گـاهی آنـــلـایـنـیـم...

بـی هیـچ دلـیـلـی...

نـه کسـی هسـت کـه حـرف بـزنی...

نـه چیـزی هـست کـه بـنویسـی...

گاهـی تـوی دنیـای حـقیقـی کـه کم مـیاری ،میـای تـوی دنـیـای مجازی کـه شـاید حـضورت حــس بـشه...

شـاید یکـی بفـهـمه هستی..!!!

گـاهی تنـها جـاییـکه مـیتونـی باشـی،همـین دنیـای مجــازیه...

هـمیشـه آنـلاین بـودن بـه ایـن معنا نیـسـت کـه سـرت شـلـوغـه و داری حـرف مـیـزنـی...

گـــاهــی...

آنـلایـن تـریـن هـا...

تنـها تـریـن هـسـتـند...

♥ ۱۳٩٥/۱۱/۱ ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

   من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل

                 قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن

حامد عسگری

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۳٠ ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

مُردم! چقدر فاصله ... آخر نمی‌شود

یک عمر صبر کردم و دیگر نمی‌شود

 

حسّی که سالها به تو ابراز کرده ام

زیر سوال رفته و باور نمی‌شود

 

هرشب اگر چه دسته گلی آب می‌دهی  !

بی فایده ست؛ عشق تناور نمی‌شود

 

ای سوژهء تمام غزل های قبل ازین!

بعد از تو "باز" یارِ کبوتر نمی‌شود

 

افتاده ام درست تهِ چال گونه ات

پای دلم شکسته و بهتر نمی‌شود

 

نابرده رنج گنج میّسر اگر شود

با تار مویی از تو برابر نمی‌شود

 

مصداق شعرِ "بی همگان سر شود" شده

بی تو ولی به شعر قسم، سر نمی‌شود

 

امیدصباغ نو

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٢٧ ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

برف هفت سالگی ام را به خاطر صدای مادرم دوست داشتم  که میگفت 
پاشو ببین عجب برفی اومده
برف ده سالگی را به خاطر تعطیل شدن مدرسه و خوابیدن حتی یک ساعت بیشتر
برف چهارده سالگی را به خاطر تشویش امتحانات
برف هجده سالگی را به خاطر استرس کنکور و آینده !!
برف بیست سالگی را به خاطر عاشقی . هیجان عشقی که در ذهنم
تا ابد ادامه داشت
اما از برف بیست و پنج سالگی به بعد
برف ها فقط سرد بود و سرد بود و سرد......
و خاطراتی که هرگز تکرار نخواهد شد......

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٢٧ ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

فکر کن باران شبی نم نم بیاید، وای نه
یار ِ مو خرمایی ات از بم بیاید، وای نه

بعد ِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام
بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، وای نه


تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من
هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، وای نه

عطر ِ قلیان ِ دو سیبت رشک ِ حوای ِ بهشت
من کنارت، غبطه بر آدم بیاید، وای نه

در دهانش بسته باشد، پرده ها پوشیده چشم
پلکهای ِ پنجره برهم بیاید، وای نه

چشم در چشمم بریزی تا شوم مست از شراب
درصد ِ گیرایی ات کم کم بیاید، وای نه

من همان پروانه ی ِ بدپیله ی ِ آغوش ِ تو
نوبت ِ زندان ِ ابریشم بیاید، وای نه

کاشکی از خواب شعرم برنخیزم تا ابد
طعم ِ لبهایت مگر دستم بیاید، وای نه...

 

 شهراد میدری

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٢٦ ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

خواهان "پهلوی" شده این شهر، .بلکه تو

برداری از هراس "رضـــا شاه " روسری

عبدالمهدی نوری

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٢۳ ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

تو که سامانی و سامان گر این بزم چرا؟

قلبِ شوریده ی من در تبت آرام نشد

زهرا قضاوی

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٢٢ ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

همیشه در دل همدیگریم و دور از هم
چقدر خاطره داریم با مرور از هم

دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم
نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم

تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم
اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم

نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی
بخوان که پاره شود بند های تور از هم

نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم

مهدی فرجی 

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٢۱ ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

مرگ بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... یا تو سرت بر شانه ام؟.....
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است ....؟

حامد عسگری

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱٧ ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

وقتی  که   میگیرد   دلم  تنهای  تنها  میشوم

شد  دل  اسیر  درد و غم  تنهای  تنها میشوم

حال مرا  از بیکسی  هرگز  نمی پرسد  کسی

از این  همه  جور و  ستم  تنهای تنها  میشوم

گیرد  که  باشد  قامتم  مانند  سروی   استوار

چون میشود از غصه خم   تنهای تنها  میشوم

ترس از فراق و بی کسی تنهائی و  دلواپسی

آندم  که  چیدم  روی  هم  تنهای تنها  میشوم

جلیل چرخی(پائیز)

 

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱٦ ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

تو شبیه هیچکی نیستی عاشقیو بی حواسی
ریشه کردی توو وجودم تو یه بیماری خاصی
یادگاریم ندارم هیچی از تو جا نمونده
هیچکی با رفتن هیچکی اینجوری تنها نمونده


اعتیاد من به چشمات راه درمونی نداره
هیچیو بی تو نمیخوام بگو این بارون نباره
خوابی و بیداره چشمام نفسم میگیره برات
کاش یه بار بهت میگفتم جون منی جونم فدات


وحشت باختن دستات بدترین جای قماره
میشکنه قلبمو چشمات نمیخواد به روم بیاره
یه جورایی ته قلبم هنوزم امیدوارم
عشق تو توو این شرایط نمیزاره کم بیارم

حمید عسگری

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱٦ ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()


مشکل کار وطن حل شد،خدا را شاکریم
گر چه گاهى چند تن بیکار پیدا مى شود!

گاه مشکل نیست چیزى، جز معاشى مختصر
گر معاش آید خودش امرار پیدا مى شود

ناصر فیض

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱٦ ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

با یک خر آمد شهر ما، هرجا خر او می رود

آخر خر او مثل گاو، از نردبانم می‌رود

این نامسلمان بامنِ کافر چه کرده کین چنین

هر ثانیه، نام خدا روی زبانم می‌رود

دستان بابا خالی است، از نان و نفت و زندگی

با آبرویش زنده است، کم کم همانم می‌رود

صابر قدیمی

 

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱٤ ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

چقدر نسل کشی کردی میان کوره اندامت

  دمار شعر دراوردی سفید روی غزل قامت

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱٢ ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

تار گیسوی تو درمشت گره خورده ی باد

خبر از خانه ی ویران شده در مه می داد

من همان نامه ی نفرین شده بودم که مرا

بارها خط زد و تا کرد ولی نفرستاد

 

داس بر ساقه ی گندم زدی و بی خبری

آه یک مزرعه در پشت سرت راه افتاد

هر چه فریاد زدم ، کوه جوابم می کرد

غار در کوه چه باشد ؟ : دهنی بی فریاد

 

داشتم خواب شفایی ابدی می دیدم

که تو از راه رسیدی مرض مادرزاد

بغض من گریه شد و راه تماشا را بست

از تو جز منظره ایی تار ندارم در یاد

 

احسان افشاری

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱۱ ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

اونقد بزرگه تنهایی این مرد

که حتی تو دریا نمیشه غرقش کرد

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱۱ ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

می بینی ام وقتی به مویم برف غم باشد

روزی که پشتم مثل پشت کوه خم باشد

 

با تو شبی از حسرت امروز خواهم گفت

وقتی که حرفم محض پیری محترم باشد

 

مهدی فرجی

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۸ ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

راست بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو

 کی می یاد دونه دونه با حوصله باز میکنه؟

 

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۸ ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

بپرس دوستم داری؟

بگذار بگویم من؟

شما را؟
به جا نمی آورم!
ولی...شما چقدر زیبایید!
به فنجان قهوه ای دعوتتان کنم؟


لبخند بزن
بگو با کمال میل


بیا دوباره برای اولین بار ببینمت!

در همان دیدار دلت را ببرم

بگذار اولین دوستت دارم را دوباره بگویم!

باز هم عاشقت شوم!

تو یک لبخند که بزنی

من هر صبح آلزایمر میگیرم و تو یک عمر

اولین و آخرین عشقم خواهی بود!

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٥ ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق

وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند

تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٥ ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی 
هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی 

 ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو
 اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی

هوشنگ ابتهاج

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٥ ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد

گلچهره مپرس پروانه ی تو بی تو کجا رها شد

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱ ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد......
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟


گله هارابگذار!
ناله هارابس کن!
روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را...
فرصتی نیست که صرف گله وناله شود!
تابجنبیم تمام است تمام!!
مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت....
یاهمین سال جدید!!
بازکم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نیست که نیست!!
***زندگی گاه به کام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و کم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به کام و
چه به نام و
چه به دام...

زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به نان است و کفایت بکند؛
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند‌؛
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگی صحنه بی تابی ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد

یغما گلرویی

♥ ۱۳٩٥/٩/۳٠ ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

پایِ این آرزوی قدیمی بمون ، خودتو برسون تو به دستایِ من

هنوزم مثِ همون قدیمه چِشات ، زندگیمه چشات دنیایِ من

♥ ۱۳٩٥/٩/٢٧ ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

بوی یلدا را میشنوی؟
انتهای خیابان آذر ...
باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان ...
قراری طولانی به بلندای یک شب....
شب عشق بازی برگ و برف...
پاییز چمدان به دست ایستاده ....
عزم رفتن دارد....
آسمان بغض میکند ...
میبارد...
خدا هم میداند عروس فصل  ها چقدر دوست داشتنیست ...
دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن میدهد ....
آخرین نگاه بارانی اش را به درختان عریان میدوزد ...
دستی تکان میدهد ...
قدمی برمیدارد سنگین و سرد

کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز... و....
تمام میشود ...
پاییز ای  آبستن روزهای عاشقی ...
رفتنت به خیر ..
سفرت بی خطر

♥ ۱۳٩٥/٩/٢٧ ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

از دل تنگ گنه کار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

♥ ۱۳٩٥/٩/٢٧ ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

مشقم کن
وقتی که عشق را زیبا بنویسی
فرقی نمی‌کند که قلم
از ساقه‌های نیلوفر باشد
یا از پر کبوتر ...

"حسین منزوی"

♥ ۱۳٩٥/٩/٦ ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

یه وقتایی…یه جاهایی
آدم از زندگیش سیره


می خواد از غصه ها دور شه
ولی پاهاش به زنجیره

خشایار اعتمادی

♥ ۱۳٩٥/٩/٦ ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

بیا که هر دو به نوعی به شانه محتاجیم

دوباره موی تو و حال من پریشان است

جواد منفرد

♥ ۱۳٩٥/٩/٤ ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند، آنگاه

چه آتش ها که در این کوه برپا میکنم هر شب

 

تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی،ها میکنم هرشب

 

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب

حضورم را زچشم شهر حاشا میکنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!

که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب

 

محمدعلی بهمنی

♥ ۱۳٩٥/٩/٤ ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام

♥ ۱۳٩٥/٩/٤ ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 در آیینه پیش رویت خودت را
نگاه کرده ای !!!


این نقاش زبردستت آن چنان تو را 
بی نقص کشیده است
که لایق کف زدن هاى
طولانیست !

♥ ۱۳٩٥/٩/۱ ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

پرکن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!

دست من و نگاه شما، ایّها العزیز!

رو از من شکسته مگردان که سال هاست

رو کرده ام به سمت شما، ایّها العزیز!

جان را گرفته ام به سرِ دست و آمدم

از کوره راه های بلا، ایّها العزیز!

وادی به وادی آمده ام، از درت مران

وا کن دری به روی گدا، ایّها العزیز!

چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود

این کاسه را...فَاَوفِ لنا، ایّها العزیز!

ما جان و مال باختگان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما، ایّها العزیز!

خالی تر از دو دست من این چشم خالی است

محتاج یک نگاه شما، ایّها العزیز!*

 

"سروده ی مریم سقلاطونی"

 

*یا ایّها العزیزُ مَسَّنا و اهلَنا الضُّرُّ و جِئنا بِبضاعَةٍ مُزجاةٍ فَاَوْفِ لنا الْکِیلَ

( آیه88 سوره یوسف)

اى عزیز! ما و کسانمان بینوا شده ایم، و کالایى ناچیز آورده ایم پیمانه را تمام ده، و به ما ببخشاى، که خدا بخششگران را پاداش مى دهد.

♥ ۱۳٩٥/٩/۱ ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

مرد‌ عاشق تلاش میکند
«دوستت دارم» را بگوید


زن عاشق اما تلاش میکند
«دوستت‌دارم» را بشنود


در واقع
مردها می بازند تا ببرند..!!
ولی زن ها
می برند تا ببازند..!!

یک جور دلباختن دلبرانه
یک جور بدست آوردن
که انگار به دستت آوردند.....

♥ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

من می روم ز کوی تو و دل نمی رود
این زورق شکسته ز ساحل نمی رود

گویند دل ز عشقِ تو برگیرم ای دریغ
کاری که خود ز دستِ من و دل نمی رود!

محمدرضا شفیعی کدکنی

♥ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

زخم چو بر دل رسید، دیده پر از خون چراست؟
چون تو درون دلی، نقش تو بیرون چراست؟

خود به جهان در، مرا، یک دلکی بود و بس
ما همه چون یک دلیم، قصد شبیخون چراست؟

چون به ترازوی عشق هر دو برابر شدیم
مهر تو کم می‌شود، عشق من افزون چراست؟

پیشترک مر مـــرا دوســت ترک داشــتی
من نه همان دوستم؟ دشمنی اکنون چراست؟

بر همــه خسته دلـان دادگــری کرده‌ای
چون به نظامی رسید قصد دگرگون چراست؟

نظامی گنجوی

♥ ۱۳٩٥/۸/٩ ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

ای که گفتی جان بده ، تا باشدت آرام جان


جان به غمهایش سپُردم نیست آرامم هنوز

♥ ۱۳٩٥/۸/۸ ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

کویرم یه کویرِ خشک و تنها ، کویر هم صحبتش باد و سرآبه

کویر رویایِ دریا توو سرش نیست ، پایِ قصه ام بشین حالم خرابه

.

.

جوون بودم شبیه جنگلایی که الان سر راهت رو گرفتن

سر راهت تموم جنگلا سوخت تا چشمات رنگ دریا رو ببین

.

.

کسی از خلوتم چیزی ندیده

کویر از خلوتش بیرون نمیره

کویر رویای دریا تو سرش نیست

کویر تا آخر قصه کویره

 

محسن یگانه

♥ ۱۳٩٥/۸/٦ ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

زیباترین انسانهایی که دیدم...

چشم رنگی ها نبودند!!!

قد بلندها...

لب برجسته ها!!!

مو بلوندها...

هیچ کدام...

زیباترین نیستند!!!

مدلهای برندهای معروف...

زیباترین نیستند!!!

آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند...

زیباترین نیستند!!!

زیباترین ها...

فقط...

شبیه به حرفهایشان هستند...

و چقدر دوست داشتنی اند...

انسانهایی که...

شبیه به حرفهایشان هستند!!!

آنهایی که بوی انسانیت...

از ده متریشان...

به مشامت می رسد!!!

آنهایی که چایت...

کنارشان سرد میشود...

و...

آرامششان در وجودت...

رخنه میکند!!!

اگر در زندگیتان...

یک زیباترین دارید...

قدرش را بدانید...

آنها بسیار...

اندک اند!!!

بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست

امّـــــــــــا........

آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست،

اقیــــانــــوس محبّـــت است.

بعضیها تُنِ صدایشان خیلی معمولیست ،

امّــــــــــا .....

سخن که میگویند، در جادوی کلامشان غرق میشوی

بعضیها قد و قامتشان معمولیست

امّــــــــــا.......

حضورشان طپش قلب می آورد

بعضیها خیلی معمولی هستند

امّـــــــــا ........

همین معمولی بودنشان ، از آنها جذابیتی منحصر به فرد میسازد.

 

((احمد شاملو))

♥ ۱۳٩٥/۸/٤ ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

غم هایی هستند که
بی آنکه بدانی
عمرت را کوتاه می کنند
شبیه کوههایی که
هر روز غروب را
یک ساعت جلو میندازند.

حسین غلامی خواه

♥ ۱۳٩٥/۸/٤ ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ

گریبان غمت را می زند چنگ

 

حسین منزوی

♥ ۱۳٩٥/۸/٢ ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

‌تنها زمانی صبور خواهی شد
که صبر را یک قدرت بدانی
نه یک ضعف ..
آنچه "ویرانمان"می کند،
"روزگار"نیست !
حوصله ی "کوچک"
برای "آرزوهای بزرگ" ماست !!!

♥ ۱۳٩٥/۸/۱ ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست 

حتی گره اخم خدا واشدنی نیست

 

از حاصلضرب من و تو عشق بپا شد

از خاطره ام عشق تو منها شدنی نیست

 

من با تو، همیشه همه جا ما شدنی بود

من با تو شدن، ایندفعه گویا , شدنی نیست

 

آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار

رویای قشنگیست و اما شدنی نیست

 

از دوری هم، هر دو چه بیمار و خرابیم

اندازه ی این عشق که معنا شدنی نیست

 

پایان کلامم، من و تو، آخر این شعر،

با وصله و اصرار و دعا... ماشدنی نیست

 

محمدعلی بهمنی

♥ ۱۳٩٥/٧/۳٠ ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

خدایا تلخ می بینم سرانجام جوان ها را
زمانه سرمه می ساید شکست استخوان ها را

علیرضا قزوه

♥ ۱۳٩٥/٧/٢۸ ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

زن ها همه شعر میگویند

براے ڪسانے ڪه دوستشان دارند

با رنگ لاڪ ناخنشان

با تغییر رنگ رژ روے لبشان

بارنگ دامنشان ....

سواد میخاهد

خواندن این شعرها ....

♥ ۱۳٩٥/٧/٢٧ ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

بالا و پایین پریدنم


از شوق ِ زندگی نیست.

ماهی روی خاک چه می‌کند؟

 

حسن اسماعیل زاده

♥ ۱۳٩٥/٧/٢٧ ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دست به دست مدعی شانه به شانه می روی
آه که با رقیب من جانب خانه می روی
بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم
گرم تر از شراره ی آه شبانه می روی


من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو
بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی
در نگه نیاز من موج امید ها تویی
وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی


گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد
تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی
حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای
باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟

شفیعی کدکنی

♥ ۱۳٩٥/٧/٢٤ ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

هیچ میدانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

زان که بر این پرده ی تاریک

این خاموشی نزدیک

آنچه میخواهم نمی بینم

وآنچه می بینم نمی خواهم

شفیعی کدکنی

♥ ۱۳٩٥/٧/٢٤ ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

من تمنا کردم

که توبا من باشی

تو به من گفتی

هرگز.....هرگز.....

 پاسخی سخت و درشت

ومرا غصه این هرگز کشت....

حمید مصدق

♥ ۱۳٩٥/٧/٢٤ ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

             و گیسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

 دلم برای کسی تنگ است

                که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

      و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 دلم برای کسی تنگ است

 که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

 و مهربانی را نثار من می کرد

 دلم برای کسی تنگ است

 که تا شمال ترین شمال با من رفت

 و در جنوب ترین جنوب با من بود

 کسی که بی من ماند

 کسی که با من نیست

 کسی که . . .

 - دگر کافی ست.  

 

شعر از حمید مصدق  

♥ ۱۳٩٥/٧/٢٤ ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()