس، هرکس رهایت می­کند، عاشق­تر است

این­که من با آن ­که آزادم، اسیرم، بهتر است

عشق من، این ­روزها آزادگان زندانی­ اند

زندگی، بی­ عشق ، زندان است، گیرم بهتر است

 

عشق من، ای­کاش بودی، عشق من ای­کاش بودی

زندگی،  این­طور اگر باشد، بمیرم بهتر است

 

محمدجواد آسمان

♥ ۱۳٩٦/۱/٦ ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

نوبر است این چشم ها حیف است خوابش می کنی


تا به کی قلب مرا هر شب خرابش می کنی؟


آنقدر سیب گناه از چشم هایت می کند


مطمئنا یک شبی آدم حسابش می کنی

سمیرا یحیی پور

♥ ۱۳٩٦/۱/٦ ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...
غیر از تو، من به هیچ کس انگار هیچ‌وقت...

اینجا دلم برای تو هی شور می‌زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمی‌شود اخبار هیچ‌وقت...

حیفند روزهای جوانی نمی‌شوند
این روزها دومرتبه تکرار، هیچ‌وقت

من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده‌ام برات سزاوار؟ هیچ‌وقت!

بگذار من شکسته شَوَم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت... 

زنده یاد نجمه زارع

♥ ۱۳٩٦/۱/٦ ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

گفت : احوالت چطور است ؟

گفتمش : عالی است مثل حال گل !

حال گل ، در چنگ چنگیز مغول !

قیصر امین پور

♥ ۱۳٩٦/۱/٤ ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

سالی که بد است از زمستان پیداست

آغاز هزار و سیصد و بدبختی

 

رضا کیاسالار

♥ ۱۳٩٦/۱/۱ ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

کنار خیابان می خوابند

زن 

مرد 

کودکی 

و هیچ انقلابی پیش نمی آید 

نازنین یداللهی

♥ ۱۳٩٥/۱٢/٢٩ ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

ای دلبریت دلــهره ی حضرت آدم
پلکی بزن و دلهره ام باش دمادم

پلکـــی بزن از پلک تو الهـــــام بگیرم
تا کاسه ی تنبور و سه تاری بتراشم

هر مــــاه ته چا نشد حضرت یوسف
هر باکره ای هم نشود حضرت مریم

گاهی غزلم!گم شدن رخش بهانست
تهمیــنه شـود همدم تنهایــــی رستم

تهمینه شود بستر لالایی سهراب
تهمینه شود یک غم تاریخی مبهم

تهمینه ی من ترس من این است نباشد
باب دلت این رستم بـــی رخش پر از غم

این رستم معمولیه ساده که غریب است
حتــــی وســــط ایل خودش در وطنش:بم

ناچاری ازین فاصله هایی که زیادند
ناچاری ازین مردن تدریجی کـم کم

هرجا بروم شهر پر از چاه وشغاد است
بگذار بمانـــــم کـــــــه فدای تـــو بگردم

من نارون صاعقـــه خورده تو گل سرخ
تو سبز بمان من به درک من به جهنم

حامد عسکری

♥ ۱۳٩٥/۱٢/٢٩ ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

به سینه می زندم سر ، دلی که کرده هوایت

دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت

♥ ۱۳٩٥/۱٢/٢٩ ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

♥ ۱۳٩٥/۱٢/٢۸ ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

خدا وقتی گونه‌های تو را می‌تراشید


لب‌های تو را می‌بافت


پاهای تو را بنا می‌کرد


دست‌هایش نمی‌لرزید ؟

الیاس علوی

♥ ۱۳٩٥/۱٢/٢۸ ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

آدمهایی هستند که شاید کم بگویند دوستت دارم
یا شاید اصلا به زبان نیاورند دوست داشتنشان را
بهشان خرده نگیرید
این آدمها فهمیده اند دوستت دارم
حرمت دارد
مسئولیت دارد
ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی
دوست داشتن واقعی را میفهمی
میفهمی که همه کار میکند تا تو بخندی ، تا تو شاد باشی
آزارت نمیدهد ، دلت را نمی شکند
من این دوست داشتن را می ستایم

زویا پیرزاد

♥ ۱۳٩٥/۱٢/٢۸ ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو 
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو 


گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین 
به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

حسین منزوی

♥ ۱۳٩٥/۱٢/٢٥ ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

باز هم نصفه شب و تاب و تبی تکراری 

دلبرم! دخترِ مهتاب! تو هم بیداری؟        

گل شب بوی غزل ریز! مزاحم نشوم!   

وقت داری کمی از روی غمم برداری؟؟  

 

میشود دست به بغضم بکشی؟ بی زحمت!

میشود گوش به آهنگِ دلم بسْپاری؟

"یک نفر آدمم و چند نفر غمگینم" 

خسته ام،خسته از این زندگیِ اجباری!

 

شده مخروبه بنایِ دلِ کج بنیادم!

شاعری را چه به وصله زدن و معماری!

خسته ام،منتظرِ معجزه ی تازه ایَم

تو بیایی به دلم دینِ نُویی می آری!

کاش! پایانِ غمِ من به خودت ختم شود

کاش! شیرین شود این درد و غمِ تکراری!

 

عقیل پورجمالی

♥ ۱۳٩٥/۱٢/٢٥ ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()