قالب وبلاگ

Persian Boy
نماد عشق و صلحه نماد بی ریایی واسه وطن میمیره جوون اریایی 
نويسندگان

علت ناب تغزل!همه ی رویایم

غزلت کو که به پایان برسد غم هایم؟

مدتی شد که نگاه تو نتابید به من 

مدتی هست که غرق شب بی فردایم

 

عوض نام خودم نام ترا می گویم 

باز می پرسم از خویش چرا رسوایم؟ 

محض تو هرچه بهشت است به آتش بکشم 

تا که سیبی برسانم به لب حوایم 

 

هرچه می خواهم ازدست تو بگریزم باز 

دست مجهول کسی چنگ زده بر پایم

باید ازمن شوی این حرف من لجباز است

کج مکن راه که از راه دگر می آیم..

 

آرش شفاعی

[ ۱۳٩٦/٥/٥ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

بدان قدر مرا؛ مانند من پیدا نخواهد شد

که هرکس باتوباشد، غیر من، دیوانه خواهد شد

 

اگر امروز بغضم را بِراند شانه های تو

کسی غیر از تو فردا گریه ام را شانه خواهد شد!

 

شبی از چِک چِک باران به گوشِ کاسه فهمیدم

که این سقفِ ترک خورده، وَبالِ خانه خواهد شد

 

غرورم راشکستی راحت و هرگزنفهمیدی

که بُرجی خسته با پس لرزه ای ویرانه خواهد شد

 

نَفَهمیدی که وقتی عِشق باشد،کِرمِ خاکی هَم

اگر پیله بِبافَد دور خود پَروانه خواهد شُد

 

تورا من زنده خواهم داشت، زیرا عشقِ من روزی

برای نسل های بعدِ ما افسانه خواهد شد

 

حسین زحمتکش

[ ۱۳٩٦/٥/٥ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق

مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش

[ ۱۳٩٦/٥/٥ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

این که یکی با تو آروم و خوشبخته
برای من خیلی تحملش سخته

هی جای خالیتو پر میکنم با غم
اما واسه مردم دروغ میبافم

[ ۱۳٩٦/٤/۳۱ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

درکنـــــــــــج دلــم عشق کســی خانــــه ندارد

کـــس جـای در ایــن خــانهء ویــــرانه نــــدارد

 

دل را بکــــــــف هــر کــه نهـــــم باز پس آورد

کـس تاب نگهــــــــــداری دیـــــوانه نـــــدارد

 

در بـزم جهـــان جــز دل حســـرت کـش ما نیـست

آن شمــــع که میســــوزد و پــروانـــه نـــــدارد

 

گفتــــم مــه مــن از چــه تـو در دام نیفتـــــــی

گفتــــــا چـــه کنــم دام شمـا دانـــــه نـــــدارد

 

ای آه مکـــش زحمـــــت بیهــوده که تاثیــــــــر

راهــــــی به حــــریم دل جـــانانـــــه نـــــدارد

 

در انجمــــــن عقـــــل فــــروشــان ننهــم پــای

دیــــوانــه ســر صحبــــت فــرزانــــه نـــــدارد

 

از شــــاه و گــدا هــر کـه در ایــن میـکده ره یافـت

جــز خون دل خـــویــش به پیمـــــــانـه نـــــدارد

 

تا چنـــــد کنـــی قصـــه ی اسکنــــــــدر و دارا

ده روزه عمـــــــــر این همـه افســانـــه نــــــدار

                                                 حسین پژمان بختیاری

[ ۱۳٩٦/٤/٩ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

حسن دلبری

دوگام مانده به هم، سیبی از هوا افتاد

چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

دو گام مانده به هم، لحظه‌ها طلایی شد

فضا پر از هیجان‌های آشنایی شد

نه حزن ماند و نه حسرت، نه قیل و قال و نه غم

سکوت بود و تماشا، دوگام مانده به هم

زمین پر آینه شد، زیرگام ما دو نفر

فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

نگاه ما دو نفر، درهجوم هم گم شد

دو گام مانده به هم،ناگهان قدم گم شد

دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است

رسیدن و نرسیدن، چقدرشیرین است

حکایت از شب سردی‌است، خسته در باران

من و تو بی‌ خبر از هم، نشسته در باران

که ناگهان شب من، غرق حس و حال تو شد

فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد

عجیب آن‌که تو هم، مثل من شدی آن شب

دچار حس خیالی‌شدن شدی  آن شب

به کوچه خواند صدای خوشامید، مرا

تو را به کوچه کشید،آنچه می‌کشید مرا

قدم زدم شب آیینه رامحل به محل

ورق زدم دل دیوانه راغزل به غزل

برای هدیة چشمانمان به یکدیگر

نیافتم غزلی از سکوت زیباتر

من و تو شیفتة هم، دوآشنا در راه

شبیه لیلی و مجنون قصه‌ها در راه

به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد

دلم دو کوچه جلوتر به پیشواز آمد

به پیچ کوچه رسیدیم شب،بهاری شد

نگاهمان به هم افتاد،عشق جاری شد

نگاه‌ها پر ناگفته‌های کهنه ولی

سکوت بود و فقط رفت وآمد غزلی

دو گام مانده به هم،عمر جاودان بودم

که در حضور تو بالاتراز زمان بودم

به سرنوشت غریبم خوش آمدی امروز

در انتظار تو رنجورسالیان بودم

شبیه ماهی تنهای کوچک سهراب

اسیر آبی دریای بیکران بودم

دلم لبالب خون بود وخنده‌ام بر لب

چنین به چشم می‌آمد ولی چنان بودم

از آن غروب در آن سایه‌باغ یادت هست

که رفته تا ته تصنیفی  از بنان بودم؟

تو گرم چایی خود بودی ولبم می‌گفت

که کاشکی لب خوشبخت استکان بودم

چقدر بی‌تو در این کوچه سرزنش دیدم

چقدر با همة کوچه مهربان بودم

اگر بدون تو بلبل‌زبانی‌ام گل کرد

وگر به خاطر برگی ترانه‌خوان بودم

کنار فرصت تهمینه‌ای اگر رستم

وگر بدون تو در کار هفت‌خوان بودم

همان حکایت رد گم کنی است قصة من

مرا ببخش اگر محو دیگران بودم

به یاد چشم سیاه ستاره‌‌ریز تو بود

اگر مسافر شب‌های آسمان بودم

چنین که بی همگان با تو روبرو شده‌ام

مرا ببخش اگر انتقام‌جوشده‌ام

اگر چه لذت بخشش هزارچندین است

برای بوسه فقط انتقام شیرین است

تو می‌بری تب سردی که روی بال من است

من از تو می‌برم آن بوسه‌ها که مال من است

کدام ما دو نفر شادمان‌تریم از هم

در این قمار که ما هردو می‌بریم از هم

اگر به قهر، کنار رخ تومات شویم

وگر به لطف تو مهمان گونه‌هات شویم

همیشه منطق لب‌های عاشقان این است

که بوسه‌های تو بر هردو گونه شیرین است

دو گام مانده به هم،سیبی از هوا افتاد

چه اتفاق عجیبی میان ماافتاد

درست روی سر ما، فضا شرابی شد

سمند دختر خورشید، آفتابی شد

چهارچوب در خانه‌های ده گل کرد

که از بهار نفس‌های ما تناول کرد

هنوز دهکده مست از خم لبالب ماست

دو گام مانده به هم، ماجرای هر شب ماست

[ ۱۳٩٦/٤/٩ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

 

[ ۱۳٩٦/٤/٩ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند ، بشتابد به یاریَم

ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید

آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری

شعر از : فریدون مشیری

[ ۱۳٩٦/٤/٩ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

ای سینه، امشب از غمش فریاد کـن فریـاد کـن
وی دیــده، انــدر ماتـمـش بیــداد کن بیــداد کـن

ای پنجـه، بر در سینـه را، دل را از او بیـرون بکش
ایـن صیــد در خـون غـرقــه را آزاد کــن آزاد کــن

ای عشـق، غمـگیـن خاطـرم، در دل بیفکـن آذرم
ویـــرانــه‌ام را از کــــرم آبــــاد کـــن آبــــاد کـــن

آزرده‌ام خــواهــی چــرا، آخــر شــبــی از در درآ
این عاشـق دلخسته را دلشاد کن دلشاد کن

"سیمین بهبهانی‌"

[ ۱۳٩٦/٤/٩ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

عشق یک اتفاق است ، نه انتخاب !

اگر انتخاب باشد

با یک اتفاق از بین می رود

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

برای خوشبخت شدن با یک مرد

کافی ست او را باور کنی ،

حتی اگر دوستش هم نداشته باشی

و برای خوشبخت شدن با یک زن

کافی ست او را دوست داشته باشی

حتی اگر باورش نداشته باشی

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

 

خورشید را در آغوش گرفته‌ای

پاهایت را به بوسه‌های دریا سپرده‌ای

مووهایت را به دستِ نسیم.

چه خوش‌ غیرتم من

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

یک جاهائی بی تو نمی شود . . .‏

وقتی سردم می شود

وقتی تنهایم

وقتی همه هستند

غیر از تو . . .‏

نـــــه !‏

یک جاهائی بی تو نمی شود

تو باید باشی

تا من آرام باشـــــــــم . .

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

سربازی تموم شد

[ ۱۳٩٤/٦/۱٩ ] [ ۸:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

بعد اینکه چند ماه پیش خطمو گم کردم شماره خیلی از دوستام دیگه ندارم ببینم کجا هستن. کاش پیداشون میکردم

[ ۱۳٩٤/٦/٧ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

دلتنگی و دل ......

[ ۱۳٩٤/٦/٦ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

"دوست داشتن" عضوی از بدن است درست است که همه فورا به فکر "قلب" می افتند ولی من می گویم "دوست داشتن " دندان آدم است

دندان جلویی که هنگام لبخند برق میزند حالا تصور کنید که روزی "دوست داشتن " آدم درد کند ! آرام و قرار را از آدم میگیرد غذا از گلویت پایین نمی رود شبها را تا صبح به گریه مینشینی..... آنقدر مقاومت می کنی تا یک روز میبینی راهی نداری جز اینکه دندان "دوست داشتن " ات را بکشی

!حالا.... دندان دوست داشتنت را که کشیده باشی حالت خوب است راحت میخوابی،راحت غذا میخوری و شب ها دیگر گریه ات نمیگیرد ولی....

همیشه جای خالی اش هست حتی وقتی از ته دل میخندی

[ ۱۳٩٤/٦/٦ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

قدیما چطور دخترا رو میزدن

 

الان اینقدر خوشگل و ماه هستن ادم دلش نمیاد کهنیشخند

[ ۱۳٩٤/٥/٧ ] [ ٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

میگن خداوند ز حکمت چو بندد دری ز رحمت گشاید در دیگری

 

اگه در مکه بسته شد شکر خدا در امریکا و لس انجلس باز شدنیشخند

[ ۱۳٩٤/٥/٧ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

سرش پایینه و سرگرم کارشه

صداش میکنم

بر میگرده سمتم

- جونم ؟!

- یه چیزی بگم ؟!

- یه چیزی نه شما صد تا چیز بگو خانومم ؟!

- میشه بخندی ؟!

با تعجب از حرفم به خنده میفته ...

- واسه چی اینو گفتی الان ؟!

- آخه میدونی ؟!

- چیو ؟!

- " تو که می خندی انگاری منو خوشبختی میبوسه "

قهقهه میزنه و همونجور که داره میاد سمتم میگه :

- آهااااااای ؟! جز من یکی دیگه خیلی بیجا میکنه عشقمو ببوسه ...

وایسا بینم ...

[ ۱۳٩٤/٥/٢ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

البوم جدید یگانه

چقدر دیر


تقصیر من بوده اگه حرفی ازت نمیزدم

خواستم که حرفامو بگم اما یکم دیر اومدم

زنده بودم به هوای تو که یک روزی تو آغوشت بمیرم

جای خالیمو تو آغوشت چقدر دیر اومدم که پس بگیرم

اومدم که پس بگیریم تو رو از چنگال تقدیر اومدم که که مال من شی اومدم اما چقدر دیر

....................................................

دیوار


وقتی یه آدم پای احساسش هرچیزی و که داره میبازه
تنهایی از اون آدم عاشق یه کوه بی احساس میسازه
یه کوه بی احساس میسازه

ما کوه بودیم روبری هم
خاطرمون از هم یه مشت سنگه
ما بی تفاوت زندگی کردیم
این زندگی کردن خودش جنگه

...............................................

درکم کن


بند بند حرف من پشت هر لبخند من
هی میخواستم بهت بگم حرفی که توی دلمه
من فقط خواستم بگم فکر من باشی یکم
فکر من که غصه هام قد تمومه عالمه
نه میشه دست کشید ازت نه میشه دل برید ازت
نه میشه پنهونش کنم این حس عاشق بودنو
کاش بدونی خستمو انقدر بهت وابستمو
انقده میگم که باور کنی احساس منو

درکم کن یکم
از پیشم نرو
هرچی تو بخوای
همون میشم نرو

......................................

خاطره بازی


بی تو بدبینم به جاده به کسی که توی راهه
بی تو شیرینی لبخند روی لبای من گناهه
روی لبای من گناهه
از خیالشم میترسم که ببینمت کناره
یه کسی که تا دلش خواست سر روشونه هات بذاره
بی تو تکلیف ِ من اینه مشقای خاطره بازی
باقی عمری که باید با بد و خوبش بسازی
با بد و خوبش بسازی

……………………

جاده


شاید چندسالی باید بگذره
که ردشی  از این راه پُر خاطره
کی دستاتُ اون لحظه میگیره که
روی ردپاهای من راه بره
حالا که رسیدی به مقصد بگو
که من گُم شدم توی یک حادثه
رسیدن به تو آرزوی منه
کی به آرزوهای من میرسه
به این مقصد دور که تو ذهنته
فقط مُرده ی ما دوتا میرسه

................

نگاه


اگه دست من بود به آسمون میگفتم
که ستاره هاشو دور سرت بریزه
دنیامو میدادم پای چشات بفهمی
یه نگاه سادت چقدر برام عزیزه

...........................

دلکم


چقدر خاطره اون عزیزه که من
با اینکه هنوزم ازش دلخورم
اون اسمم رو یادش نمیاد و من
هنوزم رو اسمش قسم میخورم

دلکم دیدی جوونیت چجوری با غصه سر شد
بهترین شبای عمرم توی تنهایی سحر شد

[ ۱۳٩٤/٤/۳٠ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

بعضیا انگار خدا تو صداشون کدئین تزریق کرده...

 با آدم ک حرف میزنن دردت تسکین پیدا میکنه...
 . 
.
.
.
.
.
.

.

.

باور نداری بزنگم؟!؟!؟نیشخند

[ ۱۳٩٤/٤/۱۸ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

زندگی و نفس دایی مهرسانا خانم. کلاهش خیلی خنده داره

[ ۱۳٩٤/٤/٥ ] [ ٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

مرا در آغوش بگیر

حتی شده با دست های سرد آدمک های یاهو

می خواهم به آغوشت برگردم

[ ۱۳٩٤/٤/۳ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

چقدر

زندگی قشنگ می شود

وقتی کسی را داشته باشی

که پا به پای تو

دیوانگی کند!

[ ۱۳٩٤/٤/۳ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

این شعر که روی دفترم کِز کرده

خاطره ای ست

که تو جا گذاشته ای

از سیاره ات نگاه کن

و جای خالی ات را لابه لای سطرهای روشنم ببین

بیا

کنارم بمان

و بدان این شعر

شعری

Selfie ست


[ ۱۳٩٤/٤/۳ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

آن ها که تنها زندگــی نـکرده اند

نــمی فهمند

که سکـوت

چگونه آدم را می ترسانـد

چگونه آدم با خــودش حـرف می زند

نــمی فهمند که آدم

چگونه به سمـت آینــه ها می دود

در آرزوی دیـدن یک همـــدم . . .
[ ۱۳٩٤/۳/٢٠ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

بعضیا بدجوری عاشق میشن....

[ ۱۳٩٤/۳/۱٥ ] [ ٦:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

گـاهـى …
دلـت”بـه راه” نیسـت !!
ولـى سـر بـه راهـى …
خـودت را میـزنـى بـه “آن راه” و میـروى …
و همـه ،
چـه خـوش بـاورانـه
فکـر میکننـد … کـه تــــو … “روبـراهـى”….!
[ ۱۳٩٤/۳/۱٥ ] [ ٦:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

میدونستین خرچنگها تو عروسیاشون نمیتونن دست بزنن

فقط بشکن ریز میزنن!

برید حال کنید با این اطلاعاتی که در اختیارتون میزارم  ^_^

[ ۱۳٩٤/۳/۱٥ ] [ ٦:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

راست است که صاحبان دل های حساس نمی‌میرند...
بلکه بی‌هنگام ناپدید میشونــد.


"احمد شاملو"

[ ۱۳٩٤/۳/٩ ] [ ۳:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

[ ۱۳٩٤/۳/٧ ] [ ٥:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

آدم باید یکیو داشته باشه که هَــــر وقــــت
خسته
پکر
داغون
عصبی
و مریض بودی
ازت نپرسه چـــــــــــــرا ؟؟
فقط دستت رو بگیره و بگه :
بـــلـــنـــد شـــو بـــریـــم یـــه دور بـــزنـــیـــم ، دوســـت نـــدارم ایـــن شـــکـــلـــی بـــبـــیـــنـــمـــت !!

[ ۱۳٩٤/٢/۳۱ ] [ ٥:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

[ ۱۳٩٤/٢/۱۸ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

سهم من که نیستی!!!
سهم قصه های من بمان!!!
سهم فکر من!!!

 

عاشقانه های من!!!
سهم خواب دستهای من بمان!!!
از کنار من که رفته ای!!
از خیال من مرو!!
سهم من که نیستی!!!
سهم من نمیشوی!!!
سهم دفترم !!!
سهم واژاره های من!!
سهم سطر های خسته ام بمان....!!!

[ ۱۳٩٤/٢/۱۸ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

من را اگر برای تنهایی ات بخواهی
خیانت کرده ای
برای با من تنها بودن
قدمی اگر برداری
دوستم داشته ای

[ ۱۳٩٤/٢/۱۳ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

آنقدر برای دیدنت عجله کردم که “دلم ”

بند کفش هایش را نبسته بود!

با همان حال، تمام دشت را دویدم تا به تو برسم؛

که مبادا پیش از من “ناز نگاهت” خریدار پیدا کند

آخر شنیدم که کسی میگفت:

شقایقها هم عاشق میشوند…

[ ۱۳٩٤/٢/٥ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

پست هایم بهانه است
در میان لایک ها و نظرها ,
به دنبال اسم تو میگردم
عزیزم...

[ ۱۳٩٤/٢/٥ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

یادش بخیر، ﺑﭽﻪ که ﺑﻮﺩﯾﻢ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻧﻮ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ تا ﮔﻢ .ﻧﺸﯿﻢ.
.
.
.
.
.
ﺍﻻﻥ ﻣﻮﻧﺪﻡ این ﺑﭽﻪ ﻫﺎی زبون بسته چه جوری ﺳﺎﭘﻮﺭﺕ مامان ﺷﻮﻧﻮ
ﻣﯿﮕﯿﺮﻥ
دستشونم که به مانتو نمیرسه!!!!!

[ ۱۳٩٤/٢/٢ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

تو مپندار که خاموشی من

 

 

هست برهان فراموشی من

[ ۱۳٩٤/٢/۱ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دانشجوی مکانیک طراحی جامدات اهل اراک.مدل68 (12/31)که ..... هیچی بابا کلا ادم مزخرفیم
صفحات اختصاصی
RSS Feed