نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد؟


من ز بی همنفسی ناله به دل می شکنم

♥ ۱۳٩٥/۱٢/۱ ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما 
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است 
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست 

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است 
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است 
وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست

 

"هوشنگ ابتهاج"

♥ ۱۳٩٥/۱۱/۳٠ ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

چیستم؟! خاطره‌ی زخم فراموش شده

لب اگر باز کنم با تو سخن‌ها دارم 

با دلت حسرت هم صحبتی‌ام هست، ولی

سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٢٩ ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

بین موهای تو گم کرد خداوندش را

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٢٩ ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دل شکسته ی ما هم حکایتی دارد :

هزار تکّه و هر تکّه اش به دست کسی

 

سیّد محسن خاتمی

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٢۳ ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

اهای خبردار
مستی یا هشیار خوابی یا بیدار
تو شب سیاه تو شب تاریک
از چپ و از راست از دور و نزدیک


یه نفر داره جار می‌زنه جار
آهای غمی که مثل یه بختک
رو سینه‌ی من شده‌ای آوار
از گلوی من دستاتو وردار


کوچه‌های شهر

پًرِ ولگرده
دل، پُرِ درده
شب، پر مرد و
پر نامرده
توی کوچه‌ها
یه نسیم رفته
پی ولگردی
توی باغچه‌ها
پاییز اومده
پی نامردی

هماون شجریان- رگ خواب

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٢۱ ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٢۱ ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

سرد است هوا !

بیرون اگر می روی ،

دست های مرا با خودت ببر . . .

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٢۱ ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

 

در زندگی آدم هایی هستند که دهنتو آسفالت میکنن …

حالا این به کنار

مرحله بعد از آسفالت شدن کسانی میان که با بتن کن می افتن به جونت

تر تر تر میرن رو اعصابت

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٢٠ ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

“مترسک” عروسک زشتیست که از مزرعه مراقبت میکند

و آدمى مترسک زیبا ییست که جهان رامى ترساند..!!

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٢٠ ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد

نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت 

خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

هوشنگ ابتهاج

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٢٠ ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

پیرمردی گرسنه و بیمار 

گوشه قهوه خانه ای می خفت 

رادیو باز بود و گوینده 

از مضرات پرخوری می گفت 

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٢٠ ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من


گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٢٠ ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

اهنگم چطوره؟

♥ ۱۳٩٥/۱۱/۱۸ ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

وطن دور گردیده از هر بلایی

گلستان شده کشور آریایی

تمام موازین آن طبق شرع و

اصول و فروعش همه کبریایی

دراین مملکت دزد جایی ندارد

به جز چند تا حاجی و کربلایی!!

شکسته شده شاخ غول تورم

وارزان شده روغن و مرغ و چایی!!

توریستی شده میهن از چارسویش

چه تاریخ خوبی،چه جغرافیایی!!

به هر کس رسیده سهام عدالت

شده میلیونر شهری و روستایی!!

فقیری نداریم الحمدولله

رعیت شده کاملا کدخدایی!

محمد نوری زاده

♥ ۱۳٩٥/۱۱/۱۸ ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

می زنم خود را به نافهمی، ولی خر نیستم !

مشکل من ذاتیست و زودباور نیستم!!

پول و پارتی داشت یارو،ما سیاهی لشگریم؟!

گرچه بی دینم ولی قدر تو کافر نیستم!!

♥ ۱۳٩٥/۱۱/۱٦ ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تو من به تو نزدیک ترم

 

امید صباغ نو

♥ ۱۳٩٥/۱۱/۱٦ ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

آه جز آینه ای کهنه مرا همدم نیست

 پیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیست

 

یک خود آزاری زیباست که من تنهایم

 لذتی هست در این زخم که در مرهم نیست

 

اشتیاقی به گشوده شدن این گره نیست

ور نه تنهایی من که گره اش محکم نیست

 

من از این فاصله ها هیچ ندارم گله ای

هر چه تقدیر نوشتست بیفتد غم نیست

 

لذتی نیست اگر درد نباشد قبلش

لذتی بیشتر از شور پس از ماتم نیست

 

بی سبب درد که هم قافیه با مرد نشد

آدم بی غم و بی درد دگر آدم نیست

 

تو نبین ساکت و ارام نشستم کنجی

حرف نا گفته زیاد است ولی محرم نیست

 

سید تقی سیدی

♥ ۱۳٩٥/۱۱/۱٦ ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

دل من ! چه حیف بودی که چنین زکار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

♥ ۱۳٩٥/۱۱/۱٤ ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

لای دیوان باز شد ، حافظ صدایت کرده بود
این دل دیوانه در دیوان هوایت کرده بود...

لای دیوان باز شد ، « تیر دعا » رفت و نخورد
« اشک »، « راز سر به مهرم » را روایت کرده بود...

یک شب از یک پنجره یک دست ، دستم را گرفت
دست تنهایی که دل را رد پایت کرده بود...

دست من افتاد از پا ، پای من از دست رفت
این همان دستی ست که هر شب دعایت کرده بود...

بغض من سنگین شده ، پس تنگ یک آغوش کو ؟!
کاش روی خاک احساس رضایت کرده بود...

وعده ما یک هزار و سیصد و هشتاد و ... عشق
با همان لحنی که با من آشنایت کرده بود...

می نشینی ، یک نفس مهمان شعرم می کنی
شعر زیبایی که همرنگ خدایت کرده بود...

خواب من تعبیر شد ، انگار داری می روی
یک نفر شاید نمک در کفش هایت کرده بود...

 

♥ ۱۳٩٥/۱۱/۱۱ ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

یاد تو بر شیشه ی دل یکسره سنگ می زند
بر تن تار و پود من عشق تو چنگ می زند


بر لب این پنجره ها عمر به آرزو گذشت
آه .. کجای کار من پیش تو لنگ می زند


سیاوش انور- محمد اصفهانی

♥ ۱۳٩٥/۱۱/۱٠ ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام

نه لایقم به دشمنى نه آن که دوست دارى ام

شناختند عامیان من و تو را به این نشان

تو را به صبر کردنت مرا به بى قرارى ام

 

چقدر غصه مى خورم که هستى و ندارمت

مدام طعنه میزند به بودنم ، ندارى ام

 

سید تقی سیدی

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٩ ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

من دفتری پر از غزلم، ناب ناب ناب

چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است

محمد سلمانی

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٩ ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

یه درخت خشک وبی برگ میون کویر داغ
توی ته مونده ذهنش نقش پررنگ یه باغ
شاخه سبز خیالش سربه آسمون کشید
برو دوشش همه پرشد زاقاقی سفید


زیر سایه خیالی کم کمک چشماشو بست
دید دوتا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست
اولی گفت اگه بارون بازبباره توکویر،دیگه اما سررسیده عمراین درخت پیر
دومی گفت که قدیما یادمه کویرنبود، جنگل وپرنده بود و گذر زلال رود


گفتن و ازجا پریدن با یه دنیا خاطره
اون درخت اما هنوزم تو کویر باور

♥ ۱۳٩٥/۱۱/۸ ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش

مباد دم بزنــی از خدای غیرمجــــاز!

♥ ۱۳٩٥/۱۱/٥ ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

گـاهی آنـــلـایـنـیـم...

بـی هیـچ دلـیـلـی...

نـه کسـی هسـت کـه حـرف بـزنی...

نـه چیـزی هـست کـه بـنویسـی...

گاهـی تـوی دنیـای حـقیقـی کـه کم مـیاری ،میـای تـوی دنـیـای مجازی کـه شـاید حـضورت حــس بـشه...

شـاید یکـی بفـهـمه هستی..!!!

گـاهی تنـها جـاییـکه مـیتونـی باشـی،همـین دنیـای مجــازیه...

هـمیشـه آنـلاین بـودن بـه ایـن معنا نیـسـت کـه سـرت شـلـوغـه و داری حـرف مـیـزنـی...

گـــاهــی...

آنـلایـن تـریـن هـا...

تنـها تـریـن هـسـتـند...

♥ ۱۳٩٥/۱۱/۱ ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

   من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل

                 قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن

حامد عسگری

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۳٠ ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

مُردم! چقدر فاصله ... آخر نمی‌شود

یک عمر صبر کردم و دیگر نمی‌شود

 

حسّی که سالها به تو ابراز کرده ام

زیر سوال رفته و باور نمی‌شود

 

هرشب اگر چه دسته گلی آب می‌دهی  !

بی فایده ست؛ عشق تناور نمی‌شود

 

ای سوژهء تمام غزل های قبل ازین!

بعد از تو "باز" یارِ کبوتر نمی‌شود

 

افتاده ام درست تهِ چال گونه ات

پای دلم شکسته و بهتر نمی‌شود

 

نابرده رنج گنج میّسر اگر شود

با تار مویی از تو برابر نمی‌شود

 

مصداق شعرِ "بی همگان سر شود" شده

بی تو ولی به شعر قسم، سر نمی‌شود

 

امیدصباغ نو

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٢٧ ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

برف هفت سالگی ام را به خاطر صدای مادرم دوست داشتم  که میگفت 
پاشو ببین عجب برفی اومده
برف ده سالگی را به خاطر تعطیل شدن مدرسه و خوابیدن حتی یک ساعت بیشتر
برف چهارده سالگی را به خاطر تشویش امتحانات
برف هجده سالگی را به خاطر استرس کنکور و آینده !!
برف بیست سالگی را به خاطر عاشقی . هیجان عشقی که در ذهنم
تا ابد ادامه داشت
اما از برف بیست و پنج سالگی به بعد
برف ها فقط سرد بود و سرد بود و سرد......
و خاطراتی که هرگز تکرار نخواهد شد......

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٢٧ ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

فکر کن باران شبی نم نم بیاید، وای نه
یار ِ مو خرمایی ات از بم بیاید، وای نه

بعد ِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام
بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، وای نه


تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من
هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، وای نه

عطر ِ قلیان ِ دو سیبت رشک ِ حوای ِ بهشت
من کنارت، غبطه بر آدم بیاید، وای نه

در دهانش بسته باشد، پرده ها پوشیده چشم
پلکهای ِ پنجره برهم بیاید، وای نه

چشم در چشمم بریزی تا شوم مست از شراب
درصد ِ گیرایی ات کم کم بیاید، وای نه

من همان پروانه ی ِ بدپیله ی ِ آغوش ِ تو
نوبت ِ زندان ِ ابریشم بیاید، وای نه

کاشکی از خواب شعرم برنخیزم تا ابد
طعم ِ لبهایت مگر دستم بیاید، وای نه...

 

 شهراد میدری

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٢٦ ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

خواهان "پهلوی" شده این شهر، .بلکه تو

برداری از هراس "رضـــا شاه " روسری

عبدالمهدی نوری

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٢۳ ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

تو که سامانی و سامان گر این بزم چرا؟

قلبِ شوریده ی من در تبت آرام نشد

زهرا قضاوی

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٢٢ ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

همیشه در دل همدیگریم و دور از هم
چقدر خاطره داریم با مرور از هم

دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم
نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم

تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم
اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم

نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی
بخوان که پاره شود بند های تور از هم

نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم

مهدی فرجی 

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٢۱ ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

مرگ بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... یا تو سرت بر شانه ام؟.....
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است ....؟

حامد عسگری

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱٧ ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

وقتی  که   میگیرد   دلم  تنهای  تنها  میشوم

شد  دل  اسیر  درد و غم  تنهای  تنها میشوم

حال مرا  از بیکسی  هرگز  نمی پرسد  کسی

از این  همه  جور و  ستم  تنهای تنها  میشوم

گیرد  که  باشد  قامتم  مانند  سروی   استوار

چون میشود از غصه خم   تنهای تنها  میشوم

ترس از فراق و بی کسی تنهائی و  دلواپسی

آندم  که  چیدم  روی  هم  تنهای تنها  میشوم

جلیل چرخی(پائیز)

 

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱٦ ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

تو شبیه هیچکی نیستی عاشقیو بی حواسی
ریشه کردی توو وجودم تو یه بیماری خاصی
یادگاریم ندارم هیچی از تو جا نمونده
هیچکی با رفتن هیچکی اینجوری تنها نمونده


اعتیاد من به چشمات راه درمونی نداره
هیچیو بی تو نمیخوام بگو این بارون نباره
خوابی و بیداره چشمام نفسم میگیره برات
کاش یه بار بهت میگفتم جون منی جونم فدات


وحشت باختن دستات بدترین جای قماره
میشکنه قلبمو چشمات نمیخواد به روم بیاره
یه جورایی ته قلبم هنوزم امیدوارم
عشق تو توو این شرایط نمیزاره کم بیارم

حمید عسگری

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱٦ ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()


مشکل کار وطن حل شد،خدا را شاکریم
گر چه گاهى چند تن بیکار پیدا مى شود!

گاه مشکل نیست چیزى، جز معاشى مختصر
گر معاش آید خودش امرار پیدا مى شود

ناصر فیض

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱٦ ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

با یک خر آمد شهر ما، هرجا خر او می رود

آخر خر او مثل گاو، از نردبانم می‌رود

این نامسلمان بامنِ کافر چه کرده کین چنین

هر ثانیه، نام خدا روی زبانم می‌رود

دستان بابا خالی است، از نان و نفت و زندگی

با آبرویش زنده است، کم کم همانم می‌رود

صابر قدیمی

 

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱٤ ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

چقدر نسل کشی کردی میان کوره اندامت

  دمار شعر دراوردی سفید روی غزل قامت

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱٢ ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

تار گیسوی تو درمشت گره خورده ی باد

خبر از خانه ی ویران شده در مه می داد

من همان نامه ی نفرین شده بودم که مرا

بارها خط زد و تا کرد ولی نفرستاد

 

داس بر ساقه ی گندم زدی و بی خبری

آه یک مزرعه در پشت سرت راه افتاد

هر چه فریاد زدم ، کوه جوابم می کرد

غار در کوه چه باشد ؟ : دهنی بی فریاد

 

داشتم خواب شفایی ابدی می دیدم

که تو از راه رسیدی مرض مادرزاد

بغض من گریه شد و راه تماشا را بست

از تو جز منظره ایی تار ندارم در یاد

 

احسان افشاری

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱۱ ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

اونقد بزرگه تنهایی این مرد

که حتی تو دریا نمیشه غرقش کرد

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱۱ ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

می بینی ام وقتی به مویم برف غم باشد

روزی که پشتم مثل پشت کوه خم باشد

 

با تو شبی از حسرت امروز خواهم گفت

وقتی که حرفم محض پیری محترم باشد

 

مهدی فرجی

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۸ ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

راست بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو

 کی می یاد دونه دونه با حوصله باز میکنه؟

 

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۸ ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

بپرس دوستم داری؟

بگذار بگویم من؟

شما را؟
به جا نمی آورم!
ولی...شما چقدر زیبایید!
به فنجان قهوه ای دعوتتان کنم؟


لبخند بزن
بگو با کمال میل


بیا دوباره برای اولین بار ببینمت!

در همان دیدار دلت را ببرم

بگذار اولین دوستت دارم را دوباره بگویم!

باز هم عاشقت شوم!

تو یک لبخند که بزنی

من هر صبح آلزایمر میگیرم و تو یک عمر

اولین و آخرین عشقم خواهی بود!

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٥ ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق

وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند

تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٥ ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی 
هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی 

 ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو
 اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی

هوشنگ ابتهاج

♥ ۱۳٩٥/۱٠/٥ ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد

گلچهره مپرس پروانه ی تو بی تو کجا رها شد

♥ ۱۳٩٥/۱٠/۱ ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد......
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟


گله هارابگذار!
ناله هارابس کن!
روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را...
فرصتی نیست که صرف گله وناله شود!
تابجنبیم تمام است تمام!!
مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت....
یاهمین سال جدید!!
بازکم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نیست که نیست!!
***زندگی گاه به کام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و کم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به کام و
چه به نام و
چه به دام...

زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به نان است و کفایت بکند؛
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند‌؛
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگی صحنه بی تابی ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد

یغما گلرویی

♥ ۱۳٩٥/٩/۳٠ ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

پایِ این آرزوی قدیمی بمون ، خودتو برسون تو به دستایِ من

هنوزم مثِ همون قدیمه چِشات ، زندگیمه چشات دنیایِ من

♥ ۱۳٩٥/٩/٢٧ ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()

 

بوی یلدا را میشنوی؟
انتهای خیابان آذر ...
باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان ...
قراری طولانی به بلندای یک شب....
شب عشق بازی برگ و برف...
پاییز چمدان به دست ایستاده ....
عزم رفتن دارد....
آسمان بغض میکند ...
میبارد...
خدا هم میداند عروس فصل  ها چقدر دوست داشتنیست ...
دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن میدهد ....
آخرین نگاه بارانی اش را به درختان عریان میدوزد ...
دستی تکان میدهد ...
قدمی برمیدارد سنگین و سرد

کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز... و....
تمام میشود ...
پاییز ای  آبستن روزهای عاشقی ...
رفتنت به خیر ..
سفرت بی خطر

♥ ۱۳٩٥/٩/٢٧ ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط مهدی نصراللهی: نظرات ()