Persian Boy
نماد عشق و صلحه نماد بی ریایی واسه وطن میمیره جوون اریایی
نويسندگان

حس می کنم کنار تو از خود فراترم

درگیر چشم های تو باشم رهاترم

 

دلتنگی ام کم از غم تنهایی تو نیست

من هرچه بی قرارترم...بی صدا ترم

 

گاهی مقابل تو که می ایستم نرنج

پیش تو از هر آینه بی ادعاترم

 

قلبی که کنج سینه ی من می زند...تویی

من با غم تو از خود تو آشناترم

 

هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو

از مرگ ها و زلزله ها بی هوا ترم

 

حالم بد است...با تو فقط خوب می شوم

خیلی از آن چه فکر کنی مبتلاترم... 

 

اصغر معاذی

[ ۱۳٩٦/۸/۱۳ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

دردیده چه کار آید این اشک چو بارانم

بردیده اگر جانا سروی چو تو ننشانم

 

خود را به سر کویت بدنام ابد کردم

ازهر چه جز این کردم از کرده پشیمانم

 

جانم به فدات آن دم کز بعد دو سه بوسه

گویم که یکی دیگر گویی تو که نتوانم

 

گر با تو غمی گویم در خواب کنی خود را

این درد دل است آخر افسانه نمیخوانم

 

چاک دلم ای محرم چون دوخت نمیدانی

ضایع چه کنی رشته درچاک گریبانم

 

عشق بت و بیم جان این نقد به کف تا کی

خسرو به غزل بر گو تا دست برافشانم

 

امیر خسرو دهلوی

[ ۱۳٩٦/۸/۱۳ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی


خدای را که مبادا، دل از نشانه بیفتد

[ ۱۳٩٦/٧/٢٤ ] [ ۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی

لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی

تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد

قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی

 

باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری

وقتی همه دادند به هم دست تبانی

در چشم همه روی لبم خنده نشاندم

در حال فرو خوردن بغضی سرطانی

 

آیا شده از شدت دلتنگی و غصه

هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟

دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم

ای کاش خودت را سر قبرم برسانی

 

 

سیدتقی سیدی

[ ۱۳٩٦/٧/۱٧ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

[ ۱۳٩٦/٧/۱٥ ] [ ٥:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

می شود عاشقِ دلداده و یارم باشی؟

و به کوتاهیِ"یک عمر"کنارم باشی؟

 

حسرتِ دیدنِ تو،کرده زمین گیر مرا

«دردِ بیچاره»منم!کاش دچارم باشی

 

سوختم،سوختم از گرمی احساساتم

آهِ مرداد شدم تا تو بهارم باشی

 

بی قرارت شده ام در تب و تابم هرشب

می شود«عشق»تو یک لحظه قرارم باشی؟

 

ترسم از مرگ و از آن رفتن اجباری نیست

ترسم آن است که«تو»چوبه ی دارم باشی

 

آه!یارم نشدی،کاش که بعد از مرگم

شمعِ جا مانده به پهلوی مزارم باشی


رقیه نوری پور 

 

[ ۱۳٩٦/٧/۱٥ ] [ ٥:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

 

 

مثل سرداری اسیرم؛ “اعتباری” سوخته!

تو زمستانی لطیفی، من بهاری سوخته

 

شهر بعد از جنگم و آرامشم توفانی است

مانده از ایل و تبارم یادگاری سوخته

 

شرح تنها بودنم تنها همین یک مصرع است:

کنج ریلی دور افتاده، قطاری سوخته

 

در سرم شوری به پا از حسرت دوران اوج

بی قرار زخمه ام، مثل سه تاری سوخته

 

باختم خود را به پایت؛ از غرور سرکشم

پاکبازی مانده با دار و نداری سوخته..

 

حسین دهلوی

[ ۱۳٩٦/٦/۳٠ ] [ ۳:٠٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

چنان سیلی که می‌پیچد به هم آبادی ما را

غم تو می‌برد با خود تمام شادی ما را

 

به این امید می‌گردم مگر خاک رهت گردم

که دامانت برانگیزد غبار وادی ما را

 

مرا هر چند می‌خواهی ولی در بند می‌خواهی

رها کن گیسوانت را ، بگیر آزادی ما را

 

تو از لیلی نسب داری و من از نسل مجنونم

از این بهتر چه خواهی نسبت اجدادی ما را

 

اگر با قیس می‌سنجی، جنونم را تماشا کن

هوای بیستون داری، ببین فرهادی ما را

 

هوای مشک گیسویی، خیال چشم آهویی

ببین بر باد داد آخر، سر صیّادی ما را

 

جواد زهتاب

[ ۱۳٩٦/٦/۳٠ ] [ ۳:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

بافتن موهای یک زن را
باید به دستان مردی سپرد
که عاشقانه دوستش دارد


چرا که او بیش از هر کسی
در پیچ و تاب آن ها جان داده است . . .

[ ۱۳٩٦/٦/٢۳ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست
جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست

 

اشکم که به دنبال تو آواره ی شوقم
یارای سفر با تو و رای وطنم نیست

 

این لحظه چو بارانِ فرو ریخته از برگ
... صد گونه سخن هست و مجال سخنم نیست

 

بدرود تو را انجمنی گرد تو جمع اند
بیرون ز خودم راه در آن انجمنم نیست

 

دل می تپدم باز درین لحظه ی دیدار
دیدار ‚ چه دیدار ؟ که جان در بدنم نیست

 

بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهایی ست
من بسته ی دامم ره بیرون شدنم نیست

 

در ساحل آن شهر تو خوش زی که من اینجا
راهی به جز از سوختن و ساختنم نیست

 

تا باز کجا موج به ساحل رسد آن روز
روزی که نشانی ز من الا سخنم نیست

 

[ ۱۳٩٦/٦/٢٠ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن


نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن

  

ای نگاه تو پناهم !‌ تو ندانی چه گناهی ست


خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن

 

تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی


خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن

 

دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان


لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن

 

امشبت اشک من آزرد و خدا را! که چه ظلمی ست


ساقه ی خرم گلدانِ نگاه تو شکستن

 

سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست


آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن


دکتر شفیعی کدکنی

[ ۱۳٩٦/٦/٢٠ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

این درد نهان‌سوز، نهفتن نتوانم

 

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

 

شادم به خیال تو چو مهتاب، شبانگاه

گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

 

چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار

گامی به سر کوی تو رفتن نتوانم

 

دور از تو، من سوخته در دامن شبها

چون شمع سحر، یک مژه خفتن نتوانم  **

 

فریاد ز بی‌مهریت ای گل که در این باغ

چون غنچه پاییز، شکفتن نتوانم

 

ای چشم سخنگوی، تو بشنو ز نگاهم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

 

دکتر شفیعی کدکنی

[ ۱۳٩٦/٦/٧ ] [ ٥:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

نه امیدی در دل من

که گشاید مشکل من

نه فروغ روی مهی

که فروزد محفل من

نه همزبان درد آگاهی

که ناله ای خرد با آهی

وای از این بی دردیها خدایا

نه صفایی ز دمسازی به جام می

که گرد غم ز دل شویم

که بگویم راز پنهان

که چه دردی دارم بر جان

وای از این بی همرازی ها خدایا

"جواد آذر"

[ ۱۳٩٦/٦/٧ ] [ ٥:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

من حسادت می‌کنم  حتی  به تنها بودنت

من به فردِ روبه‌رویی، لحظه‌ی خندیدنت

 

من به بارانی که با لذت نگاهش می‌کنی

یا نسیمی که رها می‌چرخد اطراف تنت

 

من حسادت می‌کنم حتی به دست گرم آن_

شالِ خوشرنگی که می‌پیچد به دور گردنت

 

وقتی انگشتان تو در گیسوانت می‌دود

من به رد‌ِ مانده از اینجور سامان‌دادنت

 

اینکه چیزی نیست، گاهی دل حسادت کرده به_

عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت

 

هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت

من حسادت می‌کنم حتی به قلب دشمنت

 

کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه

پلک‌هایش روی هم می‌رفت وقت دیدنت.. 

 

الهام_نظری

[ ۱۳٩٦/٦/٢ ] [ ٤:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد !


حالم چو درختی است که یک شاخه نااهل
بازیچه دست تبری داشته باشد


سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دیگری داشته باشد !

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد

“حسین جنتی”

[ ۱۳٩٦/٥/٢۸ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

حزین لاهیجی

[ ۱۳٩٦/٥/٢۸ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

راه امشب می‌برد سویت مرا
می‌کشد در بند گیسویت مرا

گاه لیلا، گاه مجنون می‌کند
گرگ و میش چشم آهویت مرا

من تو را در شانه‌هایم می‌کشم
یا تو می‌خوانی به گیسویت مرا
زخم‌ها زد راه بر جانم ولی
زخمِ عشق آورده تا کویت مرا

خوب شد دردم دوا شد، خوب شد
دل به عشقت مبتلا شد خوب شد

خوب شد دردم دوا شد، خوب شد
دل به عشقت مبتلا شد خوب شد

شاعر:اهورا ایمان

همایون شجریان

[ ۱۳٩٦/٥/٢٦ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

چه دلی؟ ای دل آشفته که دلدار نداری
گر تو بیمار غمی از چه پرستار نداری ؟

شب مهتاب همان به که ازین درد بمیری
تو که با ماهرخی وعده دیدار نداری

راز اندوه مرا از من آزرده چه پرسی ؟
خون میفشان زدلم گر سر آزار نداری

گل بی خار جهانی که ز نیکو سیرانی
قول سعدی است که با او سر انکار نداری

ای سرانگشت من این زلف سیه را زچه پیچی ؟
که در این حلقه زنجیر گرفتار نداری

دل بیمار ز کف رفت و جز این نیست سزایت
که طبیبی پی بهبودی بیمار نداری

گرچه سیمین ،به غزلها سخن از یار سرودی
به خدا یار نداری، به خدا یار نداری

سیمین بهبهانی

[ ۱۳٩٦/٥/۱٧ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

بترکی پرشین بلاگ که 500-600 تا از پستام( پست های دو سال) نیستناراحت

[ ۱۳٩٦/٥/۱٤ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت

بر سینه می فشارمت، اما ندارمت

 

ای آسمان من که سراسر ستاره ای

تا صبح می شمارمت، اما ندارمت

 

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک

بر دیده می گذارمت، اما ندارمت

 

می خواهم ای درخت بهشتی ، درخت جان

در باغ دل بکارمت، اما ندارمت

 

می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل

بر سر نگاه دارمت، اما ندارمت

 

سعید بیابانکی

[ ۱۳٩٦/٥/۱٢ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

ماه بانو زیر چادر دست پنهان کرده بود

عشق را در لای پلک مست پنهان کرده بود

 

تاکه نامحرم نبیند او چه دارد زیر سر

زلف راآن زیرها باشست پنهان کرده بود

 

عاشقان زردند تا مردم بدانند عاشق است

از سفیدی آنچه بود وهست پنهان کرده بود

 

موی او بورست یا مشکی نمی دانم فقط

آنچه زیر روسری می بست پنهان کرده بود

 

صورت او که هزاران جلوه مثل سیب داشت

ازنگاه مردمان پست پنهان کرده بود

 

هرچه خوبی داشت بانو زیر تور چادرش

از زمین تا فرق سر یکدست پنهان کرده بود

 

موسی عباسی مقدم

[ ۱۳٩٦/٥/۱٢ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

هر چقدر این روزها دستان من تنهاترند

چشم‌هایت شب به شب زیباتر و زیباترند

 

رازداری‌های من بیهوده است، این چشم‌ها

از تمام تابلوهای جهان گویاترند

 

این چه تقدیری است که عشقِ من و انکارِ تو

هر دو از افسانه ی آشیل نامیراترند؟

 

من پَر کاهی به دست باد پاییزم ولی

چشم‌های روشنت از کهربا گیراترند

 

یک قدم بردار و از طوفان آذر پس بگیر

برگ‌هایی را که از شلاّق باران‌ها ترند

 

باد می‌آید، درخت نارون خم می‌شود

شاخه‌های لُخت از دستانِ من تنهاترند 

پانته‌آ صفائی

[ ۱۳٩٦/٥/۱٢ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

شادی و غم بعد از این در چشم من مثل همند

روزهایم بی تو، با شب کاملا مثل همند

 

بین امروز من و دیروز هایم فرق نیست

ساختن با او و بی تو، سوختن مثل همند

 

هی نگو مثل خودت دیوانه ات هستم، مگر

جنس احساس و جنون مرد و زن مثل همند؟!

 

گرچه خاطر خواه های شاعری داری، ولی

شعرهای دیگران و شعر من مثل همند؟!

 

غیرِ آغوشت نخواه آرام باشم هیچ جا

عطر و بوی غربت و خاک وطن مثل همند؟!

 

بی تو در روز عروسی بی گمان در خاطرم

تور دور دامن و بند کفن مثل همند

 

زینب اکبری

[ ۱۳٩٦/٥/۱٢ ] [ ۸:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

علت ناب تغزل!همه ی رویایم

غزلت کو که به پایان برسد غم هایم؟

مدتی شد که نگاه تو نتابید به من 

مدتی هست که غرق شب بی فردایم

 

عوض نام خودم نام ترا می گویم 

باز می پرسم از خویش چرا رسوایم؟ 

محض تو هرچه بهشت است به آتش بکشم 

تا که سیبی برسانم به لب حوایم 

 

هرچه می خواهم ازدست تو بگریزم باز 

دست مجهول کسی چنگ زده بر پایم

باید ازمن شوی این حرف من لجباز است

کج مکن راه که از راه دگر می آیم..

 

آرش شفاعی

[ ۱۳٩٦/٥/٥ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

بدان قدر مرا؛ مانند من پیدا نخواهد شد

که هرکس باتوباشد، غیر من، دیوانه خواهد شد

 

اگر امروز بغضم را بِراند شانه های تو

کسی غیر از تو فردا گریه ام را شانه خواهد شد!

 

شبی از چِک چِک باران به گوشِ کاسه فهمیدم

که این سقفِ ترک خورده، وَبالِ خانه خواهد شد

 

غرورم راشکستی راحت و هرگزنفهمیدی

که بُرجی خسته با پس لرزه ای ویرانه خواهد شد

 

نَفَهمیدی که وقتی عِشق باشد،کِرمِ خاکی هَم

اگر پیله بِبافَد دور خود پَروانه خواهد شُد

 

تورا من زنده خواهم داشت، زیرا عشقِ من روزی

برای نسل های بعدِ ما افسانه خواهد شد

 

حسین زحمتکش

[ ۱۳٩٦/٥/٥ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق

مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش

[ ۱۳٩٦/٥/٥ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

این که یکی با تو آروم و خوشبخته
برای من خیلی تحملش سخته

هی جای خالیتو پر میکنم با غم
اما واسه مردم دروغ میبافم

[ ۱۳٩٦/٤/۳۱ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

درکنـــــــــــج دلــم عشق کســی خانــــه ندارد

کـــس جـای در ایــن خــانهء ویــــرانه نــــدارد

 

دل را بکــــــــف هــر کــه نهـــــم باز پس آورد

کـس تاب نگهــــــــــداری دیـــــوانه نـــــدارد

 

در بـزم جهـــان جــز دل حســـرت کـش ما نیـست

آن شمــــع که میســــوزد و پــروانـــه نـــــدارد

 

گفتــــم مــه مــن از چــه تـو در دام نیفتـــــــی

گفتــــــا چـــه کنــم دام شمـا دانـــــه نـــــدارد

 

ای آه مکـــش زحمـــــت بیهــوده که تاثیــــــــر

راهــــــی به حــــریم دل جـــانانـــــه نـــــدارد

 

در انجمــــــن عقـــــل فــــروشــان ننهــم پــای

دیــــوانــه ســر صحبــــت فــرزانــــه نـــــدارد

 

از شــــاه و گــدا هــر کـه در ایــن میـکده ره یافـت

جــز خون دل خـــویــش به پیمـــــــانـه نـــــدارد

 

تا چنـــــد کنـــی قصـــه ی اسکنــــــــدر و دارا

ده روزه عمـــــــــر این همـه افســانـــه نــــــدار

                                                 حسین پژمان بختیاری

[ ۱۳٩٦/٤/٩ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

حسن دلبری

دوگام مانده به هم، سیبی از هوا افتاد

چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

دو گام مانده به هم، لحظه‌ها طلایی شد

فضا پر از هیجان‌های آشنایی شد

نه حزن ماند و نه حسرت، نه قیل و قال و نه غم

سکوت بود و تماشا، دوگام مانده به هم

زمین پر آینه شد، زیرگام ما دو نفر

فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

نگاه ما دو نفر، درهجوم هم گم شد

دو گام مانده به هم،ناگهان قدم گم شد

دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است

رسیدن و نرسیدن، چقدرشیرین است

حکایت از شب سردی‌است، خسته در باران

من و تو بی‌ خبر از هم، نشسته در باران

که ناگهان شب من، غرق حس و حال تو شد

فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد

عجیب آن‌که تو هم، مثل من شدی آن شب

دچار حس خیالی‌شدن شدی  آن شب

به کوچه خواند صدای خوشامید، مرا

تو را به کوچه کشید،آنچه می‌کشید مرا

قدم زدم شب آیینه رامحل به محل

ورق زدم دل دیوانه راغزل به غزل

برای هدیة چشمانمان به یکدیگر

نیافتم غزلی از سکوت زیباتر

من و تو شیفتة هم، دوآشنا در راه

شبیه لیلی و مجنون قصه‌ها در راه

به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد

دلم دو کوچه جلوتر به پیشواز آمد

به پیچ کوچه رسیدیم شب،بهاری شد

نگاهمان به هم افتاد،عشق جاری شد

نگاه‌ها پر ناگفته‌های کهنه ولی

سکوت بود و فقط رفت وآمد غزلی

دو گام مانده به هم،عمر جاودان بودم

که در حضور تو بالاتراز زمان بودم

به سرنوشت غریبم خوش آمدی امروز

در انتظار تو رنجورسالیان بودم

شبیه ماهی تنهای کوچک سهراب

اسیر آبی دریای بیکران بودم

دلم لبالب خون بود وخنده‌ام بر لب

چنین به چشم می‌آمد ولی چنان بودم

از آن غروب در آن سایه‌باغ یادت هست

که رفته تا ته تصنیفی  از بنان بودم؟

تو گرم چایی خود بودی ولبم می‌گفت

که کاشکی لب خوشبخت استکان بودم

چقدر بی‌تو در این کوچه سرزنش دیدم

چقدر با همة کوچه مهربان بودم

اگر بدون تو بلبل‌زبانی‌ام گل کرد

وگر به خاطر برگی ترانه‌خوان بودم

کنار فرصت تهمینه‌ای اگر رستم

وگر بدون تو در کار هفت‌خوان بودم

همان حکایت رد گم کنی است قصة من

مرا ببخش اگر محو دیگران بودم

به یاد چشم سیاه ستاره‌‌ریز تو بود

اگر مسافر شب‌های آسمان بودم

چنین که بی همگان با تو روبرو شده‌ام

مرا ببخش اگر انتقام‌جوشده‌ام

اگر چه لذت بخشش هزارچندین است

برای بوسه فقط انتقام شیرین است

تو می‌بری تب سردی که روی بال من است

من از تو می‌برم آن بوسه‌ها که مال من است

کدام ما دو نفر شادمان‌تریم از هم

در این قمار که ما هردو می‌بریم از هم

اگر به قهر، کنار رخ تومات شویم

وگر به لطف تو مهمان گونه‌هات شویم

همیشه منطق لب‌های عاشقان این است

که بوسه‌های تو بر هردو گونه شیرین است

دو گام مانده به هم،سیبی از هوا افتاد

چه اتفاق عجیبی میان ماافتاد

درست روی سر ما، فضا شرابی شد

سمند دختر خورشید، آفتابی شد

چهارچوب در خانه‌های ده گل کرد

که از بهار نفس‌های ما تناول کرد

هنوز دهکده مست از خم لبالب ماست

دو گام مانده به هم، ماجرای هر شب ماست

[ ۱۳٩٦/٤/٩ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

 

[ ۱۳٩٦/٤/٩ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند ، بشتابد به یاریَم

ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید

آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری

شعر از : فریدون مشیری

[ ۱۳٩٦/٤/٩ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

ای سینه، امشب از غمش فریاد کـن فریـاد کـن
وی دیــده، انــدر ماتـمـش بیــداد کن بیــداد کـن

ای پنجـه، بر در سینـه را، دل را از او بیـرون بکش
ایـن صیــد در خـون غـرقــه را آزاد کــن آزاد کــن

ای عشـق، غمـگیـن خاطـرم، در دل بیفکـن آذرم
ویـــرانــه‌ام را از کــــرم آبــــاد کـــن آبــــاد کـــن

آزرده‌ام خــواهــی چــرا، آخــر شــبــی از در درآ
این عاشـق دلخسته را دلشاد کن دلشاد کن

"سیمین بهبهانی‌"

[ ۱۳٩٦/٤/٩ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

عشق یک اتفاق است ، نه انتخاب !

اگر انتخاب باشد

با یک اتفاق از بین می رود

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

برای خوشبخت شدن با یک مرد

کافی ست او را باور کنی ،

حتی اگر دوستش هم نداشته باشی

و برای خوشبخت شدن با یک زن

کافی ست او را دوست داشته باشی

حتی اگر باورش نداشته باشی

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

 

خورشید را در آغوش گرفته‌ای

پاهایت را به بوسه‌های دریا سپرده‌ای

مووهایت را به دستِ نسیم.

چه خوش‌ غیرتم من

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

 

یک جاهائی بی تو نمی شود . . .‏

وقتی سردم می شود

وقتی تنهایم

وقتی همه هستند

غیر از تو . . .‏

نـــــه !‏

یک جاهائی بی تو نمی شود

تو باید باشی

تا من آرام باشـــــــــم . .

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

سربازی تموم شد

[ ۱۳٩٤/٦/۱٩ ] [ ۸:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

بعد اینکه چند ماه پیش خطمو گم کردم شماره خیلی از دوستام دیگه ندارم ببینم کجا هستن. کاش پیداشون میکردم

[ ۱۳٩٤/٦/٧ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

دلتنگی و دل ......

[ ۱۳٩٤/٦/٦ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]

"دوست داشتن" عضوی از بدن است درست است که همه فورا به فکر "قلب" می افتند ولی من می گویم "دوست داشتن " دندان آدم است

دندان جلویی که هنگام لبخند برق میزند حالا تصور کنید که روزی "دوست داشتن " آدم درد کند ! آرام و قرار را از آدم میگیرد غذا از گلویت پایین نمی رود شبها را تا صبح به گریه مینشینی..... آنقدر مقاومت می کنی تا یک روز میبینی راهی نداری جز اینکه دندان "دوست داشتن " ات را بکشی

!حالا.... دندان دوست داشتنت را که کشیده باشی حالت خوب است راحت میخوابی،راحت غذا میخوری و شب ها دیگر گریه ات نمیگیرد ولی....

همیشه جای خالی اش هست حتی وقتی از ته دل میخندی

[ ۱۳٩٤/٦/٦ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نصراللهی ]
درباره وبلاگ

دانشجوی مکانیک طراحی جامدات اهل اراک.مدل68 (12/31)که ..... هیچی بابا کلا ادم مزخرفیم
امکانات وب

» افراد آنلاین :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» هفته گذشته :
» ماه گذشته :
» سال گذشته :
» کل بازدید :